نقد سریال «بامداد خمار»؛ چرا عاشقانه‌ای با این‌همه ظرفیت، به دل ننشست؟

کد خبر : ۴۶۸۲۷۰
نقد سریال «بامداد خمار»؛ چرا عاشقانه‌ای با این‌همه ظرفیت، به دل ننشست؟

فصل دوم «بامداد خمار» با وجود فضاسازی قابل توجه و ظرفیت‌های داستانی فراوان، نتوانست همه این امکانات را به درامی منسجم و تأثیرگذار تبدیل کند. ریتم کند، صحنه‌های کش‌دار و شخصیت‌هایی که فرصت کافی برای آشکار کردن پیچیدگی‌هایشان پیدا نمی‌کنند، باعث شده‌اند فاصله میان جذابیت قصه و نتیجه نهایی بیشتر شود.

به گزارش اینتیتر به نقل از فرارو، انتشار قسمت پایانی فصل دوم سریال «بامداد خمار» بار دیگر این پرسش را مطرح می‌کند که چرا داستانی با ظرفیت عاطفی و اجتماعی فراوان، نتوانست رابطه محبوبه و رحیم را به درامی چندلایه تبدیل کند. 

این مجموعه با وجود فضاسازی قابل توجه، در شخصیت‌پردازی، ریتم روایت و پیوند میان عناصر داستانی با ضعف‌هایی روبه‌روست که مانع از شکل‌گیری تأثیری عمیق‌تر بر مخاطب می‌شوند. 

مسئله اصلی «بامداد خمار» کمبود اتفاق یا گستردگی داستان نیست. مشکل در نحوه پیشبرد روایت و پیوند میان شخصیت‌ها، موقعیت‌ها و جزئیات بصری است. مجموعه گاهی فضایی می‌سازد که از نظر تصویری جذاب است اما این جذابیت همیشه به تحول داستان یا شناخت بیشتر شخصیت‌ها منجر نمی‌شود. 

سکوت، انتظار و مکث می‌توانند در یک درام عاشقانه به ابزارهایی برای افزایش تنش تبدیل شوند اما به شرط آنکه در طول این لحظات، وضعیت شخصیت‌ها تغییر کند یا اطلاعات تازه‌ای درباره روابط آن‌ها آشکار شود. 

در برخی سکانس‌های سریال، صحنه‌ها بدون آنکه اتفاق تعیین‌کننده‌ای در آن‌ها رخ دهد ادامه پیدا می‌کنند. طولانی شدن چنین لحظاتی نه به تعلیق بیشتر می‌انجامد و نه لزوما احساسات شخصیت‌ها را عمیق‌تر می‌کند بلکه باعث می‌شود مخاطب برای رسیدن به اتفاق بعدی منتظر بماند. 

البته کندی ریتم به‌خودی‌خود ایراد محسوب نمی‌شود. یک روایت آرام می‌تواند فرصت بیشتری برای مشاهده جزئیات و درک موقعیت‌ها فراهم کند. مسئله زمانی شکل می‌گیرد که این آرامش به سکون تبدیل شود و صحنه‌ها بدون افزودن اطلاعات یا ایجاد تغییری در داستان، صرفاً زمان روایت را افزایش دهند. 

فضاسازی خوب، جای شخصیت‌پردازی را نمی‌گیرد

بامداد خمار

سریال «بامداد خمار» برای بازسازی فضای تاریخی و شکل دادن به حال‌وهوای داستان تلاش می‌کند و در برخی صحنه‌ها، قاب‌بندی و جزئیات بصری به ساختن این فضا کمک می‌کنند. با این حال، زیبایی تصویر زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که در خدمت روایت باشد. یعنی چیزی از وضعیت شخصیت‌ها، مناسبات میان آن‌ها یا شرایط زندگی‌شان به مخاطب نشان دهد. 

در بعضی لحظات، تصویر بیش از آنکه به پیشرفت داستان کمک کند، به عنصری مستقل تبدیل می‌شود. این رویکرد وقتی با مکث‌های طولانی و تکرار موقعیت‌های مشابه همراه می‌شود، از تاثیر صحنه می‌کاهد. مخاطب ممکن است فضای داستان را بپذیرد اما برای درگیر شدن با آن به چیزی بیش از فضاسازی نیاز دارد. 

شخصیت‌پردازی ناقص رحیم و محبوبه

در مرکز داستان، رابطه محبوبه و رحیم قرار دارد. این رابطه که ظرفیت آن را داشت تا فراتر از یک عاشقانه پرمانع حرکت کند و به مواجهه دو شخصیت با تفاوت‌های طبقاتی، فشارهای خانوادگی و محدودیت‌های اجتماعی تبدیل شود. با این حال، برای رسیدن به چنین نتیجه‌ای، صرف نمایش دلبستگی این دو کافی نیست. مخاطب باید بتواند انگیزه‌ها، تناقض‌ها و تغییرات آن‌ها را نیز در طول داستان دنبال کند. 

رحیم نیز به پرداخت مستقل‌تری نیاز داشت. هرچند داستان اساسا حول عشق محبوبه شکل گرفته است، این موضوع نباید به معنای محدود شدن رحیم به جایگاه مردی باشد که محبوبه عاشق اوست. شناخت بیشتر گذشته، انگیزه‌ها و نگاه او به جهان می‌توانست به مخاطب امکان دهد تصمیم‌هایش را دقیق‌تر ارزیابی کند. در این صورت، تفاوت‌های میان او و محبوبه نیز صرفا به موانعی بیرونی محدود نمی‌شد، بلکه از دل شخصیت و انتخاب‌های خود آن‌ها شکل می‌گرفت. 

به‌ویژه با توجه به تفاوت‌های فیلمنامه با کتاب، این امکان وجود داشت که شخصیت‌ها در موقعیت‌های تازه‌تری قرار بگیرند و وجوه کمتر دیده‌شده آن‌ها آشکار شود. مسئله این نیست که سریال باید از داستان اصلی فاصله بیشتری می‌گرفت، بلکه می‌توانست از ظرفیت‌های روایت تصویری برای عمیق‌تر کردن رابطه و روشن کردن انگیزه‌های دو شخصیت استفاده کند. 

از سوی دیگر، دیالوگ زمانی دراماتیک است که علاوه بر بیان احساسات، رابطه میان شخصیت‌ها را تغییر دهد یا تعارضی تازه ایجاد کند. اگر گفت‌وگوها صرفا همان احساسات و اختلاف‌های قبلی را تکرار کنند، حتی صحنه‌هایی با ظرفیت عاطفی بالا نیز به‌تدریج تأثیر خود را از دست می‌دهند. در عین حال مهم‌ترین سکانس سریال را باید جایی دانست که خجسته و اصلان بعد از عقد با هم صحبت می‌کنند و تلخ‌ترین دیالوگ‌ها را با هم رد و بدل می‌کنند. در واقع این سکانس را می‌توان از تمام سریال جدا کرد. 

داستان انسجام کافی نداشت

رحیم نجار در بامداد خمار

«بامداد خمار» تنها یک داستان عاشقانه نیست. تفاوت‌های طبقاتی، مناسبات خانوادگی و محدودیت‌های اجتماعی می‌توانستند به این رابطه ابعاد بیشتری بدهند و آن را به روایتی درباره انتخاب، موقعیت اجتماعی و پیامدهای تصمیم‌های فردی تبدیل کنند. این گستردگی به‌خودی‌خود امتیاز مهمی است اما استفاده از همه این ظرفیت‌ها به پیوندی منسجم میان اجزای داستان نیاز دارد. 

وقتی یک سریال می‌خواهد چند موضوع را هم‌زمان پیش ببرد، هرکدام از آن‌ها باید در مسیر اصلی روایت جای مشخصی داشته باشند. تعارض‌های خانوادگی باید بر تصمیم‌های شخصیت‌ها اثر بگذارند تفاوت‌های طبقاتی باید در موقعیت‌های ملموس دیده شوند و روابط عاطفی نیز باید در طول داستان دستخوش تغییر شوند. 

اگر این عناصر صرفا در کنار یکدیگر قرار بگیرند بدون آنکه تاثیر متقابلی بر هم داشته باشند گستردگی قصه الزاما به عمق بیشتر منجر نمی‌شود. در چنین شرایطی، حذف صحنه‌های تکراری و تمرکز بر موقعیت‌هایی که واقعا شخصیت‌ها را تغییر می‌دهند می‌تواند به انسجام روایت کمک کند. 

فاصله میان ظرفیت «بامداد خمار» و نتیجه نهایی

مهم‌ترین مسئله فصل دوم «بامداد خمار» این است که زمان و جزئیات زیادی به روایت اختصاص داده می‌شود، اما این زمان همیشه به شناخت بیشتر شخصیت‌ها یا پیشرفت قصه نمی‌انجامد. مجموعه در فضاسازی و ایجاد حال‌وهوای تاریخی ظرفیت‌هایی دارد ولی برای تبدیل این ویژگی‌ها به یک درام ماندگارتر به شخصیت‌پردازی دقیق‌تر، دیالوگ‌های متناسب‌تر و روایتی فشرده‌تر نیاز داشت. 

سریال «بامداد خمار» شبیه خانه‌ای باشکوه با اتاق‌های فراوان است. در این خانه بعضی بخش‌های آن به‌جای کشف فضای تازه، با تکرار همان احساسات و تعارض‌ها روبه‌رو می‌شویم. مشکل از بزرگی این خانه نیست بلکه از نحوه ارتباط میان بخش‌های مختلف آن ناشی می‌شود. 

پایان فصل دوم بار دیگر نشان می‌دهد که داشتن داستانی پرظرفیت و فضاسازی قابل توجه، به‌تنهایی برای خلق یک درام موفق کافی نیست. آنچه در نهایت مخاطب را با شخصیت‌ها همراه می‌کند نه فقط مدت زمانی که با آن‌ها می‌گذراند بلکه میزان تغییری است که در آن‌ها می‌بیند و معنایی است که از مسیر داستان به دست می‌آورد.

نظرات بینندگان