در سوگ یکی از زنان نامدار موسیقی؛ آنچه از اقدس پورتراب در دستهای شاگردانش باقی ماند
یکی از شاگردان اقدس پورتراب میگوید: شما وقتی از تهران خارج میشوید و به سمت جنوب میروید و هرچقدر عقبتر میروید، قله دماوند بیشتر خودش را نشان میدهد. فکر میکنم او هم همین طور بود؛ دماوند موسیقی ایران در آموزش.
به گزارش اینتیتر به نقل از فرارو، حدود ۷۰ سال پیش، اقدس پورتراب روی صحنه تالار فرهنگ، پشت پیانو نشست و قطعه پایان تحصیلش را نواخت. قطعه که تمام شد، سبد گل را برداشت و مقابل چشم هیات داوران، آن را به گیتی امیرخسروی، استاد پیانوی خود تقدیم کرد.
به گزارش اعتماد، فریماه قوامصدری هنوز آن صحنه را به خوبی به یاد دارد: «چنان شکوهی داشت که من در ۷۶ سالگی هنوز آن را فراموش نکردهام.» وقتی از آن روز حرف میزند، هنوز شعف تماشای پورتراب در صدایش پیداست؛ روزی که آرزو کرد خودش بتواند چنین دستهگلی را به استادش تقدیم کند و سالها بعد، خودش نیز آن را به استادش هدیه داد. پورتراب اما از دهم مهر امسال دیگر در میان شاگردان و دوستانش نبود و هجدهم مهر، آنها در سالروز ۸۷ سالگیاش به جای جشن تولد، دور هم جمع شدند تا از زنی بگویند که چیزهایی فراتر از نواختن پیانو به آنها یاد داد.
موسیقی برای اقدس پورتراب خیلی زود از درس و تحصیل فراتر رفت و از ۱۳ سالگی تدریس پیانو و آکاردئون را آغاز کرد. پیش از آن و از کلاس پنجم دبستان به هنرستان عالی موسیقی رفته و پیانو را نزد گیتی امیرخسروی، تنها رییس زن هنرستان عالی موسیقی ایران آموخته بود. در نهایت پس از اجرای کنسرتو پیانو شومان با ارکستر سمفونیک تهران، برای ادامه تحصیل به اروپا رفت.
شش سال و نیم تحصیل در فرانسه و آلمان و آموختن نزد ادیت پیخت-آکسنفلد، او را به ایران بازگرداند تا آنچه آموخته بود به نسلهای بعد منتقل کند. سال ۱۳۶۲ به فرانسه مهاجرت کرد، اما فاصله جغرافیایی هم پیوندش را با هنرجویان ایرانی قطع نکرد. از او به عنوان «یکی از بزرگترین آموزشگران پیانو» در ایران یاد شده است که در طول زندگی خود شاگردان بسیاری از جمله احمد پژمان، نادر مشایخی، آندره مرادیان، نیلوفر بدریکوهی، محمد شمس و لیلا رمضان را آموزش داده است.
فراموش نکنیم
فریماه قوام صدری، استاد پیشکسوت موسیقی و تقریبا همدوره اقدس پورتراب، نخستین مواجههاش با او را با واژه «باشکوه» توصیف میکند: «حدودا ۱۰ساله بودم و خانم پورتراب را روی صحنه تالار فرهنگ دیدم که قطعه پایان تحصیلاتش را مینواخت. آن شکوه را هیچ وقت فراموش نمیکنم. لباس سفید به تن داشت و حتی گلهای ساتن آن لباس را هم یادم است.
چنان شکوهی داشت که تا به امروز، در ۷۶ سالگی، هنوز این خاطره را فراموش نکردهام. هیات داوران هم آنجا نشسته بودند، امتحان پایان تحصیل بود. روی صحنه آمد و بسیار زیبا و چیرهدست نواخت. بعد سبد گل را که روی صحنه آورده بودند را برد و جلوی پای خانم امیرخسروی گذاشت.
همان زمان آرزو کردم و به خودم گفتم: ممکن است من هم یک روزی روی صحنه بیایم، به من گل تعارف کنند و من بتوانم آن را به استاد عزیزم هدیه بدهم؟ گذشت و من هم به نوبه خودم توانستم این دستهگل را به استادم تقدیم کنم، با خاطره ایشان. من شانس و سعادت این را نداشتم که مستقیم در کنارشان باشم، ولی طبیعتا از صحبتهایشان بهرهمند بودم.»
او درباره رابطه و حسی توضیح میدهد که بین اقدس پورتراب و شاگردانش بود و همه از آن صحبت میکنند. «این حسی که وقتی یک هنرجو دارد از منزل شما بیرون میرود و به او توشه راه میدهید، یک دنیا است. دو، ر، می، فا، سل را همه میآموزند، اما این مهر را هیچگاه فراموش نخواهند کرد و در زندگی خودشان هم تکرار میکنند. البته هر قدر این مهر مادری در میان استادان زن هست، پشتیبانی پدرانه هم از سوی استادان مرد نسبت به شاگردانشان وجود دارد و مهرشان را با پشتیبانی نشان میدهند.»
قوام صدری درباره سختگیری پورتراب و اینکه معتقد بود در پایه ضعیف هستیم و باید آن را تقویت کنیم، میگوید: «همه کاری را انجام میدهیم و خوب انجام میدهیم و اگر زیربنا باشد، صدها برابر بهتر میتوانیم انجام دهیم. اما حالا زمان میگذرد و نسل دیگری با استعداد و هوشمندی فوقالعاده به دنیا میآیند. من هم نگرانیام اینجا مضاعف میشود، اینکه «حالا که من خیلی توانم بالاست و استعداد زیادی دارم، مبادا فقط گول استعدادم را بخورم» چون همه کسان دیگر در همه جای دنیا به خاطر اینترنت و بقیه ابزارهایی که در دسترس هستند، همینقدر باهوش هستند و همینقدر زحمت میکشند. به همین دلیل آرزو میکنم اگر میخواهیم راه او تداوم داشته باشد و در این مسیر قرار بگیریم، با وجود استعداد و توان بالایی که داریم، صحبتهایش را فراموش نکنیم. »
رابطهای فراتر از استاد و هنرجو
کلاسهای پیانوی اقدس پورتراب ساعت و زمان مشخصی نداشت. هنرجویان گاهی ساعت سه بعدازظهر به خانهاش میرفتند و ۸ یا ۹ شب از آنجا بیرون میآمدند و در اغلب این روزها، آنها را به خانه میرساند یا مثلا همگی به تجریش میرفتند و بستنی و شله زرد میخوردند. با شاگردانش رابطهای فراتر از رابطه استاد و هنرجو داشت، اما این صمیمیت چیزی از جدیتش در آموزش کم نمیکرد. اصرار داشت که هنرجویانش پیش از آنکه سراغ قطعات دشوار بروند، پایههای موسیقی را درست یاد بگیرند و بدانند هر نت را چگونه و چرا مینوازند.
سهیل خلدانی، مدرس و نوازنده پیانو که از سال ۵۵ شاگرد اقدس پورتراب بود هم در صحبتهایش چندین بار از رابطه مادرانهای که با شاگردانش داشت یاد میکند. «انتظار نداشت به او استاد بگوییم. شاگردانش را مادرانه دوست داشت و وابستگی زیادی ایجاد میکرد. هفتهای دو جلسه با او کلاس داشتم و البته کلاسهای ما زمانبندی نداشت.
یک وقتهایی از ساعت سه میرفتیم و بعضی مواقع تا ساعت ۸ و ۹ شب طول میکشید و بعد ما را میرساند. مثلا من تند صحبت میکردم و هر وقت چیزی میگفتم، خانم پورتراب متوجه نمیشد بعد میگفت؛ حالا یه بار دیگه آهسته بگو. چرا استکاتو صحبت میکنی؟ تا سال ۶۰ این طور گذشت و بعد، خیلی سخت شد. میخواست به فرانسه برود و برای من سخت بود که جدا شوم. سه مرتبه به منزل ما آمد و از مادرم درخواست کرد که من را با خودش ببرد، منتها نشد. من را به آذر صابریان، هنرجوی قدیمیاش، معرفی کرد تا سال ۷۲ که تصمیم گرفتم در دانشگاه آزاد، رشته موسیقی بخوانم. تا قبل از آن، در موسیقی حرفهای نبودم، اما بعد از آن تصمیم گرفتم بهصورت حرفهای موسیقی را ادامه بدهم. در دانشگاه پیانو را ادامه دادم و همزمان خانم پورتراب هم بود و کمکی که او به من کرد، هیچ کدام از استادان دیگر نتوانستند به من بکنند.»
او قدردان همه استادانش است، اما نقشی را که این زن در زندگیاش داشته، فراموش نمیکند. «برای دوره لیسانس به ما گفتند باید پایاننامه بدهید و چند قطعه اجرا کنید. من این قطعات را در طول ترم اجرا کرده بودم، اما نزد خانم پورتراب رفتیم و این قطعات را با من کار کرد. بعد وقتی برای پایان نامه قطعات را اجرا کردم، همه فهمیدند که تغییر کردهاند و بالاترین نمره را هم گرفتم. سال ۱۴۰۳ که آخرین دیدارم با او بود، به منزل ما آمد. وقتی کارم را دید، هم تأیید و هم تشویق کرد و این بزرگترین پاداشی بود که در طول عمرم دریافت کردم. من خرداد مادرم را از دست دادم و الان مادر دوم و هنریام را از دست دادهام و برایم سخت است. هیچ جایگزینی نخواهند داشت.»
او در پایان صحبتهایش این طور از معلم خود یاد میکند. شما وقتی از تهران خارج میشوید و به سمت جنوب میروید، سلسله جبال البرز و قله توچال را میبینید. هرچقدر عقبتر میروید، قله دماوند بیشتر خودش را نشان میدهد. فکر میکنم او هم همین طور بود؛ دماوند موسیقی ایران در آموزش. »
میخواست همه یاد بگیرند
از خانواده معروفی بود؛ مصطفی کمال پورتراب، امیرتیمور پورتراب و محمدعیسی پورتراب، برادران او همگی از موسیقیدانان سرشناس ایرانی به شمار میآیند اما کمتر کسی او را به واسطه برادرانش میشناسد. از سال ۶۰ از ایران مهاجرت کرده بود ولی در سالهای بعد تعداد سفرهایش به ایران را بیشتر کرد و در سالهای آخر هم به اصرار محمدرضا صفوی، یکی از شاگردانش صفحهای در فضای مجازی باز کرد که هنوز هم گفتوگوهایش در آنجا وجود دارد. بسیاری که تا پیش از این، او را نمیشناختند بهواسطه همین صفحه با شیوه آموزش و نگاه او به زندگی آشنا شدند و البته در آنجا هم خبری از بودن و ماندن، زیر سایه نام خانوادگی نبود.
صفوی حالا خوشحال است که توانسته است در آن زمان او را برای راهاندازی یک صفحه مجازی راضی کند تا دست کم میراثی از استادشان بماند. معتقد بود که در پایهایترین مباحث ضعیف هستیم و حل کردن چنین معضل، رسالتی بود که برای خود متصور شده بود. صفوی به یاد دارد که همیشه میگفت: «اتود فلان قطعه فلان را زدن، هیچ کاری ندارد. اینکه چگونه آن را بنوازیم، مهم است.»
این باعث میشد، خیلیها فشاری را که در بخش تکنیک روی آن تأکید داشت، تحمل نکنند. در تدریس به قدری بخشنده بود که هر کسی میآمد، او را قبول میکرد. «فرقی نمیکرد صفر باشد یا مثلا ۳۰ یا ۵۰ساله باشد. فقط به این فکر میکرد که کسی که آمده، باید حتما چیزی یاد بگیرد. در پنج، شش سال آخر هم فقط یکی، دو نفر را به دلایلی قبول نکرد. اصلا اینطور نبود که مثلا تست بگیرد، مثلا چون یک عده هستند که فقط خوبها را قبول میکنند در حالی که او هیچ حد و مرزی نداشت.»
۱۵-۱۰ سال پیش، وقتی شاگرد کوچکی میآمد به برخی شاگردان قدیمیترش میگفت: «بیایید بنشینید، ببینید من چطور به او درس میدهم. روش تدریس هم یاد بگیرید.»
آنها هم میرفتند و از ۹ صبح تا ۴ عصر آنجا بودند، ناهار و چای میخورند، پارک میرفتند و فیلمهای هیچکاک را تماشا میکردند. «یک ساعتهایی اصلا فقط برنامه هیچکاک بود و ما تمام کارهای هیچکاک را دیدهایم. میگفت: «معلم کسی است که بتواند به همه درس بدهد. هر کسی که یک ایراد یا مشکل تکنیکی دارد و کسی معلم و هنرمند است که بتواند به همه کمک کند.» این هم در جامعه موسیقی کمتر هست؛ معلمی با این تفکر و با این سطح از دانش بتواند کار کند و چاره پیدا کند. میگفت: خلاق باشید و برای خودتان و شاگرد چاره پیدا کنید. اصلا یادم نمیآید قبل از اینکه نزد خانم پورتراب بروم چه چیزی بلد بودم. بعدها یکی از بچهها به من گفت: «اینها را از کجا یاد گرفتی؟»
میگفتم: «از پیانو.» گفت: «یعنی چی؟» گفتم: «همینهایی که خانم پورتراب به من میگفت بزن، همانها را پیاده میکنم.» در ارکستر یک ذره ممکن است فرق کند، اما همان است، چون ایشان به ما روش تمرین یاد میداد. این طور نبود که بگوید برو بزن و بیا؛ اینکه دقیقا انگشت، بدن و فکر چطور باشد را به ما یاد میداد. درباره درس هانون را میگفت: «هر نت را که میزنی، نت بعد را بگو.» من اخیرا این را به چند تا از شاگردها گفتم. میگفتند: «مگر میشود؟» ساعتها کنارش بودیم، واقعا بدون اغراق و در تمام آن ساعتها یاد میگرفتیم چگونه فکر کنیم، حتی چگونه غذا بخوریم. »
اقدس پورتراب یک کتاب باارزش دارد که حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ تمرین است اما به گفته این نوازنده موسیقی موقعیت آن پیش نیامد تا آن را چاپ کنند. «تعداد تمرینها زیاد است و همه در یک کتاب جا نمیشد و ایشان هم راضی نمیشدند که اینها را کم کنیم. اگر آن کتاب چاپ شود، بهترین یادگاری است که از او میماند. دوست داشت علاوه بر اینکه کتاب چاپ شود، هر درس را توضیح بدهد، جزییات آن را بگوید و ویدیوی آن ضبط شود ولی متاسفانه نشد.»
جلال برآبادی که ۱۹ سال شاگرد او بوده، نقطه ارتباط و صمیمیاش با استاد را این گونه توصیف میکند. «اصولا وقتی میخواستیم با هم ارتباطی برقرار کنیم یا ایشان از کتاب شازده کوچولو میگفت یا من. میگفتند وقتی کسی میمیرد و ما ناراحت میشویم در واقع دلمان به حال خودمان میسوزد که او را از دست دادیم چون کسی که رفته که دیگر رفته است و تمام است. راستش من هم به همین دلیل دلم برای خودم میسوزد.»
به من آموخت زن میتواند مستقل باشد
زن مسنی هم برای شرکت در این جلسه آمده و خود را خاله سهیلا و ستاره و شهاب نحوی معرفی میکند از روزهایی سخن میگوید که حوالی سال ۵۲ و ۵۳ خواهرزادههایش برای آموزش پیانو به خانه اقدس پورتراب میرفتند. او هم تایید میکند که همیشه زمان زیادی در خانهاش بودند و بعد آنها را میرساند. «گاهی هم همه ما را جمع میکرد و به تجریش میبرد و این چیزی است که در تمام این سالها از یادم نرفته است. به من آموخت که زن میتواند روی پای خودش بایستد و مستقل باشد. به من یاد داد که زن باید با هدف زندگی کند من با اینکه در حیطه موسیقی نبودم عاشق موسیقی شدم و خودم را در زندگی مدیون او میدانم.»
هنری که فقط پشت پیانو نبود
حدود ۳۰ سال از ارتباط خانوادگی و دوستی مهران افتخاری که معمار است میگذرد و حالا میگوید که در این ارتباط چیزهای زیادی از اقدس پورتراب آموخته. «غیر از موسیقی، در زمینههای دیگری هم تبحر خاصی داشت. حتی در معماری، یکسری ایدههای معمارانه به من داد که تعجب کردم. ذات هنری بالایی داشت. او در شناخت افراد تبحر خیلی خوبی داشت و با چند کلام صحبت، متوجه میشد که ذات آن فرد به چه صورت است. ضمن اینکه سعی میکرد به افراد مختلف، در زمینههای مختلف آموزش بدهد. اطلاعات عمومی بالایی داشت و مطالعهاش هم زیاد بود. خیلی مسائل را از او یاد گرفتم. حدود بیستوچند سال پیش من به اتفاق ۲۴ نفر از دوستان، برای بازدید به فرانسه رفتیم. او هم آنجا حضور داشت و با روی باز همه ما را پذیرفت و خیلی کمک کرد.
شهر پاریس، جاهای مختلف آن و کلیات شهر را به ما نشان داد چون اطلاعات کافی داشت. علاقه زیادی به پیادهروی داشتند و مسافتهای طولانی را پیاده طی میکرد. به وسایل نقلیه هم علاقه زیادی نداشتند و همیشه هم پیادهروی را به همه پیشنهاد میکردند. اینکه طی سالیان طولانی سرپا بودند، فکر میکنم به خاطر همین پیادهروی بود. خیلی بخشنده بود و گذشت زیادی هم داشت و حتی برای جلب رضایت دوستان، کادوهای گرانقیمتی در نظر میگرفت.»
«تو را از پیانو ترساندهاند»
سالها پیش که هما به خانه اقدس پورتراب در پاریس رفته بود، هنوز پشت پیانو دستهایش منقبض میشد. گریه میکرد و نمیتوانست آن دستها را حرکت بدهد اما یک دفعه و با یک جمله ورق برگشت. اقدس پورتراب به او گفت؛ تو را از پیانو ترساندهاند. همین یک جمله شروع مسیری تازه بود، مسیری که دو سال بعد از هما، همان همای سالهای قبل را ساخت و ترسش از نشستن پشت پیانو ریخت. هما هنوز هم فکر میکند انسانی نیست با هنرجویی که با عشق مثلا به سراغ یادگیری پیانو میرود طوری برخورد شود که ترس در او ریشه کند که نمیتواند یا استعداد ندارد.
«خانم پورتراب معتقد بود چیزی به عنوان استعداد وجود ندارد. بعد هم میدیدم او فقط در پیانو اینطور نیست. همان زمانی که او را در پاریس دیدم دل دردهای شدیدی داشت. میگفت دارم روی چند نوع سوپ کار میکنم که ببینیم با کدام یک آنها میتوانم این دلدرد را خوب کنم. او ما را کنجکاو بار میآورد و میگفت از خودت بپرس ایراد این کار چیست؟ جالب اینکه زانوی همسر من قبل از آن سفر به مرحله جراحی رسیده بود و برای آن وقت تعیین کرده بودیم تا وقتی از پاریس برگشتیم این کار را انجام بدهیم ولی پس از توصیههای خانم پورتراب پای او معالجه شد.»
قصه آن دستهای آشنا در فرودگاه
آشنایی سهراب قربانی، مدرس و نوازنده پیانو با او به آبان ۱۴۰۰ برمیگردد؛ روزهایی که کولهبارش را برای مهاجرت از ایران به فرانسه بسته بود. جهان هنوز زیر سایه سنگین کرونا نفس میکشید و آدمها پشت ماسکهایشان، با فاصله از هم عبور میکردند. سهراب هم در سالن فرودگاه، میان مسافرانی که چشم به تابلوی پروازها دوخته بودند، منتظر سوار شدن به هواپیما بود که ناگهان دستهای زنی میانسال توجهش را جلب کرد. دستهایی که انگار پیش از آنکه خودش را بشناسد، داستانی برای گفتن داشتند. جلو رفت و پرسید: شما خانم پورتراب هستید؟
بعد که مطمئن شد به او گفت: من در اینترنت ویدیوهایی از پیانو نواختن شما را دیدم و از روی دستهایتان که در ذهنم مانده بود شما را شناختم. با هم همسفر شدند و این شد آغاز آشنایی آنها. ماههای اول مهاجرت تقریبا هر یکشنبه به دیدن او میرفت و ساعتهای زیادی را با هم میگذراندند. حالا به «اعتماد» میگوید: «هر بار که کنار او بودم، خودشان آشپزی میکردند و معمولا از هدیه گرفتن خیلی احساس راحتی و خوشحالی نمیکردند، اما خودشان همیشه هدیه میدادند و ما از خونه او دست پر بیرون میآمدیم. البته من هرگز شاگرد پیانوی خانم پورتراب نبودم و فقط دو بار برایشان قطعهای را نواختم و نکاتی را به من گفتند.»
ملاقاتهای یکروزه آن روزها بیشتر به تماشای برنامههای تلویزیونی، نوشیدن چای یا قهوه، دیدن اجرا روی یوتیوب، ضبط کلاسهای ویدیویی، قدم زدنهای طولانی و خرید کردنها میگذشت. همیشه به او توصیه میکرد که در زندگی در اجتماع فرانسه، باید سعی کرد نکات مثبتی که فرانسویها در فرهنگشان دارند را یاد بگیری. «تا حدود سه سال پیش همچنان کلاسهایی داشت که اگر ایران بود، به صورت حضوری برگزار میشد و اگر فرانسه بود، به صورت تصویری آن را برای عموم ضبط میکرد. اهل فعالیت فیزیکی و ورزش بود و شناخت خوبی از بدن خودش داشت. به همین دلیل، هر وقت ناخوش میشد، معمولا میدانست چه چیزی به بهتر شدن حالش کمک میکند.»
شاگردان و آشنایان اقدس پورتراب حالا هر کدام بخشی از او را در زندگی خود ادامه میدهند: یکی روش تمرین کردن، دیگری جرات مستقل بودن، یکی کنجکاوی و دیگری راه فکر کردن را. حالا آن دستهایی که در فرودگاه برای سهراب قربانی آشنا بود دیگر روی پیانو نمینشینند، اما رد هنر و شیوهای که آموزش میداد در دستهای شاگردانش ادامه دارند.
بچه جنگ جهانی دوم هستم
در فیلم مستندی که در صفحه یوتیوب از اقدس پورتراب به یادگار مانده، او درباره بخشی از کودکی و نوجوانیاش حرف میزند و نکات جالبی هم میگوید؛ مثلا اینکه از بچگی در جوار هنر زندگی کرده بنابراین نمیتواند بگوید زندگی هنری داشته است: «فکر میکنم باید از خود راضی باشم که بگویم زندگی هنری داشتم.» این را بارها گفته بود که مادرش او را از کودکی با شهر قصه آشنا کرد، بنابراین از کودکی یاد گرفته بود که با قصه زندگی کند و در این قصهها همیشه برادرانش هم بودند. «بچه که بودیم هر وقت که با برادرم مصطفی پیاده به مدرسه میرفتیم به ما سولفژ یاد میداد و (میخندند) من هم همیشه عقب میافتادم که حوصلهام سر نرود. زمانی که من را برای پیانو ثبتنام کردند پیانو نداشتم، چون خانواده فقیری بودیم. من بچه جنگ جهانی دوم هستم.»
بعد او را برای آموزش نزد خانم امیر خسروی فرستادند که به سختگیری شهرت داشت، جلسه اول خیلی خوب گذشت و بعد هم از پورتراب تعریف کرده بود. «کلاس هشتم یا نهم تصمیم گرفتم روزی یک ساعت پیانو بزنم. تصمیمم خیلی زنانه بود چون نمیبینم مردها بتوانند از این تصمیمها بگیرند.
همیشه در کنسرتهای هنرستان شرکت میکردم و خیلی دوست داشتم پیانو بزنم. من به معنای واقعی کلمه یک مطرب بودم. از بچگی دوست داشتم بزنم و دیگران را خوشحال کنم و هنوز هم همانطور ماندم، دوست دارم همه را خوشحال کنم چه با موسیقی یا چیزهای دیگری.» حدود ۷۰ سال درس داده است یعنی درست از ۱۳ سالگی که دیگر میتوانست آکاردئون بنوازد. در دو آموزشگاه درس میداد و به قول خودش خیلی هم جذبه داشت و هیچ کس را از خودش پایینتر نمیدید.
«شاگرد اول هنرستان بودم و قرار بود به من بورس بدهند اما ندادند و فقط من را با یک بلیت هواپیما به فرانسه فرستادند. من همیشه به شاگردانم میگویم که هیچوقت در زندگی شکست وجود ندارد و من خیلی خوشحالم که دولت ایران آن زمان به من پول نداد چراکه [ این باعث شد] من نزد استاد بزرگم [ادیت پیخت-آکسنفلد] بروم که در بین پیانیستهای دنیا مشهور بود. بعد از آن در یک بورس دیگر شرکت کردم و قبول شدم، بنابراین به همه میگویم هیچوقت نترسید. وقتی آدم هدفمند کار میکند نیازی به کار زیاد ندارد و من این هدفمند بودن در تمرینات را از این استادم یاد گرفتم.» او البته بعد از پایان تحصیلات به ایران بازگشت و در موقعیتهای مختلف ازجمله در هنرستان موسیقی به آموزش موسیقی پرداخت.