خلاصه داستان قسمت پنجم سریال اعتراف می کنم

کد خبر : ۴۶۲۰۵۹
خلاصه داستان قسمت پنجم سریال اعتراف می کنم

خلاصه داستان قسمت پنجم سریال اعتراف می کنم را در این مطلب بخوانید.

به گزارش اینتیتر، اولین قسمت از سریال «اعتراف می کنم» با مضمون جنایی روز دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ منتشر شد، در این مطلب از پایگاه خبری کولاک خلاصه ای از قسمت پنجم سریال اعتراف می کنم به همراه لینک دانلود آن را برایتان آورده ایم که خواهید خواند.

مهدی هاشمی، پوریا پورسرخ، علیرضا ثانی‌فر، بهار کاتوزی و روژان رضوانیان از بازیگران ثابت این سریال هستند. همچنین لیلا زارع، مانیا علیجانی، مریم سعادت، حامد بهداد، ستاره پسیانی، بابک حمیدیان، شبنم دادخواه، آزاده صمدی و پاشا رستمی به‌عنوان بازیگران مهمان در قسمت‌های مختلف این مجموعه حضور دارند.

خلاصه داستان قسمت پنجم سریال اعتراف می کنم

سیاح با همسرش تلفنی حرف میزد و از تلخی های کارش می گفت که همیشگی هست، شیوا متوجه میشه و با همایون درمورد سیاح و اختلافش با همسرش صحبت می کنه و میگه شاید بهتر باشه امروز نره بازجویی اما همایون میگه نمیشه و من لازمش دارم. شیوا میگه اینجور وقتها آدمها نیاز به توجه دارن، منظورم توجه تخصصی هست، همایون میگه آخه چی بهش بگم.
سیاح به همایون میگه تو نگران چی هستی می‌ترسی نتونم بازجویی رو پیش ببرم؟ همایون میگه این حرفها چیه من نگران خودتم، سیاح میگه نگران من نباش، چیز جدیدی نیست حواسم هست.
بازجویی شروع میشه.
متهم شروع میکنه؛ من کیوان بخشی فرزند مرتضی هستم، جهانگیر در ادامه میگه واردات اجناس تقلبی، کلاهبرداری، بازی با جون مردم ، از کجا شروع کنم. کیوان میگه جناب سروان من بخاطر همین ها تو زندان هستم، جسارتا خلاف دیگه ای کردم دوباره منو صدا زدید؟ جهانگیر میگه اون لاستیک های تقلبی که تولید کردی باعث بدبختی خیلی ها شده، کیوان میگه من بخاطر همین اتهام ها سه سال و چهار ماه و ۱۶ روزه تو زندانم، جهانگیر میگه اتهام؟ یعنی فکر کردی قاضی اشتباه حکم داده؟ کیوان میگه نه من جسارت نکردم. جهانگیر میگه پس اتهام نبوده و جرم بوده، مثل اینکه بد هم نبوده و بهت ساخته، البته برای بچه پولدارهایی مثل شما زندان هتله به نظرم کم بریدن برات. کیوان میگه اومدن جنس تقلبی ریختن تو بازار به اسم من تا سود ببرن طلبکار و سهامدار و خریدار ریخت رو سر من من این وسط ورشکسته شدم کارخونه ام خراب شد قربانی شدم، جهانگیر میگه قضیه آتیش سوزی کارخونه چی بود؟ کیوان میگه اون رو که تبرئه شدم، شما اصلا پرونده رو مطالعه کردید؟ من اون موقع قشم بودم چرا باید زندگی خودم رو آتیش بزنم. جهانگیر میگه اونکه مشخصه کار یک نفر نبوده، شما اگه آدم اصلی نبودی همدستشون که بودی. سیاح میگه ساناز سلطانی کجای این قصه بوده؟ کیوان میگه من هرچی راجع به خانم سلطانی میدونستم گفتم تو پرونده درج شده، سیاح میگه بله خوندیم ولی جالبه همون موقع که شما رو دستگیر کردن ایشون مفقود شده. کیوان میگه من بیشتر از این چیزی نمیدونم و هرچی بود گفتم.
نگار به همایون میگه سرهنگ گفت علامت میده، اما نداد الان عکس ساناز رو بزارم؟ همایون میگه آره بزار. عکس رو میزاره، جهانگیر میگه این عکس رو میشناسی، کیوان میگه بله.
سیاح دنبال عکس دیگه ای از ساناز هست تا نشون بده، همایون به شیوا میگه یعنی نمیدونست دختره گم شده؟
کیوان میگه قبل از ماجرایی که برای من پیش بیاد رابطه ما تموم شده بود، سیاح میگه حتما رابطه جدی بوده که خانواده ها در جریان باشن، اما به همکارها گفتی اینا فرار کردن، جهانگیر میگه پس این خانم هم جزو کلاهبردارهای کارخونه بوده، کیوان میگه نه اصلا ربطی به این خانم نداشت ولی کلمه فرار رو من نمیدونم چرا گفتم شاید احساسی شدم، سیاح میگه نه اتفاقا فرار کرده ولی خب از تو فرار کرده، کیوان میگه من الان رو نمیدونم ولی میخواست که نباشه، تصمیم گرفت که نباشه، سیاح میگه فرار کرده با فرار کردن فرق میکنه، یعنی پای نفر سوم هم وسط بوده، کیوان میگه حتما می خواستم احترام بزارم جمع بستم، سیاح میگه بسه این حرفها، پای نفر سومی وسط بوده که سه سال پیش خودت اسمش رو اوردی، آقای رحیم بهارآور، کیوان میگه نمیدونم چرا این اسم رو آوردم شاید گیج بودم قاطی کردم، جهانگیر میگه یعنی چیزی بین خانم سلطانی و رحیم بهارآور نبوده؟ تو آکتور خوبی نیستی، سیاح میگه اگه چیزی نبوده چرا گفتی فرار کردن؟ کیوان حتما یه چیزی از دهنم پریده، سیاح میگه سه ساله اون خونواده بدبخت دارن دنبال بچه اشون می گردن.

کیوان میگه سه سال و نیمه که فقط من تو زندان افتادم، اصلا قبل از این گندکاری کارخونه پیش بیاد من این قصه رو تموم کرده بودم با این خانم، سیاح میگه این حرفهاییه که شما داری میزنی، قبل این بعد اون، فکر نمیکنی برعکس بوده، یعنی اول این خانم ناپدید شده بعد شما رو گرفتن؟ جهانگیر میگه یه همدست کمتر، یه سهم بیشتر.
کیوان کلافه میشه میگه من هرچی میدونستم رو گفتم نمیدونم الان چی باید بگم، جهانگیر میگه یه چیزی بگو که باهاش تبرئه بشی، کیوان میگه از چی؟ سیاح میگه از قتل، قتل ساناز سلطانی که همون هول و هوش اتفاق افتاده.
سیاح استراحت میده و با جهانگیر از اتاق خارج میشن و به حرفهای کیوان که قسم میخورد راجع به این موضوع خبر نداشت اهمیت نمیدن.

همایون میگه جدا فکر می کنید این تنها بمونه چیزی ازش در میاد؟ باورم نمیشه یعنی هیچی نتونستیم ازش پیدا کنیم؟ نگار میگه آره من همون اولش گفتم هیچی ازش تو اینترنت نیست، جهانگیر میگه مگه اطلاعات همه، همه جا هست؟ نگار میگه خب میشه مخفی کرد یا نابودشون کرد اما نکته اینجاست که مثلا یه سری آدم هستن که پول می گیرن تو صفحه های مجازی بیارنت بالا مثلا تو سرچ گوگل بشی نفر اول، یا تو اینستاگرام بیفتی تو اکسپلور تو فیسبوک بری رو وال غریبه ها، ویکی پدیا برات می سازن، برندت رو میارن بالا، ولی یه سری آدم هستند که پاتوقشون کلا دارک وبه، اگه بخوای میرن می‌گردن میبینن کجا اسمی ازت هست میرن از اونجا درت میارن، شیوا میگه شاید کیوان بخشی هم همینکار رو کرده، نگار میگه آره ظاهرا، اون از اونم هیچی نبود حتی درباره کارخونه اشون هم چیزی نبود، فقط یه نکته جالب هم هست، رحیم بهارآور هم همینطور، انگار یه نفر رد پای مجازی این دو نفر رو کلا پاک کرده،.
شیوا میگه این آدم خیلی وول میخوره و حرکات بدنش زیاده ولی همه اینا تا اونموقع بود که کلمه قتل رو شنید، اون لحظه کلا تغییر کرد و منقبض شد. میشه گفت خودشو آماده کرده بوده برای این لحظه.
جهانگیر میگه میشه گفت پس قتل کار خودش بوده، همایون میگه شاید هم واقعا شوکه شده، بعد به سیاح میگه با همین فرمون برید تا پرتره.
بازجویی ادامه پیدا میکنه، جهانگیر میپرسه سر چی رابطتون بهم خورد، کیوان میگه سر ورشکستگی و آبروریزی، جهانگیر میگه یعنی تو ورشکسته شدی دختره ولت کرد رفت با یکی دیگه تو هم گفتی برو. سیاح میگه نه دیگه سر رحیم بود، بهت نمیاد از اون آدمها باشی که راحت بگی برو خدافظ، اتفاقا من خونواده دختره رو دیدم خیلی آدم حسابی بودن، امثال تو رو هم خوب میشناسم، از این آدمهایی هستید که بخاطر دک و پزتون هم که شده همچین زنی رو کنار خودتون نگه میدارید، کیوان میگه شما دارید به من تلقین می کنید منکه نمیتونم به دختر مردم وقتی میخواد بره بگم بمون و بزور نگهش دارم، سیاح میگه یعنی دوستش نداشتی؟ کیوان میگه من دیگه اون آدم پارسال هم نیستم که بخوام بگم سه سال و نیم پیش دوستش داشتم یا نه، سیاح میگه رحیم رو از کی می شناختی؟ کیوان میگه از وقتی که با خانم سلطانی آشنا شد، سیاح میگه میدونی انگیزه خیلی از قتل‌های عشقی و عاطفی خیانته؟ کیوان میگه بله، این خانم سلطانی چجوری به قتل رسید، جهانگیر میگه این دقیقا سوالیه که تو باید جواب بدی، کیوان میگه من چرا باید بدونم، من هیچ کس رو نکشتم.
نگار میگه وقتش رسید؟ با اشاره دست همایون پرتره رو روی صفحه میندازه، سیاح میگه این برات آشنا نیست؟ کیوان میگه این شبیه منه، جهانگیر میگه فکر میکنی ما اینو از کجا اوردیم؟ کیوان میگه نمیدونم از تو وسایل ساناز؟ سیاح میگه اونوقت برات عجیب نیست تو وسایل خانم سلطانی پیدا کرده باشیم؟ کیوان میگه یکم عجیبه، منظورتون اینه که خودش منو ول کرده اونوقت این نقاشی منو هنوز داره؟ جهانگیر میگه یه بار دیگه سوال رو با سوال جواب بدی کاری میکنم که شکل علامت سوال بشی، بگو اینو کی کشیده؟ کیوان میگه رحیم کشیده بود؟ سیاح میگه اونوقت چرا رحیم باید پرتره تو رو بکشه؟ کیوان میگه یه بار ساناز دستشو گرفت آورد خونمون که رحیم بچه خوبیه و با استعداد، بعدهم پاش به خونمون باز شد، گاهی میومد، بهار بود، ما هرمز بودیم، سیاح میگه همون موقع ها بود با هم رفتن؟ کیوان میگه دوماه بعدش بود، سیاح میپرسه اونوقت با کسی که دوماه بود آشنا شده بود گذاشت رفت؟ دقیق بگو کی رفته بودید هرمز؟ کیوان میگه عید بود ، همایون به نگار میگه احمد بند کرده به تاریخ ها، نگار میگه آره چون آخرین اس ام اس ساناز واسه مرداده، برای خواهرش نوشته که دارم میرم مسافرت، همایون میگه یعنی اول رفته سفر بعد یه مدت زده که دارم میرم؟ سفر مردادماهی که رفته رو میگه؟ نگار میگه اینو با رحیم رفته نه کیوان، زده که دارم با کیوان میرم.
سیاح میگه دو ماه بعدش که با رحیم آشنا شد ساناز توی بچه پولدار رو ول میکنه تو هم هیچکاری نمی کنی؟ همه اینا قبول، ولی تو فکر نکردی این پرتره ای که دست خانم سلطانی بوده چجوری رسیده دست ما؟ کیوان میگه نمیدونم، چجوری رسیده؟ سیاح میگه چند وقت پیش از صندوق امانات بانک ملی دزدی شده بود، چیزی ازش شنیدی؟ جهانگیر میگه بدیش برای تو اینه که همشون دستگیر شدن. سیاح ادامه میده که سوال اصلی اینه که چرا برای تو بد شد؟ جهانگیر میگه لیست اسامی سارق های صندوق در اومده که تو یکیشون پرتره تو بوده، برای ده سال هم اجاره کرده بود.
کیوان میگه منکه صندوق رو اجاره نکرده بودم، سیاح میگه شما نه، در حقیقت این آقای رحیم اجاره کرده بوده، ماجرا اینه که فقط یه نقاشی تو اون صندوق بوده اونم پرتره تو بوده، جهانگیر میگه عجیب اینه که طرف صندوق رو ده سال اجاره کرده تا پرتره تو رو بزاره توش، کیوان میگه خب برید پیداش کنید ازش بپرسید چرا؟ سیاح میگه بله دوست داریم شما کمکمون کنید پیدا کنیم، راستی تو چرا هیچ رد و نشونی ازت نیست تو هیچ جا؟ کیوان میگه این چیزها مال سلبریتی هاست من از اینا خوشم نمیاد، بعد میگه فکر کنم ساعت داروهام رسیده اگه میشه برم داروهام رو بخورم حالم خوب نیست، هروقت حالم بد میشه باید بخورمش.
در ادامه بازجویی همایون هم به بازجویی اضافه میشه، سیاح میپرسه رحیم تو هرمز دقیقا چیکار می کرد؟ کیوان میگه یه بوم گردی بود رحیم برای اون خانمه کار می کرد، براشون مسافر میورد و می‌برد می گردوند، همایون میگه خودت تو هرمز چیکار می کردی؟ کیوان میگه استراحت، همایون میگه شاید هم قایم شدن بعد از گندکاری های کارخونه. جهانگیر میگه این رحیم فقط از تو نقاشی کشیده یا از ساناز هم کشیده؟ کیوان میگه جلوی من نکشیده اگه بعدا کشیده نمیدونم، سیاح میگه پس چرا مال تو رو نداده به خودت؟ کیوان میگه نمیدونم رسمه گه نقاشی هاشون رو میدن به کسی که ازش کشیدن یا شایدم روم نشده بخوام همون لحظه یادم نیست، شایدم برام بی ارزش بوده، همایون میگه اتفاقا کارشناس های ما هم گفتن که بی ارزش بوده. سیاح میگه تو اون صندوق امانات که نقاشی بوده یه چیز دیگه هم پیدا کردیم. عکسی رو صفحه نشون میدن، جهانگیر میگه این مادر رحیمه، سیاح میگه پس رحیم میاد هرمز بعد پاش به خونه شما باز میشه و دوست دختر وقت حضرت عالی رو تور میزنه و با هم فرار می کنند و قبلش میره بانک ملی یه صندوق اجاره میکنه واسه ده سال پرتره تو و عکس مادرش رو میذاره توش، یه جای کار نمیلنگه آقایون؟ این پرتره شما رو با چی کشید؟ کیوان میگه نمیدونم، من متوجه نشدم شاید مداد بوده، سیاح میگه کارشناس ما گفته با ذغال بوده، کیوان میگه پس حتما با ذغال بوده، سیاح میگه آهان نه مثل اینکه گفتن با مداد کنته کشیده اشتباه از من بوده، جهانگیر میگه یعنی تو فرق ذغال و مداد رو نمیدونی؟ کیوان میگه اینو همه میدونن اما اون دستش رو گرفته بود پشت تخته شاسی من نمی دیدم، همایون میگه اما طی تحقیقات ما هیچ کس تایید نکرده که رحیم نقاش بوده یا تو هرمز و جای دیگه نقاشی می کرده، تو هیچ جا هم اثری از نقاشی رحیم نبوده، کیوان میگه اصلا مگه از رحیم خط و ربطی هم هست؟ همایون میگه تو از کجا میدونی که نیست؟ کیوان میگه دارم سوال میکنم، چون اونموقع که خانم سلطانی آورد خونه ما یه آدم بی نشونی بود، الان مگه شما آمار همه آدمهایی که سه سال پیش تو هرمز بودن رو دارید؟ سیاح میگه بله ما هرچی می گیم رو مو به مو تحقیق کردیم، سه ساله الان پرونده خانم سلطانی بازه، اول هم رفتیم سراغ صاحب بومگردی، چی بود اسمش؟ کیوان میگه رسولی، این خانم رسولی خودش اصلا آدم برده داری بود از کجا معلوم یعالمه کار سر رحیم نریخته که فرصت نکرده نقاشی کنه، همایون میگه تو اینا رو از کجا میدونی؟ خانم رسولی می گفت تا حالا ندیدتت، کیوان میگه از ساناز یا کسی دیگه نمیدونم. همایون میگه رسولی میگفت رحیم یهو غیبش میزنه، جهانگیر میگه ما گم و گور شده ها رو میذاریم به حساب اینکه هنوز جنازه هاشون پیدا نشده، سیاح میگه مثل همین خانم سلطانی که جسدش رو بعد از سه سال پیدا کردیم، جهانگیر میگه اگه گفتی کجا پیدا شده؟ کیوان میگه بجون مادرم من نمیدونم جنازه اش کجا پیدا شده، سیاح میگه ولی به نظرم باید بدونی، چون تو باغچه خونه ای پیدا شده که تو و ساناز اجاره کرده بودید تو هرمز، همایون میگه صاحبخونه گفته قرارداد رو تمدید کردی پول یکسال رو هم پیش پیش دادی، ولی بعد از اتمام قرارداد که خبری ازتون نمیشه خونه رو میده به کسی دیگه تا همین چند وقت پیش که تعمیرات داشتن، اون قسمت که جسد باقیمونده بود میزنه بیرون. کیوان میگه الان دارید جنازه رو میگید منظورتون منم؟ جناب سروان شما سن پدر منو دارید خدا شاهده من ساناز رو نکشتم، جهانگیر میگه به اونم می‌رسیم الان مسئله اینه که رحیم رو چجوری سربه نیست کردی.

کیوان میگه شما که بدترش کردید من رحیم و ساناز رو نکشتم. اصلا رو حساب چه مدرکی دارید این حرف رو میزنید؟ سیاح میگه مدرک داریم جناب سروان، شما اسم کاغذ هانی‌موله به گوشت خورده؟ یه مارک کاغذه، خیلی گرون قیمته، از اون کاغذها نیست دست هر کسی باشه، این پرتره رو کاغذ هانی‌موله کشیده شده، همایون میگه یعنی منطقا رحیم نمیتونه با همچین کاغذی دسترسی داشته باشه، چه برسه به اینکه دم دستش باشه پرتره رقبای عشقیش رو روش بکشه، اونم تو هرمز. سیاح وانمود میکنه از روی برگه داره میخونه و میگه ولی این آقای سعید منصف گفته یکماه قبل اینکه بری هرمز یک بسته از این کاغذها رو فرستاده برای کیوان بخشی. کیوان متعجب میگه سعید منصف کیه؟ سیاح میگه جالبه آشنای خونوادگیتون رو نمی شناسی؟ کیوان میگه حتما اشتباه کرده اگه همونی باشه که فکر میکنم. همایون میگه این کاغذها که تو خونه مشترکتون پیدا شده هم اشتباهه یا مال رحیم بوده؟ کیوان میگه نمیدونم فقط میدونم این تهمت آخر که آدم کشیه رو من نیستم، جهانگیر میگه بیخود بازی درنیار، تنها کسی که دیده رحیم نقاشی میکنه تویی، همایون میگه البته اگه رحیم بهارآوری وجود داشته باشه، کیوان میگه یعنی چی من دیدمش هست. سیاح میگه بله ولی نه طراحی بلد بوده نه به اون کاغذها دسترسی داشته، پس اون طراحی رو هم اون نکشیده، شما هم مثل من فکر می کنید کیوان خودش این طراحی رو کشیده، جهانگیر میگه به نظر منطقی میاد. همایون میگه رحیم چرا رفته خونه کیوان؟ جهانگیر میگه چون ساناز چشمش رحیم رو گرفته بوده، سیاح میگه یعنی ساناز دست رحیم رو گرفته برده خونه بعنوان مدل نقاشی برای کیوان، بعد مدتی چشمش طرف رو می گیره این آقای کیوان بدهکار تحت تعقیب رو ول میکنه با رحیم میره، بعد چند وقت مثل خانم های دیگه پشیمون میشه برمیگرده سمت کیوان، رحیم حسادت میکنه طاقت نمیاره میزنه دختره رو میکشه بعد تو همون باغچه چالش میکنه بعد نقاشی رو برمیداره بعنوان یادگاری از مردی که تونسته مغلوبش کنه، جهانگیر میگه عجیبه چرا از ما پنهون کردی نقاش بودی، سیاح میگه مگر اینکه تو اصلا کیوان نباشی، کیوان میگه من کیوان بخشی هستم نقاش نیستم اگرم که نگفتم تا الان بهتون چندتا خط خطی در حد نقاشی نیست، این نقشه رحیمه، این نقاشی منو برده جایی که شما پیدا کنید قتله ساناز بیفته گردن من، ولی من سه سال و نیم زندان بودم، جهانگیر میگه صدتا آدم دیدم از تو زندان سفارش قتل آدما رو دادن پولش رو هم داشتن که تو هم داری، کیوان میگه داشته باشم ولی اینکار رو نکردم. سیاح میگه بله تو اینکار رو نکردی ولی باید ثابت کنی که کیوان بخشی هستی، برای اثباتش باید یه نقاشی بکشی عین همون پرتره که دیدیم، اگه اینکار رو بکنی معلوم میشه کیوانی و میری حبست رو میکشی و خلاص، ولی اگه نتونی معلوم میشه رحیمی و معلوم میشه که خودت ساناز رو کشتی کیوان رو کشتی، یا نقاشی کن یا اعتراف.
شیوا به نگار میگه این تموم نشونه های استرس رو داره یجا نشون میده.
سیاح نگار رو صدا میکنه بیاد داخل، به کیوان میگه ایشون کارشناس نقاشی ما هستن اگه تایید کنن میتونی بری. کیوان میگه آدم تو زندان تغییر میکنه اونقدر خاطراتت رو مرور میکنی محو میشی، نگار میگه آره من خودم تجربه کردم، کیوان میگه سخته حبس کشیدن کار هرکسی نیست، نگار میگه ولی به امثال شماها خیلی سخت نمیگذشت، برگه و مداد رو میده تا کیوان نقاشی رو بکشه.
کیوان میگه نقاشی کردن یادم رفته، نگار میگه یه تحقیق علمی ثابت کرده مهارت نقاشی مثل دوچرخه سواری میمونه از یاد کسی نمیره، کیوان میگه کسی که این حرف رو زده هیچ موقع زندان نبوده. نگار میگه ما دنبال اثر هنری نیستیم فقط می خواهیم خطها رو نگاه کنیم، مدل خط کشیدن هر نقاش امضاش میمونه مثل اثرانگشت، کیوان میگه ولی منکه اثر انگشت ندارم، وقتی کسی بهم زل میزنه نمیتونم نقاشی کنم. نگار میگه باشه این بهونه آخرته ما نیریم، وقتی میخواد بره بیرون، کیوان میگه همیشه برام سوال بوده شماها به چه انگیزه ای اینکارها رو می‌کنید چون بهتون نمیاد برای پول انجام بدید، نگار میگه من برای پولش اینجا نیستم بخاطر دیدن قاتل هایی که اینجا گیر میفتن ، کیوان میگه به هرحال من قاتل نیستم. نگار میگه پس بکش و از اتاق خارج میشه.
کیوان میاد روبروی آینه حائل اتاق و میگه من کیوان نیستم اما قاتل هم نیستم شماها نمیدونید این همه وقت تو خواب و بیداری نقش یکی دیگه رو بازی کردن یعنی چی، همه چیزت مثل اون بشه یعنی چی، هیچکس نمیدونه، به خیال خودم حساب همه چیز رو کرده بودم اما همیشه یه دری هست که باز میمونه از همون در هم باد میاد تو، ساناز می گفت اگه دووم بیاری میشه و میگذره، تف به اینجور گذشتن، تف به هرچی خوشگلیه، منو می‌برد ساحل سرخ دریا آسمون آبی، چشماش سبز، یه جوری که نفسش بپیچه تو کله ام میگفت اگه کیوان بشی اگه قبول کنی همه چیز کیوان میشه مال تو حتی من.

تف به اینجور خواستن، تف به هرچی خواستن، الان از اون همه حرف که زیر گوشم گفتی چی مونده چز بدبختی، هیچی. میزنه به شیشه میگه جناب سروان روزی که آدم دنیا میاد بخت رو که تقسیم می کنن سهم یه عده میشه بخت یه عده میشه بدبختی، من بدبخت اما من قاتل نیستم اصلا من نمیدونم چی هستم کلا، نمیدونم همه چیز یادم رفته، من کسی نیستم.
سیاح و همایون به اتاق برمی گردن و ادامه بازجویی رو انجام میدن تحت عنوان رحیم بهارآور، همایون میپرسه از اول بگو چطور شد رفتی هرمز؟ رحیم میگه بیکار بودم بدهی بالا آورده بودم، مادرم فوت شده بود یه آشنایی گفت همین خانم رسولی هتلی چیزی داره آدم استخدام میکنه منم رفتم هرمز، ساناز رو اولین بار اونجا دیدم، یه اکیپی بودن اونم باهاشون بود اولش دختره بود اونقدر رفت اومد شد ساناز، کیوان هم بعد ساناز اومد فکر کنم ورشکست شده بود واسه فرار از زندان و اختلاس اومده بود اونجا رو بررسی کنه ببینه برای پنهون شدن خوبه یا نه، سیاح میپرسه پیشنهاد کیوان بود که جاتون رو با هم عوض کنید؟ رحیم میگه پیشنهاد ساناز، سیاح میگه فقط برای اینکه نره زندون؟ رحیم میگه ابن آقایی که ما دیدیم طاقت دو ساعت زندان رو هم نداشت، سیاح میگه چطور تونستی کیوان بشی هیچ کس نفهمه، رحیم میگه یه آشنایی داشتم هکر بود اومد هرچی مدرک از من و کیوان بود از اساس از بین برد انگار که هیچ کدوم از ما اصلا وجود نداشت بعد هم کارخونه رو آتیش زدن تا بعدش به اسم من مدارک المثنی صادر بشه، به هرکسی هم که ممکن بود منو بشناسه پول داد تا تو دادگاه اظهار بی اطلاعی کنه. همایون میگه اثر انگشتت چی، اونکه تو همه سیستم ها بود؟ رحیم دستش رو نشون میده که همه رو با اسید زدن سوزوندن، سیاح میگه خیلی شبیه اش بودی؟ رحیم میگه ساناز بخاطر همینکه من اینقدر شبیه اش بودم انتخاب کرد، سیاح میگه ساناز دنبال چی بود؟ رحیم میگه الان دیگه می فهمم دنبال عشقش بوده تا کیوان رو نجات بده نیفته زندان که نجاتش هم داد، سیاح میگه که کشته هم شد. همایون میگه آخرین بار کی ساناز رو دیدی؟ رحیم همون روز که رفتیم بانک عکس مادرم با اون نقاشی نکبت رو بزاریم تو صندوق امانات، سیاح میگه ما باور میکنیم که تو کسی رو نکشتی اما قانون ولت نمیکنه الان جعل هویت هم بهش اضافه شد، تو ماجرای ساناز و کیوان هم مضنون اصلی خودتی، که اون خودش یه داستان دیگه است. سیاح پایان مصاحبه رو اعلام میکنه و اتاق رو ترک می کنن.
همایون میگه اینم یه پرونده دیگه، نگار به همایون میگه ولی این یکی انگار تازه داره شروع میشه، همایون میگه رفتی تو اتاق نگرانت بودم اما از پسش براومدی، نگار میگه اونور میز بودم اما میدونستم فازش چیه.
همایون میاد به سیاح میگه نمیخوای بری؟ سیاح میگه کجا برم؟ همایون میگه من بلد نیستم با حرف زدن حالت رو خوب کنم اما رفاقت بلدم، بقول بابام شاید بلد نباشم واسه زخمت مرهم باشه ولی اونقدر وایمیستم پیشت تا زخمت خوب بشه. ممنون که با این حالت موندی راهشو پیدا کردی، سیاح میگه حال امروزم راهش رو نشونم داد، یه جایی وسط کار یهو یاد خودم افتادم فکر کردم اگه جامو با کسی عوض کنم این احمدی که هست رو با یه اسم و رسم دیگه طاق بزنم اون آدم دیگه میتونه دلارام رو خوشبخت کنه؟ همایون میگه تو راهش رو پیدا میکنی، درست میشه. سیاح میگه تو یه زندگیه دیگه شاید ولی تو این زندگی یه ماهه دیگه باید برم دادگاه خانواده برای طلاق. همایون میگه واقعا متاسفم. سیاح میگه مرسی که امروز هوامو داشتی تو برو من یکم دیگه میرم، همایون بلند میشه بره اما قبلش میگه درست نمیشد اگه یه کسی دیگه بودی مثل همین کیوان و رحیم، مگه با یه آدم دیگه شدن نجات پیدا کردن، ولی فکر میکنم همسرت دوست داره بشی همون احمدی که بودی.
سیاح دقایقی رو تو آینه اتاق خودش رو می بینه و یه سیگار برای خودش روشن میکنه.

 

نظرات بینندگان