معرفی کتاب بلاتکلیف: سفرنامهای در جنگ
با معرفی کتاب بلاتکلیف: سفرنامهای در جنگ در این مطلب همراه ما باشید.
به گزارش اینتیتر، «نارمک رو زدن.» این پیامی است که منصور ضابطیان، ساعت چهار صبح، در روز سوم سفر خود به استانبول، روی گوشیاش میبیند. جنگ شده. مرزهای هوایی بسته شدهاند. حالا چگونه باید به تهران برگردد؟ کتاب بلاتکلیف نوشتهی منصور ضابطیان متفاوتترین سفرنامهی اوست. در این سفرنامه بیشتر از اینکه با جاذبهها و غذا و فرهنگ ترکیه آشنا شویم، با ترس و وحشت ضابطیان و همسفرانش که دو هزار کیلومتر با ایران فاصله دارند و بهدنبال راههایی مختلف برای برگشت به ایران هستند، مواجه میشویم.
دربارهی کتاب بلاتکلیف
جمعه، 23 خرداد 1404، ساعت 3:20 بامداد، موشکهای اسرائیل، بر خاک تهران و کرج و کرمانشاه و... فرود آمدند. بعد از سی و هفت سال، جنگی تازه بر ایران و مردم کشور تحمیل شده و آینده بیش از پیش در هالهای تاریکی و ابهام فرو رفته است. نیمهشب است و مردم تهران به رفتوآمد موشکها خیره شدهاند و نمیدانند لحظهای دیگر چه فاجعهای در انتظارشان است. در همان هنگام، منصور ضابطیان بر روی صخرهای در میان آبهای مدیترانه نشسته است و به ماه پرنوری که ساحل استانبول را روشن کرده، مینگرد. او نمیداند دو هزار کیلومتر آنسوتر، چه فاجعهای رخ داده. فعلاً بزرگترین دغدغهاش این است که به هتل برگردد، قرص آنتیرفلکس بخورد و به چگونگی نوشتن کتاب بلاتکلیف فکر کند.
گوشیاش هم شارژ چندانی ندارد و باید آن را در پریز کنار آباژور، به برق وصل کند. حدود ساعت 4:30 صبح است که تصمیم میگیرد به صفحهی موبایلش نگاهی بیندازد و از اینترنت بدون فیلتر استانبول استفاده کند. با اولین رفرش صفحه، خبری که قرار است تا ساعت 6:30 صبح خواب و از آن لحظه به بعد، برای همیشه خواب را از چشمانش بگیرد، روی اسکرین گوشیاش نمایش داده میشود: اسرائیل به ایران حمله کرده است. محلهی نارمک موشکباران شده و این یعنی ممکن است بسیاری از آشنایان و دوستان قدیمی او کشته شده باشند. سیل پیامهای «خوبی؟»، «طرف شما رو هم زدن؟» و... از طرف افرادی که خبر ندارند او در ایران حضور ندارد، به تلفن همراهش سرازیر میشوند. جنگ آغاز شده و این مصیبتی است که یک ایرانی حتی در خیابانهای استانبول هم نمیتواند از آن وحشتزده نشود.
جهانگرد بلاتکلیف در استانبول، زیر سایهی جنگ
نمیدانیم گردشگرانی که همراه با منصور ضابطیان به این سفر نرفتند و باعث شدند گروهی که همیشه 20 نفره بود، حالا هشت نفر جمعیت داشته باشد، خوششانس هستند یا بدشانس. از این لحاظ که نتوانستند همراه با این گروه به کلیسای Saint spirit، خیابان استقلال و میدان تکسیم بروند، قطعاً بد شانس هستند؛ اما اینکه در کشور آدم جنگ برپا شده باشد و تو دو هزار از آن دور باشی، واقعاً عذابآور است.
منصور ضابطیان در کتاب بلاتکلیف کوشیده است تا کافههای زیبای استانبول و ساحل آفتابیاش را برای ما شرح دهد، اما آنچه بر سرتاسر سفرنامهی بلاتکلیف سایه افکنده، جنگ است. اعضای هشت نفرهی این تور، بیشتر از اینکه از مناظر زیبای استانبول لذت ببرند، به صفحهی گوشیهای خود خیره شدهاند. همگی پای تلویزیون هتل نشستهاند و به اخبار هولناکی که ساختمانهای تخریب شده و غیرنظامیان کشته شده را نشان میدهد، زل زدهاند و وحشت کردهاند. قهوهی ترکی که مینوشند بسیار لذتبخش است اما فکر هیچکس در آن لحظه، درگیر دانههای تهنشین شده یا نشدهی قهوه نیست و همه به این فکر میکنند که «این جنگ کی تمام میشود؟ مرزها کی باز میشوند؟ قرار است چه اتفاقی بیفتد؟»
بازگشت بهسوی جنگ
مدت زمان این تور، چهار روزه است و صفحهی نخست سفرنامهی بلاتکلیف، در روز سوم این سفر آغاز شد. یک روز گذشته حالا به روز آخر رسیدهایم. روزهای اول جنگ است و مرزهای هوایی ایران فعلاً بستهاند. بعضی از همسفران منصور ضابطیان تصمیم میگیرند از طریق مرزهای زمینی به ایران برگردد اما نویسندهی سفرنامهی بلاتکلیف نمیخواهد چهل و هشت ساعت در اتوبوس بنشیند و در نهایت به تهرانی جنگزده برسد. او ترجیح میدهد فعلاً از جزایر و اسکلههای استانبول دیدار کند و امیدوار است که نهایتاً دو سه روز دیگر مرزهای هوایی باز شوند؛ اما جنگ طولانیتر چیزی خواهد شد که او تصور میکند.
بلاتکلیفی حقیقتی منصور ضابطیان و گروهش از این روز به بعد شدت میگیرد. حالا باید کجا بمانند؟ هتلها و مسافرخانهها مملو از ایرانیانی است که تصمیم گرفتهاند آن دو روز تعطیلی در اواخر خردادماه را به استانبول سفر کنند و حالا بمب و موشک به جای پرواز برگشت، آسمان کشورشان را تسخیر کرده است.
سفرنامهی بلاتکلیف منصور ضابطیان، دردسرهایی را که او و همسفرانش در زمان حضور در استانبول و هنگام بازگشت به ایران تجربه میکنند، برای خوانندگان خود شرح داده است. این کتاب در انتشارات مون به چاپ رسیده است.
کتاب بلاتکلیف برای شما مناسب است اگر
- میخواهید با چالشها و مشکلاتی مثل معضل چگونگی بازگشت به ایران که توریستهای ایرانی در جنگ 12 روزه آن را تجربه کردهاند، آشنا شوید.
- دوست دارید با کوچه و پسکوچههای شهر استانبول و فرهنگ مردم ترکیه آشنا شوید.
- به خواندن سفرنامه علاقهمندید و میخواهید در جریان چگونگی انجام سفرهای دستهجمعی و شیوهی زندگی جهانگردان، قرار بگیرید.
در بخشی از کتاب بلاتکلیف: سفرنامهای در جنگ میخوانیم
راههای مختلفی را داریم برای برگشت امتحان میکنیم. یکی از دوستانم که تورلیدر است با گروهی که در آفریقای جنوبی ماندهاند به استانبول آمده تا با یک اتوبوس که رزرو کردهاند تا تهران بروند. بلافاصله با او تماس میگیرم تا ببینم کی برمیگردند و آیا اتوبوسشان برای بچههای ما هم جا دارد؟ اما ظاهراً اتوبوس آنها درست همان موقع که دوستم را پیدا میکنم، بهسمت مرز حرکت کرده است.
دوستی در کرمانشاه یک فرد معتمد پیدا میکند که میتواند ما را از وان به مرز «سِرو» برساند و از آن جا با همان ون ما را ببرد تا خوی و آن جا برایمان بلیت اتوبوس بگیرد و بفرستدمان تهران. بلیت استانبول وان را باید خودمان پیدا کنیم. راهحل سخت، پرهزینه و پرریسکی است اما اگر چاره نداشته باشیم تنها راه موجود است.
پیدا کردن بلیت مستقیم خیلی سخت شده. خبر میرسد که اتوبوسها جا ندارند و سر بلیت اتوبوس گیس و گیسکشی است. این اتوبوسهای مستقیم هم درهرحال دو تکهاند. مسیر اول استانبول تا مرز بازرگان را شامل میشود که یک اتوبوس ترک این کار را انجام میدهد. لب مرز باید پیاده شویم، مهر خروج بزنیم، وارد خاک ایران بشویم، مهر ورود در گذرنامهمان بخورد و وسایلمان را از ایکسری رد کنیم. بعد یک اتوبوس ایرانی دنبالمان بیاید و ما را به مقصد برساند. فرآیندی که حدوداً 45-40 ساعت طول میکشد.
امروز صبح دوستی در تهران که ارتباطاتی در استانبول دارد، قول داده که برای گروه ما بلیت جور کند اما از دست او هم کاری برنمیآید. لیلا در استانبول بچهها را روانۀ اسکلۀ کاباتاش میکند. برایم پیغام میفرستد که بچهها دو ساعت دیگر به جزیره میرسند و خودش هم میرود محلۀ آکسارای، جایی که دفتر فروش بلیتهای اتوبوس برای تهران است.