آزادی، قبل از فرار ؛ پیام فیلم «رستگاری در شاوشنک»؛ روایت روانکاوانه فیلمی که درباره زندان نیست؛ درباره ماست

کد خبر : ۴۷۳۵۰۲
آزادی، قبل از فرار ؛ پیام فیلم «رستگاری در شاوشنک»؛ روایت روانکاوانه فیلمی که
درباره زندان نیست؛ درباره ماست

«رستگاری در شاوشنک» فیلمی است که می‌توان آن را با خانواده تماشا کرد و درباره‌اش حرف زد، چون مفاهیم عمیقش را در قالب داستانی انسانی و بدون اصطلاحات پیچیده بیان می‌کند.

به گزارش اینتیتر به نقل از فرارو، بعضی فیلم‌ها را برای داستانشان می‌بینیم، بعضی را برای بازیگرانشان، و بعضی را برای چیزی که بعد از پایان فیلم، ساعت‌ها در ذهنمان می‌ماند. «رستگاری در شاوشنک» از آن دسته فیلم‌هایی است که سال‌ها از ساختش گذشته، اما هنوز هم وقتی از آن حرف می‌زنیم، انگار داریم درباره خودمان حرف می‌زنیم. مردی به نام اندی دوفرین به جرم قتلی که مرتکب نشده، به حبس ابد محکوم می‌شود و به زندان شاوشنک می‌رود؛ زندانی که دیوارهایش بلند است و امید را در دل آدم می‌کشد. اما آنچه این فیلم را از یک داستان ساده فرار از زندان جدا می‌کند، این است که شاوشنک فقط یک مکان نیست. شاوشنک می‌تواند هر چیزی باشد که ما را از خودمان دور کرده است: یک خانواده کنترل‌گر، یک احساس گناه قدیمی، یک ترس که سال‌هاست با آن زندگی می‌کنیم، یا حتی یک تصویر غلط از خودمان که به آن عادت کرده‌ایم. این یادداشت می‌خواهد از دریچه روانکاوی اما به زبانی ساده و انسانی، نگاهی به این فیلم بیندازید و بپرسید: زندان واقعی کجاست؟ و رستگاری از کجا شروع می‌شود؟

رستگاری در شاوشنک:  (The Shawshank Redemption) فیلمی درام و جنایی به کارگردانی فرانک دارابونت است که در سال ۱۹۹۴ اکران شد. فیلمنامه آن بر اساس داستان کوتاهی از استیون کینگ نوشته شده و مدت زمان آن ۱۴۲ دقیقه است. بازیگران اصلی آن تیم رابینز در نقش اندی دوفرین و مورگان فریمن در نقش رِد هستند و باب گانتون نیز نقش مدیر زندان را بازی می‌کند. این فیلم نامزد هفت جایزه اسکار شد اما جایزه‌ای دریافت نکرد، با این حال به لطف پخش خانگی به یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما تبدیل شد و سال‌هاست در صدر فهرست برترین فیلم‌های سایت IMDb قرار دارد.

 یک شروع ساده

بیایید فیلم را از یاد نبریم. مردی به نام اندی دوفرین، بانکداری جوان و آرام، به جرم قتلی که مرتکب نشده به حبس ابد محکوم می‌شود. او را به زندان شاوشنک می‌فرستند؛ زندانی که دیوارهایش بلند است و امید را در دل آدم می‌کشد. اما چیزی که این فیلم را از یک داستان ساده فرار از زندان جدا می‌کند، این است که شاوشنک فقط یک مکان نیست. شاوشنک می‌تواند هر چیزی باشد که ما را از خودمان دور کرده است: یک خانواده کنترل‌گر، یک احساس گناه قدیمی، یک ترس که سال‌هاست با آن زندگی می‌کنیم، یا حتی یک تصویر غلط از خودمان که به آن عادت کرده‌ایم. این فیلم درباره دیوارهای بیرونی است، اما بیش از آن درباره دیوارهای درونی است.

روانکاوی از قدیم گفته است که آدمی همیشه در زندان نیست، اما همیشه چیزی درونش او را زندانی می‌کند. فروید این را «من برتر»(سوپر ایگو) یا وجدان اخلاقی سخت‌گیر می‌نامید؛ صدایی درون سر که می‌گوید «تو کافی نیستی»، «تو مقصری»، «تو حق نداری آزاد باشی». در فیلم، مدیر زندان و نگهبانان نماینده همین صدا هستند. اما نکته ظریف اینجاست که این صداها فقط از بیرون نمی‌آیند. زندانیان پس از سال‌ها، خودشان هم باور می‌کنند که حق آزادی ندارند. این همان چیزی است که روانکاوان «درونی‌سازی» می‌نامند: وقتی قانون بیرون، به قانون درون تبدیل می‌شود.

بروکس، کتابدار پیر زندان، بهترین نمونه این ماجراست. او پنجاه سال در شاوشنک بوده است. وقتی آزاد می‌شود، در دنیای بیرون نمی‌تواند زندگی کند. او در زندان «کسی» بود؛ در بیرون، «هیچ‌کس». این درد آشناست. چه بسیار آدم‌هایی که سال‌ها زیر سایه یک پدر یا مادر کنترل‌گر یا یک رابطه سمی زندگی کرده‌اند و وقتی آزاد می‌شوند، نمی‌دانند با آزادی چه کنند. بروکس در نهایت خودکشی می‌کند و روی تیر چوبی می‌نویسد: «بروکس اینجا بود.» این جمله، فریاد کسی است که فقط در اسارت وجود داشت. پیام امیدبخش این بخش از فیلم این است: شناختن این زندان درونی، اولین قدم برای بیرون آمدن از آن است. بروکس زندان را ندید؛ اندی دید.

اندی در ابتدا قربانی خشم و بی‌عدالتی است. اما چیزی که او را از بقیه جدا می‌کند این است که به تدریج یاد می‌گیرد با خشمش چه کند. او نمی‌تواند فریاد بزند، چون زندان با خشونت پاسخ می‌دهد. پس عقلش را به کار می‌اندازد. به نگهبانان در امور مالیاتی کمک می‌کند، کتابخانه زندان را بزرگ می‌کند، برای هم‌زندانیانش موسیقی پخش می‌کند. این‌ها همه نشانه‌های یک «خود» قوی است؛ همان بخشی از روان که بین غریزه و واقعیت تعادل برقرار می‌کند. روانکاوان به این توانایی «تاب‌آوری روانی» می‌گویند؛ یعنی توانایی زنده ماندن و حتی رشد کردن در شرایط سخت.

اما اندی یک بار سنگین دیگر هم دارد: احساس گناه. او خود را مقصر مرگ همسرش می‌داند، نه به خاطر قتل، بلکه به خاطر بی‌توجهی عاطفی. این همان احساس گناه ناخودآگاه است که فروید آن را ریشه بسیاری از رنج‌های روانی می‌دانست. اندی سال‌ها با این بار زندگی می‌کند تا اینکه در صحنه‌ای ساده و آرام به رِد می‌گوید: «من او را نکشتم، اما او را از دست دادم. شاید اگر بیشتر دوستش می‌داشتم...» این اعتراف، نقطه رهایی روانی اوست. او دیگر خود را قربانی محض نمی‌بیند؛ مسئولیت سهم خودش را می‌پذیرد. و همین پذیرش، آغاز رستگاری درونی است. پیام امیدبخش اینجاست: پذیرفتن سهم خودمان در یک اتفاق تلخ، ما را ضعیف نمی‌کند؛ برعکس، ما را آزاد می‌کند. تا وقتی خود را فقط قربانی می‌بینیم، در نقش قربانی زندانی می‌مانیم.

رِد، دوست اندی، در فیلم نقشی شبیه یک درمانگر دارد. او راوی داستان است، اما نه راوی خنثی. او کسی است که اندی را «می‌بیند» و به او ایمان می‌آورد. رابطه این دو، نمونه‌ای از آن چیزی است که روانکاوان «انتقال» می‌نامند: اندی نیاز خود به اعتماد، حمایت و دیده‌شدن را به رِد منتقل می‌کند. رِد در ابتدا بدبین است. می‌گوید: «امید چیز خطرناکی است. امید می‌تواند آدم را دیوانه کند.» این جمله، حرف کسی است که بارها ناامید شده و برای محافظت از خود، امید را سرکوب کرده است. اما اندی به او نشان می‌دهد که امید نه تنها خطرناک نیست، بلکه تنها راه زنده ماندن است. در پایان فیلم، رِد می‌گوید: «امید چیز خوبی است، شاید بهترین چیزها.» این تغییر نگرش، نتیجه یک درمان غیررسمی است که در آن اندی نقش درمانگر و رِد نقش مراجع را بازی می‌کند.

نکته امیدبخش این بخش از فیلم برای خانواده‌ها و مخاطبان ایرانی این است: ما همیشه به یک درمانگر حرفه‌ای نیاز نداریم. گاهی یک دوست خوب، یک همسر مهربان، یا حتی یک هم‌صحبت ساده می‌تواند آینه‌ای باشد که ما را به خودمان نشان دهد. اندی و رِد به هم یاد دادند که امید، ضعف نیست؛ شجاعت است.

صحنه فرار اندی از زندان، از منظر روانکاوی، فقط یک فرار نیست؛ یک «بازگشت به خود» است. اندی بیست سال با یک قاشق کوچک دیوار را حفر می‌کند. این استعاره زیبایی است از «کار روانی»: فرایندی که در آن فرد به تدریج، لایه‌به‌لایه، دیوارهای سرکوب و انکار را می‌شکند. او دیوار را نمی‌شکند؛ آن را حفر می‌کند. این تفاوت مهم است. روانکاوی هم معتقد نیست که می‌توان تروما را یک‌شبه از بین برد. باید صبر کرد، باید حفر کرد، باید لایه‌به‌لایه جلو رفت. اندی بیست سال صبر کرد. این صبر، خودش یک پیام است: رستگاری همیشه سریع نیست. گاهی سال‌ها طول می‌کشد. اما اگر هر روز کمی حفر کنیم، روزی به بیرون می‌رسیم.

اندی پس از فرار، نامه‌ای برای رِد می‌فرستد و او را به مکزیک دعوت می‌کند. این دعوت، نماد پایان انتقال است: اندی دیگر به رِد نیاز ندارد، اما رابطه‌شان به یک رابطه انسانی برابر تبدیل شده است. در روانکاوی، پایان درمان زمانی است که مراجع دیگر به درمانگر وابسته نباشد و بتواند مستقل زندگی کند. اندی و رِد در پایان فیلم در ساحل اقیانوس آرام به هم می‌رسند؛ تصویری از خود یکپارچه‌ای که توانسته است گذشته را بپذیرد و آینده را بسازد.

 پیام امید برای مخاطب ایرانی

حالا بیایید همین‌ها را به زندگی خودمان برگردانیم. «رستگاری در شاوشنک» فیلمی است که می‌توان آن را با خانواده تماشا کرد و درباره‌اش حرف زد، چون مفاهیم عمیقش را در قالب داستانی انسانی و بدون اصطلاحات پیچیده بیان می‌کند. این فیلم درباره زندان‌های درونی است: احساس گناه، سرکوب، ناامیدی، ترس از آزادی، و آن صدای درونی که می‌گوید «تو کافی نیستی». اندی دوفرین نشان می‌دهد که حتی در سخت‌ترین شرایط، انسان می‌تواند خودش را حفظ کند، از مکانیسم‌های دفاعی سالم استفاده کند و در نهایت دیوارهای درونی را حفر کند.

برای مخاطب ایرانی که با مفاهیمی مانند کنترل خانوادگی، احساس گناه، ترس از قضاوت و انتظارات سنگین آشناست، این فیلم می‌تواند آینه‌ای باشد برای دیدن زندان‌های کوچک و بزرگ درون خود. پیام امیدبخش فیلم سه چیز است. اول، زندان همیشه بیرونی نیست؛ بسیاری از ما زندانی افکار و احساسات خودمان هستیم و تا وقتی این زندان را نبینیم، نمی‌توانیم از آن بیرون بیاییم. دوم، رستگاری از درون آغاز می‌شود؛ نه با یک اتفاق بزرگ، بلکه با یک اعتراف کوچک، با پذیرفتن سهم خودمان، با یک قدم کوچک هر روز. سوم، هیچ دیواری آن‌قدر بلند نیست که با صبر و امید حفر نشود. اندی بیست سال حفر کرد. شاید ما هم بتوانیم. شاید رستگاری ما امروز شروع شود، با یک جمله ساده: «من می‌توانم طور دیگری زندگی کنم.» و همین کافی است تا اولین سنگ را از دیوار درونی برداریم.

نظرات بینندگان