چگونه خوش‌شانس باشیم؟ درس‌هایی از بدشانس‌ترین و خوش‌شانس‌ترین مرد تاریخ

کد خبر : ۴۴۳۰۷۲
چگونه خوش‌شانس باشیم؟ درس‌هایی از بدشانس‌ترین و خوش‌شانس‌ترین مرد تاریخ

بدشانس‌ترین اتفاق ممکن، برای تسوتومو یاماگوچی رخ داد. در ششم اوت ۱۹۴۵، او برای یک سفر کاری در هیروشیما بود که اولین بمب اتمی بر شهر انداخته شد.

به گزارش اینتیتر، بدشانس‌ترین اتفاق ممکن، برای تسوتومو یاماگوچی رخ داد. در ششم اوت ۱۹۴۵، او برای یک سفر کاری در هیروشیما بود که اولین بمب اتمی بر شهر انداخته شد. زنده ماند، اما با سوختگی‌های شدید و آسیب جدی به پرده گوش. در میان هرج‌ومرج پس از انفجار، یاماگوچی خود را به خانه‌اش رساند تا درمان شود. اما خانه‌اش در ناگازاکی بود؛ جایی که فقط سه روز بعد، دومین بمب اتمی بر آن فرو ریخت. و به شکلی باورنکردنی، او دوباره در نزدیکی مرکز انفجار قرار داشت. یاماگوچی این بار هم با جراحات بیشتر زنده ماند؛ چیزی که اکثر مردم حتی یک بار هم نمی‌توانستند تحمل کنند، چه برسد به دو بار.

به گزارش سایکولوژی تودی، این دو تنها باری بود که در تاریخ جنگ، از بمب اتمی استفاده شد. حالا لحظه‌ای تأمل کنیم: آیا یاماگوچی فوق‌العاده بدشانس بود؟ یا به شکلی عجیب، فوق‌العاده خوش‌شانس بود که توانست از چنین لحظه‌ای بی‌سابقه در تاریخ جان سالم به در ببرد؟

پاسخ به دیدگاه شما بستگی دارد.

یاماگوچی یکی از معدود افرادی بود که به‌عنوان «دابل هیباکوشا» (بازمانده دو بمباران اتمی) شناخته شد. او پس از آن، دهه‌ها به زندگی ادامه داد، برای صلح و خلع سلاح هسته‌ای مبارزه کرد و در نهایت در ۹۳ سالگی درگذشت. پس آیا واقعاً بدشانس بود؟

آناتومی یک فرد خوش‌شانس

بسیاری از ما خوش‌شانسی را مانند بلیط بخت‌آزمایی می‌بینیم: یا کائنات به شما لطف کرده، یا نکرده. اما روان‌شناس ریچارد وایزمن پس از یک دهه مطالعه بر روی افرادی که خود را «بسیار خوش‌شانس» یا «بسیار بدشانس» می‌دانستند، به نتیجه‌ای کاملاً متفاوت رسید. او در کتاب «عامل شانس» (The Luck Factor) نشان داد که خوش‌شانس‌ها، شانس را خودشان می‌سازند؛ آن هم از طریق اصول روان‌شناختی ساده.

یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها در نحوه توجه است. افراد بدشانس معمولاً مضطرب‌ترند و این اضطراب باعث می‌شود تمرکز شدیدی روی یک کار خاص داشته باشند. این تمرکز تونلی، فرصت‌های غیرمنتظره را از دیدشان پنهان می‌کند؛ مثلاً اسکناس ۲۰ دلاری روی پیاده‌رو، گفت‌وگوی تصادفی در کافه، یا فرصتی که در برنامه‌شان نبود.

افراد خوش‌شانس اما از نوعی خوش‌بینی استفاده می‌کنند که به پیش‌گوییِ خودتحقق‌بخش تبدیل می‌شود. وقتی انتظار دارید گفت‌وگو خوب پیش برود، بیشتر لبخند می‌زنید، با اعتمادبه‌نفس حرف می‌زنید و صاف‌تر می‌ایستید؛ دیگران هم همین رفتار را نشان می‌دهند و نتیجه مثبت می‌شود. اما کسی که انتظار طرد شدن دارد، عقب‌نشینی می‌کند و تقریباً تضمین می‌کند همان چیزی که از آن می‌ترسد اتفاق بیفتد.

علاوه بر این، خوش‌شانس‌ها بلایا را به فرصت تبدیل می‌کنند. آن‌ها شکست را موقتی می‌بینند، از آن درس می‌گیرند و سریع‌تر به پا می‌خیزند؛ به جای اینکه در چرخه منفی گرفتار شوند.

چگونه شانس بیشتری بسازیم؟

اگر شانس بیشتر به رفتار ما مربوط باشد تا سرنوشت، این خبر بسیار امیدوارکننده است. می‌توانید خودتان را برای خوش‌شانس‌تر شدن تربیت کنید؛ نه به‌صورت جادویی، بلکه عملی و رفتاری.

اولین قدم: تغییر از «محل کنترل بیرونی» (منتظر ماندن تا کائنات چیزی بدهد) به «محل کنترل درونی» (خودتان شرایط را برای اتفاقات خوب فراهم کنید).

خوش‌شانس‌ها ناشناخته‌ها را تهدید نمی‌بینند، بلکه آزمایشگاه می‌دانند. هر موقعیت جدید، برخورد تصادفی یا اختلال غیرمنتظره، فرصتی برای آزمایش است. هرچه آزمایش‌های بیشتری انجام دهید، سطح تماس شما با شانس بیشتر می‌شود.

یک راه عملی: کمی تنوع به زندگی‌تان اضافه کنید. اگر همیشه با همان آدم‌ها حرف می‌زنید، به همان کافه می‌روید و همان مسیر را پیاده می‌روید، شانس برخوردهای سرنوشت‌ساز را به حداقل رسانده‌اید. برای گرفتن شانس، باید در مسیرش باشید.

وایزمن پیشنهادهای ساده‌ای دارد: مسیر دیگری به خانه بروید، چند دقیقه بیشتر در کافه بمانید، به کسی که همیشه نادیده می‌گیرید سلام کنید. این تغییرات کوچک، در را برای چیزهای غیرمنتظره باز می‌کنند.

راه دیگر: آموزش دوباره توجه. یکی از موفق‌ترین تمرین‌های «مدرسه شانس» وایزمن، «دفترچه شانس» بود. هر شب، فقط یک اتفاق مثبت یا خوش‌شانس آن روز را یادداشت کنید. به نظر ساده می‌آید، اما مثل تمرین قدردانی عمل می‌کند: چون می‌دانید باید چیزی بنویسید، مغزتان در طول روز دنبال آن می‌گردد.

در نهایت، خوش‌شانس شدن یعنی پرورش «انتظار مقاوم»؛ انتظار داشته باشید چیزهای خوب اتفاق بیفتد و وقتی نیفتاد، سریع دنبال زاویه‌ای باشید که شما را جلو ببرد.

شانس کمی ابتکار می‌خواهد. همان شوخی قدیمی را به یاد بیاورید: مردی هر شب دعا می‌کرد «خدایا! لطفاً بذار بخت‌آزمایی ببرم.» بعد از سال‌ها، خدا بالاخره جواب داد: «دارم تلاش می‌کنم، ولی تو باید اول بلیط بخری!»

شاید شانس هم همین‌طور باشد: باید اول بلیط را بخرید.

نظرات بینندگان