بعد از عاشق شدن چه اتفاقی میافتد؟ ۵ مسیری که یک رابطه میتواند طی کند
هیجان و پروانههای روزهای اول عاشقی برای همیشه باقی نمیمانند، اما کم شدن این احساس لزوماً به معنای تمام شدن عشق نیست. یک رابطه پس از پایان دوره هیجان اولیه میتواند عمیقتر شود، به روزمرگی برسد، به دلیل زخمهای حلنشده از هم فاصله بگیرد یا حتی به فرصتی برای پیدا کردن دوباره خودمان تبدیل شود.
به گزارش اینتیتر،صبح زود یک شنبه در کافهای نشسته بودم، قهوهام را مینوشیدم و به همکاری پژوهشی بعدیام فکر میکردم. اطرافم پر از درخت و فضای سبز بود و پروانهها میان آنها پرواز میکردند.
به گزارش سایکولوژی تودی، درست روبهروی من، زوجی بدون هیچ موسیقیای در پارکینگ مشغول رقصیدن بودند.
همدیگر را میبوسیدند، در آغوش میگرفتند و میخندیدند. بعد مرد، زن را تا ماشینش همراهی کرد. دوباره همدیگر را بوسیدند و سپس با دو خودروی جداگانه رفتند.
شاید ۳۰ سال بود که ازدواج کرده بودند. شاید هم اولین قرارشان بود. چه کسی میداند؟
اما تماشای آنها باعث شد به دوره «پروانهها» فکر کنم؛ همان مرحله دیوانهوار و شیرینی که تازه عاشق کسی شدهاید و انگار در حال پرواز هستید.
درختها سبزتر به نظر میرسند. حتی وقتی اتفاق بدی میافتد، آنقدرها بد نیست، چون جایی در ذهنتان این احساس وجود دارد که: «من او را دارم.»
ساعتها با هم حرف میزنید و باز هم حرفی برای گفتن دارید. تمام شب صحبت میکنید، طلوع خورشید را میبینید، به خانه برمیگردید، دو ساعت میخوابید و وقتی بیدار میشوید، دوباره دلتان برای هم تنگ شده است.
پیامهای عاشقانه میفرستید. اگر بیمار باشید، دیگر اهمیتی ندارد که طرف مقابل شما را در آن وضعیت ببیند. میتوانید خود واقعیتان باشید و همچنان احساس کنید که دوستتان دارند.
و در نهایت متوجه میشوید چیزی که بیشتر از هر چیز دیگری میخواهید، فقط حضور اوست.
تعجبی ندارد که این احساس شبیه پرواز کردن باشد. شما در حال کشف یک انسان دیگر، یک دنیای تازه و نسخه جدیدی از خودتان در آن دنیا هستید.
منظورم از «ما سقوط میکنیم» همین است.
اما عاشق شدن فقط آغاز ماجراست.
بعد از پروانهها چه اتفاقی میافتد؟
به نظرم یک رابطه میتواند در پنج نقطه مختلف قرار بگیرد یا دستکم پنج مسیر متفاوت را طی کند.
۱. ما عاشق میشویم
این بخش را میشناسید: پروانهها، هیجان و احساس اینکه بالاخره آدم موردنظر خود را پیدا کردهاید.
اما هیچ چیز برای همیشه تازه نمیماند.
و بالاخره...
۲. ما سازگار میشویم
مغز انسان به چیزهایی که زمانی خارقالعاده به نظر میرسیدند، عادت میکند.
بوسهها دیگر همان پروانههای روزهای اول را در دل ایجاد نمیکنند. هیجان ماههای نخست، به مرور جای خود را به سالها آشنایی و صمیمیت میدهد.
شاید این اتفاق لزوماً بد نباشد.
ما نمیتوانیم برای همیشه با شدت عاطفی روزهای نخست یک رابطه زندگی کنیم. پروانهها آرامتر میشوند.
اما نکته مهم اینجاست: پروانهها میتوانند ناپدید شوند، بدون اینکه عشق از بین رفته باشد.
وقتی شور و هیجان اولیه کاهش پیدا میکند، رابطه میتواند مسیرهای متفاوتی را طی کند.
و اینجا باید به مرحله بعد توجه کنید.
۳. ما رشد میکنیم یا کوچک میشویم
وقتی دوره پروانهها تمام میشود، چه چیزی جای آن را میگیرد؟
در یک حالت، شدت احساسات کمتر میشود، اما چیزی عمیقتر جای آن را میگیرد.
هنوز در کنار این فرد احساس امنیت میکنید. هنوز میخواهید بدانید در ذهنش چه میگذرد. هنوز وقتی چیز جالبی میبینید، دلتان میخواهد آن را برای او تعریف کنید.
عشق دیگر آن صدای بلند و پرهیجان روزهای اول را ندارد، اما همچنان وجود دارد.
رابطه از این جمله:
«بدون تو نمیتوانم زندگی کنم»
به این جمله میرسد:
«میخواهم این زندگی را با تو تجربه کنم.»
در این مرحله، عشق پرشور میتواند به نوعی عشق همراهانه و عمیقتر تبدیل شود و صمیمیت نیز شکل تازهای پیدا کند.
اما احتمال دیگری هم وجود دارد.
پروانهها ناپدید میشوند و بهجای عشق عمیقتر، فقط روزمرگی باقی میماند.
کار، بچهها، مسئولیتها و تکرار روزهای مشابه.
چرا رابطه دیگر هیجانانگیز نیست؟
بسیاری از زوجها تلاش میکنند پروانهها را دوباره برگردانند. به رستورانی میروند که اولین قرارشان در آنجا بوده، اولین بوسه را بازسازی میکنند و سعی میکنند احساس گذشته را دوباره تجربه کنند.
اما معمولاً جواب نمیدهد.
و بعد با خودشان میگویند:
«یعنی همین است؟»
شاید اشتباه ما این باشد که تلاش میکنیم احساس قدیمی را بازسازی کنیم، بهجای اینکه دلیل جدیدی برای احساس کردن پیدا کنیم.
شاید لازم نیست اولین قرار عاشقانهتان را تکرار کنید. شاید لازم است دوباره یکدیگر را کشف کنید.
ما انسانهایی چندوجهی و همیشه در حال تغییر هستیم. بخشهای تازهای از وجودمان دائماً در حال شکل گرفتن است.
شاید چیزی که دلتان برایش تنگ شده، احساس کشف کردن یکدیگر باشد.
کاری را امتحان کنید که هیچکدام قبلاً انجام ندادهاید. به جایی بروید که هیچوقت نرفتهاید. کار عجیبی انجام دهید. چیزی را با هم کشف کنید که باعث شود به یکدیگر نگاه کنید و بگویید:
«نمیدانستم چنین جنبهای از تو وجود دارد.»
شاید لازم باشد نسخه جدیدی از یکدیگر را ملاقات کنید.
اما گاهی مسئله چیز دیگری است.
گاهی شما عمیقاً آسیب دیدهاید.
۴. ما از یکدیگر فاصله میگیریم
گاهی پروانهها به این دلیل از بین میروند که درد و رنج زیادی در رابطه جمع شده است.
لحظهای که به طرف مقابل نیاز داشتید اما کنار شما نبود.
رنجی که هیچوقت دربارهاش صحبت نکردید.
بخشش میکنید و ادامه میدهید؛ یا دستکم به خودتان میگویید که بخشیدهاید.
کمکم دیگر درباره آن اتفاق حرف نمیزنید.
چون با خودتان میگویید: «فایدهاش چیست؟ قبلاً دربارهاش حرف زدهایم. او خودش میداند.»
پس بهجای حل کردن درد، یاد میگیرید اطراف آن زندگی کنید.
و کمکم دیگر چیزهای مختلف زندگیتان را با یکدیگر به اشتراک نمیگذارید.
چرا؟
چون دیگر باور ندارید حرف زدن تغییری ایجاد کند.
بیحوصلگی و رنج یک مشکل واحد نیستند.
بیحوصلگی ممکن است با تجربههای تازه، گفتوگو یا ایجاد تغییر در زندگی مشترک قابل حل باشد. اما زخم و درد به تلاش بسیار بیشتری نیاز دارند.
سؤال اصلی این است: آیا میخواهید برای حل این درد تلاش کنید؟
گاهی بهجای آن، بیتفاوت میشوید.
دیگر اهمیت نمیدهید. همچنان با هم زندگی میکنید، اما از نظر عاطفی، هرکدام زندگی جداگانهای را آغاز کردهاید.
گاهی عشق نه با یک اتفاق بزرگ، بلکه در هزاران لحظه کوچک از بین میرود؛ لحظههایی که در آنها احساس میکنید کمتر درک میشوید، کمتر حمایت میشوید و کمتر دیده میشوید.
و شاید در نهایت رابطه تمام شود.
اما بعد از آن، اتفاق عجیبی ممکن است رخ دهد.
۵. ما به خودمان بازمیگردیم
دنیای رنگارنگ دوباره برمیگردد.
از خانه بیرون میروید و ناگهان متوجه میشوید درختها دوباره سبزند.
گلها دوباره بوی بهشت میدهند.
دلتان میخواهد آدمها را ببینید. بیشتر میخندید.
و ناگهان با خودتان میگویید:
«صبر کن... درختها همیشه همینقدر سبز بودند؟»
بله، بودند.
دنیا ناگهان زیباتر نشده است. شما دوباره آماده دیدن زیباییهای آن شدهاید.
شاید در بخشی از آن رابطه، دیگر کاملاً خودتان نبودید.
و حالا دوباره دارید خودتان را ملاقات میکنید.
شاید فراموش کرده بودید دنیا زمانی که وضعیت عاطفی شما به یک انسان دیگر وابسته نیست، چه حسی دارد.
آیا این همان رهایی است؟
عشق واقعی بعد از پایان پروانهها چه شکلی است؟
این ماجرا دوباره مرا به همان زوجی برمیگرداند که در پارکینگ میرقصیدند.
شاید آنها سالها پیش پروانههای عاشقانه خود را از دست داده باشند.
شاید یاد گرفته باشند پس از تغییر آن هیجان اولیه، چگونه همچنان یکدیگر را دوست داشته باشند.
ما نمیدانیم.
اما به نظر من، هدف یک رابطه طولانی این نیست که ۳۰ سال، هر صبح با همان هیجان روز اول عاشق شوید.
احتمالاً چنین چیزی ممکن نیست.
هدف این است که ببینیم بعد از پروانهها چه اتفاقی میافتد.
چون وجود یا نبودن آن هیجان اولیه، معیار زنده بودن عشق نیست.
اگر اکنون در یک رابطه هستید و با خودتان فکر میکنید پروانهها کجا رفتند، از خودتان بپرسید:
«آیا هنوز درباره او کنجکاوم؟»
و:
«من حوصلهام سر رفته یا واقعاً آسیب دیدهام؟»
اگر دیگر در آن رابطه نیستید، سؤال دیگری مطرح کنید:
«وقتی دنیا دوباره سبز شد، به این دلیل بود که فرد جدیدی را پیدا کردم؟ یا بالاخره خودم را پیدا کردم؟»
شاید درختها هیچوقت کمتر سبز نشده بودند.
شاید فقط شما در وضعیت عاطفی متفاوتی به دنیا نگاه میکردید.
پس همین حالا در چه وضعیتی هستید؟