چگونه سفر زندگی خود را شروع کنیم؟

هنگامی که امام حسین علیه السلام خواست سفر کند، این نامه رانوشت: “بسم الله الرحمن الرحیم، از حسین بن علی به بنی هاشم. اما بعد، هر کس به دنبال من بیاید، شهید می شود و هر کس بماند، به فتح و پیروزی نخواهد رسید. والسلام”

اینتیتر-زینب حنایی؛ امام علیه السلام از شهادت خود و اسارت اهل و عیال خویش خبر داشت، امام با این حال، با آنان حرکت کرد. نتیجه ی این سفر هم بر مردم دانا پوشیده نبود، به همین جهت، دانایان و حتی مردمان عادی، امام علیه السلام را از عاقبت کار باخبر می کردند، و چه بسا کسانی می آمدند و به امام علیه السلام التماس می کردند، که از این سفر منصرف شود، چون نتیجه ی آن کشته شدن است. امام علیه السلام به سخنان آنان گوش می داد، از آنان تشکر می کرد، و می فرمود: می دانم که شما دوست و ناصح من هستید. با وجود این، امام علیه السلام از سفر خود منصرف نشد، تحیر و شکی بر قلب مقدس او عارض نگشت، و به کسی نگفت که کشته نمی شوم، یا پیروز می گردم، و به سلطنت می رسم، بلکه امام علیه السلام در این سفر همیشه مردم را از شهادت خود خبر می داد.

اینک مناسب است، برای تأیید مدعای خود، بعضی از کلمات امام علیه السلام، به ناصحین را که، بر تصمیم او بر شهادت دلالت دارد نقل کنیم، تا معلوم شود که امام علیه السلام غافلگیر نگشته، و برای شهادت آماده بوده است:

۱- «عمر بن عبدرحمان بن حارث بن هشام مخزومی» می گوید: هنگامی که نامه های اهل کوفه رسید و حسین علیه السلام آماده ی حرکت به سوی عراق شد، نزد او رفتم و گفتم: ای پسر عمو! برای کاری نزد تو آمده ام، آمده ام که تو را نصیحت کنم، اگر مرا ناصح خود می دانی بگویم، و الا خاموش باشم. امام علیه السلام فرمود:به خدا سوگند! تو را مرد بدکردار و کوتاه نظری نمی بینم.پس گفتم: شنیدم که قصد سفر به سوی عراق داری و من از این سفر بر جان تو می ترسم. تو به شهری می روی که امرا و عمال یزید – با ثروت زیاد و بیت المال – در آن هستند. مردم، بنده ی پول – طلا و نقره – هستند. و من به مردمی که تو را دعوت کرده اند و وعده ی یاری و کمک داده اند، اطمینان ندارم، که آیا تو را بیش از بنی امیه می خواهند یا با دشمنانت با تو می جنگند!امام فرمود: ای پسر عمو! خدا تو را جزای خیر دهد! من می دانستم که تو برای نصیحت آمده ای، و از روی عقل سخن گفتی، اکنون، اگر چه بر خلاف گفته ی تو عمل می کنم، ولی از تو متشکرم، و تو را ناصحی عاقل می دانم».

این قصه را مسعودی در مروج الذهب مفصل تر نقل کرده و آورده که آن شخص به امام حسین علیه السلام گفت: امیرالمؤمنین علیه السلام قوی تر بود، و مردم حرف شنوی بیشتری از او داشتند و به او دل بسته بودند، با آن که او از معاویه عزیزتر بود، ولی مردم به جهت مال دنیا او را یاری نکردند و گرفتارش نمودند، و مصیبتهایی بر آن سرور وارد ساختند. بعد هم، با برادرت کردند آنچه کردند و تو خود بودی و از جریان آگاه هستی. تو اکنون می خواهی به نزد چنین مردمی بروی، تا با اهل شام بجنگی، و حال آن که یزید از تو قوی تر و مردم به او امیدوارتر و از او ترسان هستند، پس او با اموال و امکاناتی که دارد، همین مردمی را که به تو وعده ی یاری داده اند بر تو می شوراند و وادار می کند که با تو بجنگند.

۲- وقتی امام عازم کوفه شد، عبدالله بن عباس پیش وی آمد و گفت: ای پسر عمو! مردم می گویند که تو می خواهی به سوی عراق بروی. به من بگو که چه می کنی؟امام فرمود: تصمیم دارم که ان شاءالله طی این دو روز حرکت کنم.ابن عباس گفت: در این سفر تو را به خدا می سپارم، اما به من بگو: آیا سوی مردمی می روی که امیر خود را کشته اند، و شهرشان را به تصرف خود آورده اند، و دشمنان را بیرون کرده اند، اگر چنین کرده اند سوی آنان برو، اما اگر تو را خوانده اند، در حالی که والی یزید در میانشان هست، و عمال او مالیات را جمع آوری می کنند، پس تو را برای جنگ دعوت کرده اند. و من از آن می ترسم که به تو دروغ بگویند، و با تو مخالفت کنند، و مردم را به جنگ تو بکشانند، و از یاری تو دست بردارند.امام علیه السلام فرمود: از خداوند خیر می خواهم، ببینم چه می شود. راوی گوید: ابن عباس از نزد حسین علیه السلام بیرون رفت، اما چون شب شد یا فردا صبح دوباره نزد امام آمد و گفت: می خواهم صبر کنم ولی نمی توانم، من از این سفر بر جان تو می ترسم. می ترسم کشته و مستأصل شوی. اهل عراق مردمی حیله گرند، نزد آنان مرو. در همین مکه بمان! که تو سید اهل حجاز هستی. اگر اهل عراق تو را می خواهند، به آنان بنویس تا دشمن خود را بیرون کنند، آنگاه سوی عراق سفر کن. اگر به بیرون رفتن از مکه اصرار داری به یمن برو، که سرزمینی وسیع است و قلعه ها و دره های بسیار دارد و شیعیان پدرت در آنجا هستند، و یمن، سرزمینی است، دور افتاده، از آنجا دعوت را شروع کن و مبلغین را به اطراف و اکناف روانه کن، در این صورت امیدوارم! که با خوشی و بدون جنگ به مقصود برسی.امام علیه السلام فرمود: ای پسر عمو! می دانم تو دوست و ناصح من هستی، ولی من تصمیم گرفته ام که بروم.ابن عباس گفت: اگر می روی زنان و اطفال را با خود مبر، به خدا سوگند! می ترسم مانند عثمان کشته شوی. او در حالی کشته شد که زنان و فرزندانش به او نگاه می کردند. مسعودی می گوید: که پاسخ – امام علیه السلام به ابن عباس – این بود: در هرجا که کشته شوم، بهتر از این است که در مکه کشته شوم و هتک حرمت خانه ی خدا بشود. پس از این جواب، ابن عباس مأیوس شد و بیرون رفت .این کلام امام علیه السلام، فقط در پاسخ این کلام ابن عباس بود که گفت: «در مکه بمان» و از آن فهمیده می شود که امام علیه السلام بنی امیه را قاتلان خود می دانسته است، که او را رها نمی کنند، اگر چه در مکه بماند.

۳- «وقتی امام علیه السلام از مکه بیرون آمد، «عبدالله بن جعفر» برای آن حضرت نامه ای نوشت و به وسیله ی دو پسر خود عون و محمد نزد امام علیه السلام روانه کرد. در نامه آمده بود: تو را به خدا، از این سفر برگرد! چون از هلاک و استیصال تو و اهل بیتت در این راه می ترسم، اگر تو کشته شوی، نور خدا در زمین خاموش می شود. تو راهنمای مردم هستی و امید مؤمنین به توست . عبدالله بن جعفر نزد والی رفت و این نامه را برای امام علیه السلام آورد. و به همراه او برادر والی، «یحیی بن سعید» هم بود. آنها هر چه اصرار کردند، نتوانستند امام علیه السلام را منصرف کنند. حضرت فرمود: من پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دیدم و او مرا به کاری فرمان داده است که من آن را انجام می دهم، هر چند کشته شوم.آنها هر چه اصرار کردند، امام علیه السلام آن خواب را تعریف نکرد، و فرمود:به کسی نگفته ام وتا زنده هستم، نخواهم گفت».

۴- «در بین راه، «عبدالله بن مطیع عدوی» کنار آبی منزل نموده بود، وقتی که امام علیه السلام را دید، برخاست و او را بغل کرد، و گفت: ای پسر پیغمبر! پدر و مادرم به فدایت! برای چه آمده ای؟امام علیه السلام فرمود: معاویه مرده است و مردم عراق از من خواسته اند که به آنجا بروم.عبدالله گفت: ای پسر پیغمبر! تو را به خدا از این سفر منصرف شو، و مگذار حرمت اسلام و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و عرب هتک شود. به خدا سوگند! اگر بخواهی سلطنت بنی امیه را بگیری، تو را می کشند، و اگر تو را بکشند بعد از تو از هیچ کس نمی ترسند، و به احدی به دیده ی بزرگی نگاه نمی کنند. به خدا سوگند! حرمت اسلام و قریش و عرب از بین می رود، به کوفه مرو، و متعرض سلطنت بنی امیه نشو امام علیه السلام قبول نکرد و به رفتن اصرار نمود».«عبدالله بن مطیع» از قبیله ی قریش بود. او از طرف ابن زبیر والی کوفه شد، تا آن که مختار او را بیرون کرد. مطالبی را که بزرگان قریش می گفتند، چیزی نبود که بر امام علیه السلام مخفی باشد، آن حضرت، دانسته اقدام به این سفر نمود، ولی نمی توانست سبب سفر خود را صریحا بگوید، به همین جهت یا ساکت می نشست و از آنان تشکر می نمود، و یا آن که می فرمود: من پیغمبر را در خواب دیدم و مأمور به این سفر هستم و باید بروم.امام علیه السلام نمی توانست علت رفتن خود به همراه اهل بیتش را بیان نماید، ولی بعدها معلوم شد که نظر امام علیه السلام این بود که یزید و آل ابوسفیان را مفتضح کند. حضرت توانست، زحمات چندین ساله ی معاویه را بر باد دهد، مسلمانان را از شر عمال و راهزنان اموی نجات دهد، و اسلام را تا امروز حفظ کند. این امور بدون این مقدمات نمی شد؛ تا امام علیه السلام شهید نمی شد، تا آن گونه ظلمها به او نمی کردند و اهل بیت پیغمبر علیهم السلام را اسیر نمی کردند، پرده های تاریک ظلم معاویه و یزید، بالا نمی رفت و چیزی روشن نمی گشت.

۵- ابوخنف، از «عبدالله بن سلیم اسدی» و «مذری بن مشعمل اسدی» نقل می کند:«پس از پایان مراسم حج، با عجله برمی گشتیم تا خود را به امام علیه السلام برسانیم و عاقبت کارش را بدانیم. هنگامی که به او نزدیک شدیم، شخصی را دیدیم که، از سمت کوفه می آمد. گویا امام ایستاد تا او را ببیند، اما او وقتی امام علیه السلام را دید، راه خود را کج کرد، امام علیه السلام نیز او را به حال خود گذاشت و راه خود را طی کرد.یکی از ما گفت: خوب است، برویم و او را ببینیم و اگر خبری دارد، به امام علیه السلام برسانیم. پس رفتیم و از او پرسیدیم: از کوفه چه خبر؟گفت: وقتی از کوفه بیرون آمدم، مسلم و هانی را کشته بودند، و دیدم که ریسمان به پای آن دو بسته، در بازار می کشیدند. این خبر را به امام علیه السلام رساندیم. حضرت فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون. رحمه الله علیهما».این کلام را چند بار تکرار کرد. آنگاه ما، امام علیه السلام را قسم دادیم که برگرد و خود و اهل بیتت را به کشتن مده. تو در کوفه یاور نداری، و ما بر جانت می ترسیم.در این هنگام فرزندان عقیل گفتند: به خدا سوگند! برنمی گردیم تا انتقام بگیریم، یا مانند برادرمان کشته شویم.امام علیه السلام فرمود: پس از این، جوانان! در زندگانی خیری نیست ما فهمیدیم که امام، همچنان تصمیم دارد که به کوفه برود»

۶- طبری از ابومخنف نقل می کند: «لوذان عکرمی گفت: یکی از عموهای من به امام علیه السلام عرض کرد: تو را به خدا! از این سفر منصرف شو. به خدا سوگند! نیزه ها و شمشیرها به استقبال تو می آیند، این جماعت که از تو دعوت کرده اند، اگر خود جنگ را تمام کرده و دشمنان را دور نموده بودند، صلاح بود که به نزد آنان بروی، ولی در حال حاضر، به صلاح شما نیست که به طرف کوفه بروید.امام علیه السلام فرمود: سرانجام این کار بر من پوشیده نیست، ولی آنچه خدا بخواهد، همان می شود».

۷- فرزدق شاعر، در نزدیکی های مکه امام علیه السلام را ملاقات می کند. امام علیه السلام در مورد مردم عراق از او سئوال می نماید.فرزدق می گوید: قلوب مردم عراق با تو و شمشیرهای آنان به نفع بنی امیه است، و اختیار به دست خدا است.حضرت فرمود: راست گفتی.

همین اندازه روایت در اثبات مدعاهای ما کفایت می کند. آری! امر بر امام علیه السلام پوشیده نبود و مطلب روشن بود. او اهل کوفه را می شناخت و آینده را می دید، اما با این حال، مصمم به انجام این کار شد.اگر امام علیه السلام برای سلطنت می رفت، چگونه با وجود این گفته ها و نصیحت ها از تصمیم خود برنگشت؟ و یا مردد نشد؟ با آن که خودش هم اظهار می کرد که آنها دوست، ناصح و مردمانی با عقل هستند؟اکنون مناسب است که به قسمتی از سخنان امام علیه السلام – که نشانگر آن است که امام علیه السلام از شهادت خود خبر داشته، و مردم کوفه را می شناخته است – اشاره نمایم، و این احادیث، غیر از آنهایی است که نقل کردیم:

۱- شیخ کلینی و همچنین شیخ صفار در «بصائر الدرجات»، با سندی معتبر، از «حمزه بن حمران» روایت کرده اند: در محضر امام جعفر صادق علیه السلام بودم که از خروج امام حسین علیه السلام و عدم همراهی محمد بن حنفیه با او، سخن به میان آمد.امام علیه السلام فرمود:«ای حمزه! در این باره برایت حدیثی نقل می کنم و پس از این مجلس، دیگر از این مسأله مپرس. هنگامی که حسین علیه السلام خواست سفر کند، این نامه رانوشت:بسم الله الرحمن الرحیم، از حسین بن علی به بنی هاشم. اما بعد، هر کس به دنبال من بیاید، شهید می شود و هر کس بماند، به فتح و پیروزی نخواهد رسید. والسلام».

از این نامه معلوم می شود که امام علیه السلام می دانست که این سفر، سفری به سوی شهادت است، و همراهان او نیز کشته می شوند، و اگر کسی بخواهد زنده بماند تا پس از او به مقامی برسد، هرگز به آرزویش نخواهد رسید. همچنان که محمد بن حنفیه و عبدالله بن عباس، بزرگترین افراد بنی هاشم، ماندند و گرفتار عبدالله بن زبیر شدند. او می خواست آن دو را با تمام بنی هاشم بسوزاند، تا آن که با کمک مختار، از سوختن نجات یافتند. ابن زبیر، عبدالله بن عباس را به طایف تبعید نمود و با ظلم و ستم هایش، دل او را خون کرد. (۲) به راستی که هیچ یک از آن دو به فتح و پیروزی نرسیدند، همچنان که امام علیه السلام نوشته بود. (فاعتبروا یا اولی الابصار).

۲- «وقتی امام علیه السلام به قصر بنی مقاتل رسید، خیمه ای را افراشته دید، پرسید:

این خیمه از آن کیست؟ گفتند: از عبیدالله بن حر جعفی.فرمود: به او بگویید به نزد من بیاید.فرستاده ی امام علیه السلام به نزد عبیدالله بن حر رفت و گفت: حسین بن علی علیهماالسلام تو را می خواند.عبیدالله گفت: انا لله و انا الیه راجعون. من به این جهت از کوفه بیرون آمدم که حسین به آنجا می رفت، من نمی خواهم او را ببینم، و نمی خواهم او نیز مرا ببیند.فرستاده ی امام علیه السلام پاسخ عبیدالله را برای آن حضرت آورد. امام علیه السلام از جا برخاست و نزد او رفت و از وی یاری طلبید. اما عبیدالله همان سخن را تکرار کرد.امام علیه السلام فرمود: اگر ما را یاری نمی کنی، از خدا بترس و از آنان که با ما می جنگند مباش. به خدا سوگند! کسی که ناله ی ما را بشنود و ما را یاری نکند، هلاک خواهد شد.عبیدالله گفت: من به دشمنان شما کمک نخواهم کرد. پس امام برخاست و رفت». از این روایت هم معلوم می شود که امام علیه السلام سرانجام خود، و آن که کارش به جنگ می کشد را می دانسته، و به همین جهت عبیدالله را به یاری طلبید. عبیدالله، بعد از قضایای عاشورا، پشیمان شد که چرا امام علیه السلام را یاری نکرد، که قسمتی از اشعار او را در این باره آوردیم.

۳- زهیر بن قین با جمعی از اصحاب خود از حج برمی گشت. او عثمانی بود و به همین جهت نمی خواست که با امام علیه السلام در یک منزل توقف کند. هر وقت امام علیه السلام حرکت می کرد، آنان توقف می کردند، و هر وقت امام علیه السلام منزل می کرد، آنها به راه می افتادند. تا آن که روزی بالاجبار، در یکجا توقف کردند. راوی می گوید:«مشغول غذا خوردن بودیم که فرستاده ی امام علیه السلام آمد و پس از سلام، گفت: ای زهیر! اباعبدالله، تو را می طلبد. همه متحیر و مبهوت شدند. از غذا خوردن دست کشیدند و مثل آن که خشک شده باشند، حرکتی نمی کردند. زن زهیر گفت: پسر پیغمبر تو را می خواند و تو نمی روی؟! چه می شود، اگر به نزدش بروی و سخنش را بشنوی؟زهیر نزد امام علیه السلام رفت و طولی نکشید که خوشحال برگشت، در حالی که رنگ صورتش روشن شده بود. سپس فرمان داد خیمه و اثاث او را نزد امام حسین علیه السلام ببرند. آنگاه زنش را طلاق داد و گفت: به اهل و خانواده ی خود ملحق شو. نمی خواهم از من به جز خوبی، چیزی به تو برسد، و به اصحاب خود گفت: هر کس می خواهد، با من بیاید، وگرنه بداند که این، آخرین ملاقات ما است. من در جنگ «بلنجر» شرکت کرده بودم و در آن جنگ غنایم زیادی قسمت ما شد، سلمان باهلی به ما گفت: از این که این غنایم را به دست آوردید، خوشحال هستید؟گفتیم: بله!گفت: اگر جوانان آل پیغمبر را درک کردید، از آن که در رکاب آنان بجنگید، بیشتر خوشحال باشید. سپس زهیر با آنان خداحافظی کرد و رفت.

زهیر، عثمانی بود و از شیعیان اهل بیت علیهم السلام به حساب نمی آمد. به همین جهت اهل کوفه از این که او را جزو اصحاب امام می دیدند، تعجب کردند. زهیر نمی خواست با حسین علیه السلام روبرو و هم منزل شود، اما نمی دانم امام علیه السلام در آن چند دقیقه با او چه فرمود و چه چیزی را بیادش آورد که «عثمانی» را «حسینی» ساخت.زهیر، خوشحال و مسرور با صورتی نورانی برگشت. از همه کس دست شست و زنش را هم طلاق داد و مهیای شهادت گردید. زهیر می دانست که اگر زنش با اهل بیت امام علیه السلام باشد، اسیر می شود، به همین جهت او را جلوتر روانه کرد. از این مطلب می توان فهمید که امام علیه السلام می خواست که زنان و اطفال او اسیر شوند، وگرنه مانند زهیر آنان را با خود نمی آورد، و یا از میان راه برمی گرداند. زهیر در خطبه ی خود در برابر سپاه دشمن گفت: «من به حسین علیه السلام نامه ننوشتم و وعده ی یاری ندادم، اما وقتی در راه، به او برخوردم و دانستم که شما دشمنان، با او چه رفتاری می کنید، به یاد پیغمبر افتادم و تصمیم گرفتم که خود را فدایش کنم، و حق پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را – که شما نادیده می گیرید – محترم بشمارم».

زهیر و عبیدالله بن حر، هر دو عثمانی، و از حسین علیه السلام و ملاقات با او گریزان بودند، ولی یکی سعادتمند و دیگری روسیاه شد. و از همان ملاقات زهیر با امام علیه السلام و امتناع عبیدالله از رفتن به نزد امام علیه السلام و پاسخ ردش، می توان سعادت زهیر، و شقاوت عبیدالله را فهمید.اگرچه انسان های شقی و سعید، گاهی در یک راه قدم می زنند ولی در مواقع حساس، برقهایی می جهد و انسان سعید، قدمهایی برمی دارد که از شقاوت جدا می گردد. اولین قدمی که با آن شقی در یک راه برداشته، بر خلاف جریان عادی بوده، نظیر حر بن یزید و ابن سعد، که حر از همان ملاقات اول با امام علیه السلام پیدا بود که نجات خواهد یافت، و البته می بایست به سعادت برسد.

۴- امام علیه السلام از قصر بنی مقاتل حرکت فرمود و در بین راه، به خواب رفت، وقتی بیدار شد، فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون والحمد لله رب العالمین».علی بن الحسین علیه السلام، سوار بر اسب، خود را به پدر رساند، و گفت: قربانت گردم! چرا این کلام را می گویی؟حضرت فرمود: در خواب دیدم که اسب سواری می گوید: این جماعت می روند در حالی که مرگ به دنبال آنها است. دانستم که مقصودش ما هستیم و مرگ ما نزدیک شده است.پسر گفت: پدر جان! خدا بد برایت نیاورد، مگر ما بر حق نیستیم؟

حضرت فرمود: به خدا سوگند! چرا.علی گفت: پس چه ترسی از مرگ داریم.و امام علیه السلام در حق او دعای خیر نمود.

۵- طرماح بن عدی در میان راه با امام علیه السلام ملاقات کرد و گفت: افراد زیادی را با شما نمی بینم، و اگر سپاه دشمن، فقط همین گروهی باشد که از شما جدا نمی شوند، (اصحاب حر بن یزید) هر آینه برای کشتن و از بین بردن شما کافی می باشند. و این در حالی است که یک روز پیش از آن که از کوفه حرکت کنم، سپاه بزرگی را دیدم که، تاکنون چنان جمعیت انبوهی را در یک مکان ندیده بودم. همه ی آنها برای جنگ با تو به سویت روانه می شوند. تو را به خدا! به سوی آنان قدمی برمدار و اگر مایلی، با من بیا تا تو را به شهر خودمان، نزدیک کوههای قبیله ی طی ببرم. من مردم را به یاری تو فرامی خوانم و تا ده روز، افراد زیادی سواره و پیاده برای یاری شما آماده می شوند. من ضامنم که در برابر دشمن، بیست هزار نفر از قبیله ی طی در رکاب تو بجنگند. به خدا سوگند! تا وقتی آنها جان در بدن دارند، به تو آسیب نمی رسد. امام علیه السلام در حق او دعای خیر نمود و فرمود: من با حر عهدی بستم و نمی توانم با آن مخالفت کنم.طرماح گفت: من برای اهلم آذوقه ای تهیه کرده ام و باید به آنان پولی بدهیم، پس می روم و برمی گردم و از یاوران تو خواهم بود. امام علیه السلام فرمود: اگر می خواهی چنین کاری را انجام دهی، عجله کن.طرماح می گوید: من فهمیدم که حسین علیه السلام کمک می خواهد و به همین جهت مرا به تعجیل وامی دارد. پس به طرف اهلم رفتم و به آنها وصیت کردم و به سوی حسین براه افتادم، اما در بین راه خبر شهادت امام علیه السلام را شنیدم.

گفتنی است، این که امام علیه السلام او را به تعجیل امر فرمود، به خاطر آن نبود که به یاری و مساعدت او نیاز داشت. زیرا امام علیه السلام خود را برای شهادت آماده کرده بود و این کمکها، در برابر سپاه فراوانی که طرماح، نظیر آن را در یکجا ندیده بود، گرفتاری های او را رفع نمی کرد. بلکه امام، به او فهماند که من به زودی به شهادت می رسم و اگر مایل هستی که به فیض شهادت برسی، زودتر بیا. و این که او از امام دعوت کرد که به دهکده ی آنها برود، تا بیست هزار نفر را از قبیله ی طی به او تسلیم نماید، به گمان من، مثل دعوتهای اهل کوفه است. طایفه ی طی، این اندازه سپاه نداشت، و شاهد من، فرار پدر طرماح، عدی بن حاتم و اسارت عمه طرماح به دست سپاه اسلام در زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است.اگر طرماح می خواست امام علیه السلام را یاری کند، چرا به فکر اهل و عیال خود بود؟زهیر بن قین زنش را طلاق داد و روانه کرد و حسینی شد، اما طرماح، حسین علیه السلام رارها می کند و به فکر آذوقه اهل و عیال خودش می باشد غافل از این که:(فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی). «پای پوش خویش بیرون آور که تو در وادی مقدس «طوی» هستی».فکر زن و بچه با عشق حسین علیه السلام نمی سازد. طرماح که ضامن کمک بیست هزار نفر شده بود، چرا خودش حسین علیه السلام را در میان سپاه دشمن که ملازم او بودند، تنها گذاشت؟ من این عذرها را بهانه ای بیش نمی دانم.

۶- هنگامی که امام علیه السلام به سمت کوفه حرکت می کرد، مردم دنیا طلب هم به خیال آن که حسین علیه السلام پادشاه می شود، به دنبال آن حضرت به راه افتادند تا از ریاست او بی بهره نباشند. وقتی حضرت به محل «زباله» رسید، خبر کشته شدن عبدالله بن بقطر را به او دادند.امام علیه السلام عبدالله بن بقطر را نزد مسلم بن عقیل فرستاده بود. سواران حصین بن تمیم او را در قادسیه دیدند و دستگیر کرده، نزد ابن زیاد بردند. ابن زیاد به آن جوانمرد گفت: بالای قصر برو و کذاب پسر کذاب را لعن کن! (مقصود او حسین بن علی علیهماالسلام بود.) تا ببینم با تو چه باید کرد.عبدالله بن بقطر بالای قصر رفت و به مردم گفت: من فرستاده ی حسین، پسر فاطمه دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم. مردم! او را یاری کنید و بر ضد پسر مرجانه ی حرامزاده، از او پشتیبانی نمایید.ابن زیاد دستور داد تا او را از بالای قصر به پایین افکندند که استخوانهای او درهم شکست. و چون رمقی در او بود، «عبدالملک بن عمیر لخمی» سر او را برید و گفت: خواستم او را راحت کنم.هنگامی که این خبر در محل «زباله» به امام علیه السلام رسید، حضرت این نامه را نوشتند که برای مردم خوانده شد:بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد، به ما خبر بسیار بدی رسیده و آن کشته شدن مسلم و هانی و عبدالله بن بقطر است. شیعیان ما از یاری ما دست برداشته اند. پس هر کس از شما می خواهد بازگردد، هیچ منعی بر او نیست.مردمی که برای دنیا دور آن حضرت جمع شده بودند، متفرق شدند. فقط کسانی ماندند که از مدینه با او آمده بودند. امام علیه السلام مخصوصا با این کار خواست تا کسانی را که با او می آیند به خیال آن که مردم کوفه تسلیم او هستند، با خبر کند تا بروند، و آن کسانی که می خواهند جان خود را فدای او سازند، در رکابش باقی بمانند.از این حدیث معلوم می شود که امام علیه السلام برای شهادت می آمد، نه سلطنت. وگرنه باید خود آن حضرت نیز همچون دیگران که به این خیال می آمدند، از سفر منصرف می شد و به سمت کوفه نمی رفت. اما امام علیه السلام همچنان بر تصمیم خود باقی ماند.

آن حضرت این خبر را اعلام کرد تا دنیاطلبان بروند و با او نباشند و اصحابی که خود را برای کشته شدن آماده کرده و به همین جهت سفر می کنند، با او بیایند. باید همراه آن حضرت، کسانی نظیر عبدالله بن بقطر – فرستاده ی او – باشند. ببینید که چگونه از مرگ استقبال می کند، خود را نمی بازد، بر خلاف دستور ابن زیاد عمل می کند، مردم را از آمدن حسین علیه السلام باخبر می نماید و به یاری او دعوت می کند، از امام علیه السلام تمجید نموده و ابن زیاد را به عنوان حرامزاده به مردم معرفی می کند البته نظیر این حکایت، برای «قیس بن مسهر صیداوی» نیز اتفاق افتاده است که طبری از ابومخنف، نقل نموده است. امام علیه السلام پیش از خبر شهادت حضرت مسلم، هر دو را به نمایندگی از خود، نزد اهل کوفه فرستاده بود، و حصین بن تمیم آنها را دستگیر کرده، از قادسیه نزد ابن زیاد می فرستد. آنگاه هر دو، ابن زیاد را لعن و مردم را به یاری امام علیه السلام دعوت کرده، و ابن زیاد، آنها را از بالای قصر به پایین افکند.

امام با این که می دانست کشته می شود، چرا از مدینه حرکت کرد؟
از بیانات گذشته ما معلوم شد که بنی امیه، تا امام علیه السلام را نمی کشتند، از او دست برنمی داشتند. زیرا تا وقتی امام علیه السلام زنده بود، آنها به هدف خود نمی رسیدند. پس می باید امام علیه السلام را بکشند تا یزید بتواند از مردم تحت عنوان این که همه بنده ی او هستند، و می تواند آنها را در بازار بفروشد، بیعت بگیرد. در عین حال، امام از موضع دفاع، تجاوز نکرد و هیچ گاه مجاهد و مجاهم نشد، و به شهری که از او دعوت نشده بود، نرفت. هر چه طرماح اصرار کرد، به دهکده ی آنها برود نرفت. و به یمن نیز مسافرت نکرد گرچه محمد بن حنفیه و ابن عباس اصرار داشتند.

امام علیه السلام هیچ وقت بهانه ای به دست دشمن نداد و از مظلومیت خود نکاست. زیرا حفظ دین از شر یزید و نجات مسلمین از این راهزن دین و از همه ی آل ابوسفیان، به این بود که با اهل و عیال چنین مسافرتی را انجام دهد و آواره و در به در باشد و حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مانند اسرای کفار از این شهر به آن شهر بروند.این گونه جهاد و شهادت که موجب بقای دین و حفظ مسلمین است، بزرگترین جهاد و شهادت است، نه انداختن خویش در هلاکت. وگرنه، هر کس که به قصد کشته شدن و برنگشتن، به جهاد برود، خویش را در هلاکت انداخته است، در حالی که چنین نیست. عمار بن یاسر در جنگ صفین، به قصد برنگشتن و کشته شدن حرکت کرد و می گفت:«الرواح الی الجنه».آیا عاقلی می تواند بگوید: جهاد در صورتی است که اطمینان به کشته شدن خویش نداشته باشیم؟ حسین علیه السلام با خداوند معامله کرد و جان عزیز خود و عزیزانش را فدای دین مقدس اسلام نمود. او کشته شد تا بنی امیه ذلیل شوند و از چشم مسلمانان بیفتند و دوست و دشمن، به اندازه ی خباثت و عناد آنان با دین و پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم پی ببرند. حسین کشته شد و تا قیام قیامت وسیله ی نجات مردم گردید. او مایه ی آگاهی و نجات امت است. گریه بر مصائب، و یادآوری گرفتاری های او، موجب خلاص از جهنم و رفع گرفتاری است، و زنده کردن یادش، تبلیغ دین اسلام است.سید بن طاووس رحمه الله در کتاب «لهوف» از کتاب احمد بن حسین بن عمر بن بریده که محدثی مورد اعتماد است، نقل می کند که حضرت صادق علیه السلام فرمود: شبی که صبح فردایش امام حسین علیه السلام از مکه حرکت کرد، محمد بن حنفیه او را ملاقات نمود و گفت: شما اهل عراق را می شناسی و می دانی که با پدر و برادرت چه کردند. می ترسم با تو نیز چنان کنند. اگر در مکه بمانی، از همه کس عزیزتر هستی.حضرت فرمود: برادر! می ترسم که یزید، خون مرا در حرم خدا بریزد و بدینسبب، حرمت خانه ی خدا از میان برود.محمد بن حنفیه گفت: اگر چنین است، به سوی یمن یا بعضی از بیابانها برو تا کسی به تو گزندی نرساند.امام فرمود: در آنچه که گفتی، فکر می کنم.سحرگاهان، امام علیه السلام از مکه کوچ کرد. وقتی محمد بن حنفیه مطلع شد، آمد و زمام ناقه ی امام علیه السلام را گرفت و گفت: مگر به من وعده ی تأمل کردن ندادی؟حضرت فرمود: پس از رفتن تو، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به من امر فرمود: ای حسین! بیرون برو که خواسته ی خدا آن است که تو را کشته ببیند.محمد بن حنفیه گفت: انا لله و انا الیه راجعون. پس برای چه این زنان را با خود می بری؟امام فرمود: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که خدا می خواهد این زنان را اسیر ببیند. سپس امام علیه السلام حرکت کرد و رفت.در اینجا می بینید که امام به برادر خود جواب صریح داده است. هر چند که از جواب دادن به دیگران طفره می رفت. شیعه بر این اعتقاد است که امام علیه السلام به وظیفه ی مخصوص خود عمل می کند. به موجب روایات معتبر، هر یک از ائمه علیهم السلام نامه ای مخصوص به خود داشته است که آن را باز می کرد و به آنچه در آن بود، عمل می نمود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.