جنگ ایران چه درسی به ارتش آمریکا میدهد؟
تحلیل فارن پالیسی هشدار میدهد که جنگ آمریکا علیه ایران، محدودیت قدرت نظامی واشنگتن را آشکار کرده است. گیل بارندولار و جیسون دمپسی معتقدند راهبرد «مرگباری حداکثری» پیت هگست، با نادیدهگرفتن اهداف سیاسی، انگیزههای ایران و هزینههای انسانی، خطر تکرار شکستهای ویتنام و افغانستان را افزایش میدهد. از نگاه آنان، برتری تسلیحاتی بدون راهبرد سیاسی مؤثر، نه تسلیم دشمن را تضمین میکند و نه صلحی پایدار میسازد.
به گزارش اینتیتر به نقل از نشریه فارن پالیسی، گیل بارندولار و جیسون دمپسی، دو پژوهشگر حوزه نظامی و امنیتی.
جنگ آمریکا علیه ایران، بار دیگر محدودیت قدرت نظامی واشنگتن را آشکار کرده است: برتری تسلیحاتی و اجرای هزاران حمله هوایی، لزوماً به پیروزی سیاسی منجر نمیشود. گیل بارندولار و جیسون دمپسی، دو پژوهشگر حوزه نظامی و امنیتی، در تحلیلی در نشریه فارن پالیسی استدلال میکنند که مشکل ارتش آمریکا نه صرفاً کمبود قدرت آتش یا قاطعیت فرماندهان، بلکه گرفتارشدن در تصوری قدیمی است؛ این باور که هر جنگی را میتوان با خشونت بیشتر، مهمات بیشتر و ارادهای سختتر به پیروزی رساند. از نگاه آنان، رویکرد پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا به «مرگباری حداکثری» نهتنها ضعفهای راهبردی را برطرف نمیکند، بلکه خطر تکرار شکستهای گذشته را افزایش میدهد.
وقتی برتری نظامی به پیروزی سیاسی تبدیل نمیشود
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، هنگام آغاز جنگ علیه ایران وعده داده بود که نتایج سریع و قاطعی به دست خواهد آمد. اما به نوشته نویسندگان، بیش از شش ماه پس از شروع جنگ و با وجود هزاران حمله هوایی، کشتهشدن شمار زیادی از ایرانیان و واردآمدن خسارات سنگین به نیروی هوایی و دریایی ایران، تهران همچنان تسلیم نشده است.
در روایت این مقاله، رهبران جدید ایران حتی از چهرههایی که در آغاز جنگ به دست آمریکا و اسرائیل ترور شدند، سرسختتر و سازشناپذیرترند. علاوه بر این، اختلال در عبورومرور از تنگه هرمز و ناپایداری جریان صادرات نفت، گاز و سوختهای پالایششده از خلیج فارس، پیامدهای جنگ را به اقتصاد جهانی منتقل کرده است.
نویسندگان معتقدند در چنین شرایطی، بخشی از حامیان دولت ترامپ بهجای بازنگری در راهبرد جنگ، به دنبال توجیهی برای ناکامیها هستند: این ادعا که آمریکا هنوز میتواند پیروز شود، به شرط آنکه اراده بیشتری نشان دهد، تحمل هزینهها را افزایش دهد و موشکهای بیشتری شلیک کند.
ژنرال بازنشسته جک کین نیز از این دیدگاه حمایت کرده و گفته است که آمریکا در صورت تمایل، توانایی پایاندادن نظامی به جنگ را دارد. اما نویسندگان هشدار میدهند که چنین استدلالی، تفاوت میان پیروزی در نبرد و دستیابی به هدف سیاسی جنگ را نادیده میگیرد.
ویتنام و افغانستان؛ درسهایی که نادیده گرفته شدند
بارندولار و دمپسی این طرز فکر را بخشی از الگویی قدیمی در تاریخ نظامی آمریکا میدانند؛ الگویی که میتوان آن را «پیروزی ازدسترفته» نامید. بر اساس این تصور، شکست نه نتیجه راهبردی اشتباه، بلکه پیروزی است که به دلیل کمبود اراده، زمان یا شدت عملیات تحقق نیافته است. به باور نویسندگان، این نگاه بر شمارش تجهیزات، قدرت آتش و مقایسه عددی توان نظامی تکیه دارد و موانع سیاسی، انگیزههای دشمن و اراده اجتماعی را به حاشیه میراند.
تجربه ویتنام و افغانستان از نمونههای مهم این تناقض است. آمریکا در هر دو جنگ از برتری گسترده نظامی و فناوری برخوردار بود، اما این برتری نتوانست پیروزی پایدار سیاسی را تضمین کند. نویسندگان میگویند طراحان جنگ افغانستان نیز مانند تصمیمگیرندگان جنگ ویتنام، موانع سیاسی دستیابی به پیروزی را کماهمیت جلوه دادند و تصور کردند که راهبردی معیوب را میتوان با صرف زمان و اراده بیشتر به نتیجه رساند.
از دیدگاه آنان، قدرت اقتصادی، فناوری پیشرفته و توان انتقال نیرو به مناطق دوردست، همچنان از مزیتهای مهم آمریکا است؛ اما هیچیک بهتنهایی سرنوشت جنگ را تعیین نمیکند. حتی ممکن است اتکای بیش از اندازه به قدرت نظامی، سیاست خارجی واشنگتن را تنبل و مخرب کند و مانع درک انگیزهها و محاسبات متحدان و دشمنان شود.
فلسفه «مرگباری حداکثری» هگست
نویسندگان، پیت هگست را از مروجان اصلی این باور میدانند که آمریکا در جنگهای گذشته بهاندازه کافی بیرحم نبوده است. هگست در کتاب سال ۲۰۲۴ خود، «جنگ علیه جنگجویان»، نوشته بود که در عراق به سربازانش گفته است قواعد درگیری تعیینشده را نادیده بگیرند.
در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ نیز هگست از بخشودگی دو نظامی محکومشده در پروندههای جنایات جنگی و لغو اقدامات انضباطی علیه یک نظامی دیگر حمایت کرد. او رویکرد مطلوب خود را با این عبارت خلاصه کرده است: «مرگباری حداکثری، نه قانونمداری کمرمق». نویسندگان میگویند اقدامات او در وزارت دفاع نیز با همین نگرش همراستا بوده است؛ از جمله برکناری وکلای نظامی که به فرماندهان درباره محدودیتهای قانونی استفاده از زور مشاوره میدهند و کاهش بودجه دفتر پنتاگون مسئول کاهش آسیب به غیرنظامیان در درگیریها. با این حال، به باور نویسندگان، تشدید خشونت نتوانسته است ایران را به تسلیم وادار کند؛ بلکه در مواردی نتیجه معکوس داشته است.
حمله به غیرنظامیان و تقویت احساسات ملیگرایانه
مقاله به شهادت بیش از ۱۰۰ دانشآموز در میناب در نخستین روز جنگ اشاره میکند و میگوید چنین رویدادی به تقویت عزم بخشی از جامعه ایران انجامیده است؛ حتی در میان کسانی که در گذشته با حکومت مخالف بودند. نویسندگان این واکنش را نمونهای از پدیده شناختهشده «همبستگی در برابر تهدید خارجی» میدانند؛ وضعیتی که در آن حمله خارجی میتواند اختلافات داخلی را موقتاً تحتالشعاع قرار دهد و بخشی از جامعه را حول دفاع از کشور متحد کند. بهویژه زمانی که تهدیدها نهفقط نیروهای نظامی، بلکه موجودیت یک تمدن را هدف میگیرند.
ترامپ در ادامه جنگ بارها از پیروزی سخن گفته و همزمان تهدید کرده است که حملات را گسترش خواهد داد. از جمله، او از احتمال آغاز بمباران گسترده پس از انتخابات میاندورهای آمریکا خبر داده است. ریچ مککورمیک، نماینده جمهوریخواه نیز استدلال کرده که آمریکا باید از همان ابتدا بدون محدودیت عمل میکرد و زندگی مردم ایران را بهشدت دشوار میساخت. نویسندگان این نوع تفکر را نمونهای از چیزی میدانند که جاناتان شرودن، تحلیلگر مبارزه با تروریسم «پناهگاه مرگباری» نامیده است؛ یعنی پناهبردن به افزایش خشونت بهجای مواجهه با مشکلات راهبردی. به باور آنان، تهدید به بمباران بیشتر، بدون توضیح روشن درباره چگونگی تبدیل حملات به نتیجه سیاسی، نشاندهنده خلأ راهبردی است. قدرت تخریب بالاتر الزاماً راهی برای پایان جنگ یا شکلدادن به نظمی باثباتتر فراهم نمیکند.
تضعیف آموزش نظامی به نام آمادگی برای جنگ
انتقاد نویسندگان تنها به عملیات جاری محدود نمیشود؛ آنان نگراناند که تصمیمهای هگست بر توان ارتش آمریکا برای آموختن از شکستهای آینده نیز اثر بگذارد. به نوشته مقاله، هگست در ماه گذشته با امضای یادداشتی یکصفحهای، به دوره تصدی اعضای هیئت علمی غیرنظامی در دانشکدههای نظامی آمریکا پایان داد. این مراکز افسرانی را آموزش میدهند که بعدها ممکن است به سطوح بالای فرماندهی برسند.
نویسندگان هشدار میدهند که تضعیف استقلال دانشگاهی و اولویتدادن صرف به آموزش مهارتهای عملیاتی، میتواند توانایی افسران آینده را برای تحلیل راهبردی و درسگرفتن از تجربههای تاریخی کاهش دهد. همچنین، هگست ارزیابی تازهای برای فرماندهان آینده ارتش، نیروی دریایی و دیگر بخشهای نظامی در نظر گرفته است که توانایی آنان برای جنگیدن، سازگاری و پیروزی را میسنجد. نویسندگان میگویند تمرکز چنین آزمونهایی بر تصمیمگیری تاکتیکی و قدرت آتش، ممکن است همان مسئله اصلی را نادیده بگیرد: مهارت در میدان نبرد، بهتنهایی راهبرد درست تولید نمیکند.
پیام اصلی تحلیل آنان این است که مسئله ارتش آمریکا را نمیتوان صرفاً با افزایش قدرت آتش، کاهش محدودیتهای قانونی یا مطالبه قاطعیت بیشتر حل کرد. آنچه نیازمند بازنگری است، رابطه میان ابزار نظامی و اهداف سیاسی است. بدون درک انگیزههای طرف مقابل، هزینههای انسانی جنگ و شرایط لازم برای دستیابی به توافقی پایدار، حتی برتری نظامی گسترده نیز ممکن است به جنگی طولانی و نتیجهای دور از انتظار منتهی شود.