چرا اینقدر درگیر «عملکرد عالی» شدهایم؟
آنقدر که خودمان، بدنهایمان و حتی فرزندانمان را به سمت یک لحظه تعیینکننده هل میدهیم؛ یک اجرای کاملاً عیان که باید در برابر چشم جهان تحسین یا نقد شود. چرا ورزشکاران المپیکی مثل Lindsey Vonn، Jessie Diggins یا Ilia Malinin حاضرند اینهمه فداکاری کنند، خطر آسیب جسمی و فشار افکار عمومی را بپذیرند، فقط برای اینکه کاری انجام دهند که پیش از آن هیچکس نکرده است؟
به گزارش اینتیتر، آنقدر که خودمان، بدنهایمان و حتی فرزندانمان را به سمت یک لحظه تعیینکننده هل میدهیم؛ یک اجرای کاملاً عیان که باید در برابر چشم جهان تحسین یا نقد شود. چرا ورزشکاران المپیکی مثل Lindsey Vonn، Jessie Diggins یا Ilia Malinin حاضرند اینهمه فداکاری کنند، خطر آسیب جسمی و فشار افکار عمومی را بپذیرند، فقط برای اینکه کاری انجام دهند که پیش از آن هیچکس نکرده است؟
به گزارش سایکولوژی تودی، برای این پرسشها پاسخهای پیچیده و فردی بسیاری وجود دارد. اما در پسِ همه آنها، یک توضیح فیزیولوژیک کمتر دیدهشده هم نهفته است.
وسواس ما نسبت به عملکرد عالی از خلأ بهوجود نیامده. این وسواس در زیستشناسی ما ریشه دارد، در نظامهای اجتماعی تقویت میشود و بهواسطه مشوقهای مدرن تشدید میگردد.
در ژرفای وجودمان، نیاز پایدار و مداومی به امنیت و تعلق داریم. این نیازی نیست که یکبار برآورده شود و برای همیشه باقی بماند؛ بلکه احتیاجی دائمی است که باید مدام آن را در گروهها و ساختارهایی که به آنها وابستهایم حفظ کنیم.
بسیاری از گروههای اجتماعی ما ساختاری سلسلهمراتبی دارند؛ جایی که رتبه و جایگاه پیامدهای واقعی دارد. جایگاه اجتماعی بر دسترسی به منابع، حمایت و فرصت اثر میگذارد. جایگاه بالاتر اغلب به پول بیشتر، نفوذ بیشتر، انتخابهای بیشتر و امنیت بیشتر منجر میشود.
فرهنگهای مدرنِ مبتنی بر عملکرد این پویایی را تشدید کردهاند. در ورزش، کسبوکار و دانشگاه، ساختارهای پاداش برای موفقیت فردی روزبهروز قدرتمندتر شدهاند. اَبَردستاوردها تحسین میشوند، ارتقا میگیرند و پاداش مالی دریافت میکنند. موفقیت آنها مزایایی به همراه دارد که دیگران از آن بیبهرهاند. بنابراین، وقتی میل ما به پیشرفت را از دریچه بقا و رقابت فرهنگی نگاه کنیم، منطقی بهنظر میرسد.
مسئله از جایی آغاز میشود که فرهنگ عملکرد، این میل ذاتی را آنقدر بزرگ میکند که «تعلق» هم مشروط به دستاورد میشود. معضل زمانی شکل میگیرد که موفقیت دیگر بیانگر امنیت و تعلق نیست، بلکه تنها مسیر دستیابی به آنها تلقی میشود. وقتی عزتنفس و احساس امنیت وابسته شود به اینکه از دیگران بهتر، سریعتر، باهوشتر، زیباتر یا غیرقابلجایگزینتر باشیم، مقایسه بهمثابه تهدید ثبت میشود.
در این وضعیت، ناکامی صرفاً ناامیدکننده نیست؛ میتواند شبیه از دست دادن امنیت، ارزش یا پذیرش اجتماعی احساس شود. شکست در رقابت با دیگری، حس تعلقی را که زیستشناسی ما مدام در پی آن است مختل میکند. و اینگونه در چرخهای خودتقویتشونده گرفتار میشویم: بیشتر تلاش میکنیم، بیشتر فشار میآوریم، تا تعلقی را حفظ کنیم که از دست دادنش میترسیم.
اینجاست که داستان صعود و سقوط Ilia Malinin دیگر فقط یک تیتر درباره فشار المپیک نیست؛ بلکه به نمونهای عینی از پیوند خوردن دستاورد، تعلق و هویت در فرهنگ وسواسگونهِ عملکرد تبدیل میشود.
«نمیفهمم»، مالینین را شنیدند که هنگام خروج از پیست به پدرش گفت. او درباره تیم المپیک ۲۰۲۲ که از آن کنار گذاشته شده بود نیز گفته بود: «اگر من را به پکن فرستاده بودند، آنطور اسکیت نمیکردم.»
اینها نخستین کلمات او پس از فروپاشی ویرانگرش در المپیک بود؛ کلماتی که از همان اثر فیزیولوژیکِ طردشدگی میآمد که صعودش را تغذیه کرده و حالا به سقوطش انجامیده بود.
با وجود اینکه مالینین در ۱۷سالگی در مسابقات قهرمانی آمریکا ۲۰۲۲ دوم شد، فدراسیون اسکیت نمایشی آمریکا برای سهمیه سوم المپیک، اسکیتبازی باتجربهتر را انتخاب کرد. این تصمیم، رؤیای المپیکی او را متوقف کرد.
او بعدها گفت: «راستش را بخواهید، فکر میکنم اگر آن تصمیم (حذف از تیم المپیک ۲۰۲۲) نبود، الان اینجا نبودم. فکر نمیکنم کواد اَکسل میزدم یا تلاش میکردم واقعاً این ورزش را متحول کنم.»
میل به اثبات اشتباه بودن آن تصمیم، او را به اسکیتبازی کمنظیر تبدیل کرد؛ کسی که بسیاری او را «خدای کواد» مینامیدند. این انگیزه فقط درباره بردن نبود؛ درباره اثبات این بود که از ابتدا شایسته حضور بوده و حالا میتواند کاری انجام دهد که جهان پیشتر ندیده است.
وقتی به المپیک رسید، روایت پیرامون او بزرگتر از همیشه شده بود. پرسش این نبود که آیا میبرد یا نه؛ بلکه این بود که با چه اختلافی پیروز میشود و چه رکورد تازهای ثبت خواهد کرد.
در روزهای منتهی به اجرای نهایی، او در شبکههای اجتماعی انتظارات را اینگونه توصیف کرد: «این لحظه توست — یا انجام میدهی، یا میمیری.»
سپس لحظهای سکوت فرا رسید. سالنی آرام. ژست آغازین.
«درست قبل از اینکه وارد ژست شروع شوم… همه افکار منفی به ذهنم هجوم آوردند. همه تجربههای منفی و آسیبزا.»
«کاملاً غافلگیر شدم. حس میکردم هیچ کنترلی ندارم.»
او دو بار زمین خورد. از چند پرش که معمولاً برایش عادی بود صرفنظر کرد. امتیازی بسیار پایینتر از سالهای اخیرش گرفت و مبهوت پیست را ترک کرد.
بعدتر در شبکههای اجتماعی، چند ویدئو بازنشر کرد که از چیزی فراتر از اعتمادبهنفس ظاهریاش خبر میدادند. یکی نوشته بود: «گاهی آرزو میکنم اتفاق بدی برایم بیفتد تا مجبور نباشم خودم این کار را بکنم.» دیگری میگفت: «پسربچهات خسته است، مامان.»
وقتی همهچیز مبتنی بر عملکرد و بیرحمانه رقابتی شود، امنیت، ارزش و تعلق باید مدام بهدست آورده شوند. فرهنگهای رقابتی و اعتمادِ معاملهای شاید در جدول مدالها دیده نشوند، اما عمیقاً در دستگاه عصبی ثبت میشوند. همین توضیح میدهد که چرا حتی اجراکنندگان نخبه هم ممکن است زیر فشار فروبریزند یا در اوج موفقیت عقب بکشند.
داستان صعود و سقوط مالینین فرصتی به ما میدهد تا صادقانه به منبع جاهطلبیهای خود نگاه کنیم و ببینیم این جریان ما را به کجا میبرد.
وقتی تیمها، فرهنگها و جوامع بهطور ضمنی از ما میخواهند تعلق را از مسیر عملکرد بیوقفه و حتی پیشی گرفتن از همتیمیها بهدست آوریم، بنیانی ناپایدار میسازند. رقابت و مقایسه جای پیوند و همکاری را میگیرد. و در نهایت، عملکرد فرو میریزد.
پس پرسش عمیقتر این نیست که چرا اینقدر شیفته عملکردیم.
پرسش این است: این وسواس از کدام وضعیت درونی سرچشمه میگیرد؟