۴ راهکار برای کنار آمدن با پایانها و فقدانها
زندگی ما از مجموعهای از پایانها تشکیل شده است؛ پایان دوران کودکی، یک ازدواج، یک شغل یا حتی یک رؤیا. بعضی از این پایانها آشکارا سنگینتر و تأثیرگذارترند، مانند طلاق، از دست دادن والدین یا بازنشستگی. برخی دیگر در ظاهر سادهتر به نظر میرسند؛ دوستی که بهتدریج از زندگی ما محو میشود، رابطهای که به شکل مشترک به پایان میرسد یا از دست دادن شغلی که مدتها انتظارش را داشتهایم.
به گزارش اینتیتر، زندگی ما از مجموعهای از پایانها تشکیل شده است؛ پایان دوران کودکی، یک ازدواج، یک شغل یا حتی یک رؤیا. بعضی از این پایانها آشکارا سنگینتر و تأثیرگذارترند، مانند طلاق، از دست دادن والدین یا بازنشستگی. برخی دیگر در ظاهر سادهتر به نظر میرسند؛ دوستی که بهتدریج از زندگی ما محو میشود، رابطهای که به شکل مشترک به پایان میرسد یا از دست دادن شغلی که مدتها انتظارش را داشتهایم.
به گزارش سایکولوژی تودی، با این حال، فارغ از شرایط، جزئیات، علت یا چگونگی پایان، هر پایان اثر عاطفی خود را بر جای میگذارد. بسیاری از پایانهای زندگی ویژگیهای مشترکی دارند که شناخت آنها میتواند به ما برای عبور بهتر از این دورهها کمک کند.
سوگ و دلبستگی
افرادی که از روابط آزارگرانه خارج میشوند، معمولاً از پایان یافتن آن رابطه احساس آرامش میکنند، اما در بسیاری از موارد، در لایهای عمیقتر با احساس فقدان نیز روبهرو هستند.
فقدان فقط به کیفیت یا ماهیت یک رابطه مربوط نمیشود، بلکه با «دلبستگی» ارتباط دارد. ما به روابطی که برایمان آشنا هستند و حتی به شکل گاهبهگاه احساس امنیت، مراقبت یا تعلق ایجاد میکنند، وابسته میشویم. این رابطه میتواند یک شریک عاطفی قدیمی، یک آشنایی کوتاهمدت یا حتی اشیایی مانند لباس و کتاب باشد.
وقتی چیزی که به آن دلبسته شدهایم از زندگیمان حذف میشود، سوگ را تجربه میکنیم؛ حتی اگر این احساس فقط چند دقیقه، چند ساعت، چند روز یا چند ماه طول بکشد.
فقدان، زخمهای قدیمیتر را بیدار میکند
فقدانها مانند ریشههای یک درخت به یکدیگر متصل هستند. پایان یک رابطه ممکن است ما را به یاد جداییهای قبلی بیندازد. از دست دادن شغل میتواند احساسات مربوط به شغلهای گذشته را زنده کند و مرگ حیوان خانگی ممکن است خاطرات والدینی را که سالها پیش از دست دادهایم، دوباره به ذهن بیاورد.
فقدان مانند قطع شدن یک عصب است که حتی مدتها پس از اتفاق، همچنان درد آن احساس میشود. به همین دلیل ممکن است ذهن ما دوباره و دوباره به گذشته بازگردد.
ما برای پایانها داستان میسازیم
هیچ اتفاقی در زندگی صرفاً یک رویداد خنثی نیست. هر اتفاق معمولاً با یک داستان، یک باور و زمینهای بزرگتر همراه میشود که خودمان آن را شکل میدهیم.
در همین نقطه باید مراقب باشیم. ممکن است در داستانهای قدیمی گرفتار شویم؛ داستانهایی که دیگر با واقعیت زندگی ما سازگار نیستند و حتی به عزتنفسمان آسیب میزنند.
برای مثال، یک جدایی ممکن است دیگر صرفاً به ناسازگاری دو نفر مربوط نباشد، بلکه به این نتیجه تبدیل شود که «من مشکلی دارم که باعث میشود هیچوقت نتوانم رابطهای نزدیک و پایدار داشته باشم». از دست دادن شغل نیز ممکن است دیگر فقط نتیجه مشکلات یک شرکت نباشد، بلکه به این باور تبدیل شود که «زندگی همیشه علیه من است، حتی وقتی تلاش میکنم».
هر پایانی میتواند یک پیام یا نتیجه اخلاقی در ذهن ما ایجاد کند، اما این ما هستیم که آن داستان را میسازیم.
پس چگونه میتوان بهتر از پایانها عبور کرد؟
۱. فرایند را بشناسید
سیستمهای عاطفی و جسمی ما در هنگام تجربه فقدان تحت فشار قرار میگیرند. بسته به اهمیت و طول مدت چیزی که از دست دادهایم، ممکن است مرحله شوک اولیه از سه روز تا سه هفته طول بکشد.
در این مرحله ذهن دائماً درگیر پرسشهایی مانند این است که «چه کاری میتوانستم متفاوت انجام دهم؟»، «چرا این اتفاق افتاد؟» و «آینده چه خواهد شد؟»
ذهن تلاش میکند اتفاق رخداده را تحلیل کند، میان وقایع ارتباط برقرار کند و برای آن معنایی پیدا کند.
پس از گذشت چند هفته یا چند ماه، شرایط معمولاً آرامتر میشود، اما فرد همچنان ممکن است شکننده باشد. خاطرات قدیمی به شکل غیرمنتظرهای بازمیگردند و یک جمله، رفتار یا حتی شنیدن آهنگی قدیمی میتواند احساسات گذشته را دوباره تحریک کند.
با گذشت زمان، فرد دوباره احساس میکند روی زمین محکمتری ایستاده است. فصل زندگی بسته میشود و فقدان به تدریج از مرکز توجه ذهن به حاشیه میرود.
۲. با خودتان مهربان باشید
برخی افراد در برابر هر اختلال یا تغییر در زندگی، تلاش میکنند بدون توقف به مسیر خود ادامه دهند. این روش ممکن است در کوتاهمدت مؤثر به نظر برسد، اما اگر فرد هرگز برای پذیرفتن و هضم فقدان مکث نکند، احساسات سرکوبشده ممکن است بعدها دوباره بازگردند.
مهم این است که تغییر و اختلال ایجادشده در زندگی خود را، حتی اگر در لحظه چندان مهم به نظر نرسد، به رسمیت بشناسید.
لازم نیست برای هر اتفاقی مدت طولانی متوقف شوید، اما بهتر است برای آن اندکی فضای ذهنی و عاطفی ایجاد کنید و بهسادگی آن را زیر فرش پنهان نکنید.
۳. مراقب داستانی که برای خودتان میسازید باشید
اتفاقات زندگی به خودی خود خنثی هستند. برای مثال، مشاجرهای که با مدیر یا شریک عاطفی خود داشتهاید، ممکن است از نظر شما فقط یک اختلاف معمولی باشد که بعداً برطرف میشود، اما برای فرد دیگری میتواند آغاز اخراج از کار یا پایان یک رابطه باشد.
اتفاقات همیشه با خودشان یک داستان و زمینه به همراه دارند؛ زمینهای که ما اغلب آن را بر اساس تجربههای گذشته میسازیم.
ما معمولاً درباره زندگی خود روایتهایی بر اساس موضوعات تکرارشونده ایجاد میکنیم؛ اینکه «زندگی همیشه حق من را میخورد»، «هیچوقت کسی قدر من را نمیداند»، «من همیشه قربانی هستم» یا اینکه «اگر به گذشته فکر نکنم و فقط جلو بروم، همهچیز درست میشود».
وقتی پایانی در زندگی اتفاق میافتد، باید مراقب باشیم که آیا همچنان در حال تغذیه یک داستان قدیمی هستیم یا نه؛ داستانی که دیگر با شرایط ما سازگار نیست و همزمان نگاه منفی ما به خودمان و جهان را تقویت میکند.
ممکن است این پایان فرصتی باشد برای تغییر آن روایت؛ فرصتی برای اینکه خودمان را قربانی ندانیم و تصور نکنیم جهان همواره در حال ضربه زدن به ماست.
این کار آسان نیست، اما فقدان میتواند یک فرصت کوتاه برای تغییر باشد؛ فرصتی که به ما اجازه میدهد کمی عقبتر بایستیم و اتفاقی را که رخ داده، از زاویهای متفاوت و گستردهتر ببینیم.
۴. فصل بعدی زندگی را تصور کنید
قرار نیست با انکار اتفاقی که افتاده، خودتان را مجبور کنید به سرعت به جلو حرکت کنید. نباید وانمود کنید که چیزی اتفاق نیفتاده است.
در عین حال، مراقب باشید برای مدت طولانی در گذشته گیر نکنید؛ زخمهای خود را دائماً مرور نکنید و داستانی را که همیشه شما را در همان نقش قبلی قرار میدهد، بارها تکرار نکنید.
حرکت رو به جلو باید هم در ذهن و هم در رفتار اتفاق بیفتد. فصل تازهای از زندگی، رابطهای جدید یا تصویری تازه از آینده خود را تصور کنید.
از این تصویر بهعنوان یک راهنما استفاده کنید و تلاش کنید به فردی تبدیل شوید که در ذهن خود برای این فصل جدید تصور کردهاید؛ در ظاهر، نگرش، انتظارات و حتی شیوه حضور در زندگی.
سوگوار گذشته باشید، آن را بپذیرید و برای آن به نقطهای از پایان و پذیرش برسید، اما در نهایت حرکت رو به جلو را آغاز کنید.