اختلالات خوردن فقط درباره غذا نیستند؛ اما غذا هم بخش مهمی از بیماری است
اختلالات خوردن مانند بیاشتهایی عصبی و پرخوری عصبی فقط به انتخاب غذا یا کمبود اراده مربوط نمیشوند. ترس، کمالگرایی، تصویر فرد از خودش، تنظیم هیجان، عادتها، تجربههای بینفردی، عوامل زیستی و گاهی تروما میتوانند در شکلگیری و تداوم این اختلالات نقش داشته باشند؛ با این حال، این تصور که «اختلالات خوردن اصلاً درباره غذا نیستند» نیز برداشت دقیقی نیست.
به گزارش اینتیتر، این جمله را بارها درباره بیاشتهایی عصبی، پرخوری عصبی و سایر اختلالات خوردن شنیدهایم: «اختلالات خوردن درباره غذا نیستند.»
به گزارش سایکولوژی تودی، این عبارت در میان برخی متخصصان نیز آنقدر تکرار شده که به نوعی به یک باور رایج بالینی تبدیل شده است.
در نگاه اول، جملهای عمیق و روشنگر به نظر میرسد. مشکل اینجاست که فقط بخشی از واقعیت را بیان میکند و همین نیمهحقیقت میتواند گمراهکننده باشد.
هدف از این دیدگاه، اصلاح یک تصور اشتباه مهم است: افراد مبتلا به اختلالات خوردن معمولاً به دلیل ناآگاهی تغذیهای یا نداشتن اراده با مشکل مواجه نیستند. بسیاری از آنها اطلاعات خوبی درباره تغذیه دارند و حتی اراده بسیار زیادی برای کنترل رفتار خود نشان میدهند، اما بهسادگی نمیتوانند تصمیم بگیرند که «از این به بعد عادی غذا میخورم».
مشکل آنها میتواند با عواملی مانند ترس، کمالگرایی، برداشت از خود، ارزیابی شخصی، خودتنظیمی، تنظیم هیجان، سیستم پاداش، عادتها، روابط بینفردی، آسیبپذیریهای زیستی و در برخی افراد تجربه تروما ارتباط داشته باشد.
هر کسی که با فرد مبتلا به اختلال خوردن از نزدیک مواجه شده باشد، میداند غذا در این اختلالات هرگز «فقط غذا» نیست.
اما از همینجا ممکن است دچار اشتباه دیگری شویم: از این واقعیت که اختلال خوردن فقط درباره غذا نیست، به این نتیجه برسیم که غذا صرفاً یک نشانه ظاهری از یک مشکل روانشناختی عمیقتر است.
در چنین دیدگاهی، اختلال خوردن به نوعی پوشش برای مشکلاتی مانند تروما، عزتنفس پایین، تعارضهای خانوادگی، اختلالات شخصیت یا هیجانهای پردازشنشده تبدیل میشود.
این برداشت از نظر روانشناختی جذاب است، اما از نظر علمی بیش از حد سادهسازی شده است.
اختلال کجا بروز میکند با اینکه چرا ایجاد شده، متفاوت است
نکته اصلی این است که نباید حوزه بروز یک اختلال را با علت ایجاد آن یکی دانست.
ممکن است یک اختلال از طریق رفتارهای مرتبط با غذا بروز کند، بدون اینکه غذا عامل ایجادکننده آن بوده باشد. از طرف دیگر، رفتارهای غذایی خودشان میتوانند به مرور بخشی از سازوکاری شوند که اختلال را حفظ میکند.
برای مثال، محدودیت شدید و طولانیمدت غذایی را در نظر بگیرید.
گرسنگی طولانیمدت فقط باعث کاهش وزن نمیشود. محرومیت غذایی میتواند بر شناخت، خلقوخو، توجه، رفتار اجتماعی، پردازش پاداش و میزان اشتغال ذهنی فرد با غذا تأثیر بگذارد.
این موضوع صرفاً یک حدس روانشناختی نیست.
در «آزمایش گرسنگی مینهسوتا» که در دهه ۱۹۴۰ توسط آنسل کیز و همکارانش انجام شد، ۳۶ مرد سالم که سابقه اختلال خوردن نداشتند، تحت محدودیت غذایی طولانیمدت قرار گرفتند.
شرکتکنندگان علائمی مانند افسردگی، انعطافناپذیری ذهنی، تحریکپذیری، کنارهگیری اجتماعی، نوسانات هیجانی و اشتغال ذهنی وسواسی با غذا را تجربه کردند.
این یافته پیام مهمی دارد: محدودیت غذایی شدید میتواند برخی ویژگیهای روانشناختی را ایجاد یا تشدید کند؛ ویژگیهایی که ممکن است بعداً به اشتباه بهعنوان نشانه یک مشکل شخصیتی از قبل موجود تفسیر شوند.
آیا مشکلات روانی نتیجه گرسنگی هستند یا علت آن؟
تشخیص این موضوع همیشه ساده نیست.
متخصصان معمولاً بیمار را زمانی میبینند که اختلال ماهها یا حتی سالها ادامه داشته است. در چنین شرایطی ممکن است پیامدهای بیماری با عوامل اولیه ایجادکننده آن اشتباه گرفته شوند.
به بیان ساده، وقتی مغز برای مدت طولانی با کمبود انرژی مواجه باشد، عملکرد طبیعی خود را از دست میدهد. اگر سپس رفتار و تفکر غیرطبیعی فرد را ببینیم، نمیتوانیم با اطمینان نتیجه بگیریم که او از ابتدا همین ویژگیها را داشته است.
البته شواهد نشان میدهند موضوع پیچیدهتر از این است.
برخی بیماران حتی پس از بهبودی نیز بعضی ویژگیهای شناختی مشابه افراد مبتلا به بیماری حاد را نشان میدهند. همچنین در برخی پژوهشها، خواهران سالم افراد مبتلا نیز برخی دشواریهای شناختی مشابهی داشتهاند.
این یافتهها نشان میدهند بعضی ویژگیها ممکن است پیش از اختلال وجود داشته باشند و برخی دیگر پیامد گرسنگی و بیماری باشند.
بنابراین نمیتوان همه ویژگیهای روانشناختی فرد مبتلا را صرفاً نتیجه اختلال خوردن دانست، همانطور که نمیتوان همه آنها را علت اولیه بیماری تلقی کرد.
پرخوری چگونه میتواند به یک چرخه خودتقویتشونده تبدیل شود؟
در پرخوری نیز سازوکاری مشابه ممکن است شکل بگیرد.
غذا خوردن در برخی افراد میتواند برای مدت کوتاهی احساس پریشانی، شرم یا برانگیختگی هیجانی را کاهش دهد. همین کاهش موقت ناراحتی ممکن است احتمال تکرار رفتار را افزایش دهد.
استفراغ عمدی یا ورزش اجباری نیز میتواند به مرور چنین نقش تقویتکنندهای پیدا کند.
این دیدگاه که پرخوری نوعی روش تنظیم هیجان است، در پژوهشها مطرح شده، اما شواهد درباره آن کاملاً یکدست نیستند.
یک فراتحلیل از ۳۶ مطالعه مبتنی بر ارزیابی لحظهای نشان داد هیجانات منفی پیش از دورههای پرخوری افزایش پیدا میکنند، اما کاهش آنها پس از پرخوری بهطور قابلاعتمادی مشاهده نشده است.
بنابراین نمیتوان گفت پرخوری همیشه و برای همه افراد یک روش مؤثر برای کاهش هیجانهای منفی است.
وقتی اختلال خودش به عامل تداوم بیماری تبدیل میشود
پس از شکلگیری چرخههای رفتاری و شناختی، عاملی که در ابتدا بیماری را تحریک کرده است ممکن است دیگر برای توضیح علت ادامه آن کافی نباشد.
به عبارت دیگر، اختلال میتواند به مرور سازوکارهای خاص خودش را برای تداوم پیدا کند.
این نکته در درمان اهمیت زیادی دارد.
ممکن است تروما، روابط خانوادگی، کمالگرایی یا عزتنفس در شروع بیماری نقش داشته باشند، اما پس از شکلگیری اختلال، گرسنگی، پرخوری، پاکسازی یا سایر رفتارهای مرتبط با غذا نیز به عواملی تبدیل شوند که بیماری را حفظ میکنند.
چرا این تفاوت در درمان اهمیت دارد؟
اگر تصور کنیم غذا فقط نشانه ظاهری یک مشکل عمیقتر است، ممکن است به این نتیجه برسیم که ابتدا باید «مشکل اصلی» مانند تروما یا تعارض خانوادگی حل شود و بعد رفتار غذایی فرد به حالت طبیعی برگردد.
اما شواهد علمی از چنین ترتیب سادهای حمایت نمیکنند.
در بیاشتهایی عصبی، بازگرداندن وضعیت تغذیهای و جبران کمبود انرژی نمیتواند تا پایان یافتن کارهای روانشناختی به تعویق بیفتد.
تغذیه مجدد و بازگرداندن وزن در صورت نیاز، خود بخشی اساسی از درمان است و نباید آن را صرفاً مقدمهای برای «درمان واقعی» دانست.
راهنمای انجمن روانپزشکی آمریکا در سال ۲۰۲۳ نیز توصیه میکند رواندرمانی بزرگسالان مبتلا به بیاشتهایی عصبی، همزمان با عادیسازی الگوی غذا خوردن، بازگرداندن وزن در صورت نیاز و پرداختن به جنبههای روانشناختی بیماری انجام شود.
یکی از دلایل اهمیت این موضوع آن است که مغز دچار سوءتغذیه نمیتواند مانند یک مغز سالم، کار روانشناختی دشوار را بهخوبی انجام دهد.
نقش تروما و مشکلات روانشناختی را نباید نادیده گرفت
این دیدگاه به معنای کماهمیت دانستن تروما، روابط، هویت، کمالگرایی، شرم یا تنظیم هیجان نیست.
برای بسیاری از بیماران، این عوامل اهمیت عمیقی دارند و درمانی که آنها را نادیده بگیرد نیز ناقص خواهد بود.
نکته دقیقتر این است که باید میان سه مفهوم تفاوت قائل شویم: «عوامل آسیبپذیری»، «عوامل ایجادکننده یا محرک» و «سازوکارهای تداومدهنده».
چیزی که یک فرد را مستعد ابتلا میکند، ممکن است با عاملی که بیماری را آغاز میکند متفاوت باشد. عامل آغازکننده نیز ممکن است با چیزی که بیماری را برای سالها ادامه میدهد، تفاوت داشته باشد.
اگر همه این موارد را در قالب یک داستان واحد قرار دهیم، احتمالاً درباره دستکم دو مورد از آنها اشتباه خواهیم کرد.
آیا هنوز باید به آنها «اختلالات خوردن» بگوییم؟
احتمالاً بله.
مسئله نام این اختلالات نیست؛ مسئله این است که نباید نام «اختلال خوردن» را بهعنوان توضیح علت بیماری در نظر گرفت.
این اصطلاح به ما میگوید بخش مهمی از اختلال در حوزه رفتار و رابطه فرد با غذا، خوردن و بدن بروز میکند. بنابراین بخش مهمی از درمان نیز باید به همین حوزه اختصاص پیدا کند.
اما این اصطلاح به ما نمیگوید چرا یک فرد خاص به این اختلال مبتلا شده است.
پاسخ به این پرسش بسیار دشوارتر است.
اختلالات خوردن بیماریهایی پیچیده و چندعاملی هستند. برای درک و درمان آنها باید همزمان به تغذیه و رفتارهای غذایی، عملکرد مغز، هیجانها، شناخت، روابط، ویژگیهای فردی و عوامل زیستی توجه کرد.
بنابراین جمله دقیقتر این نیست که «اختلالات خوردن درباره غذا نیستند»، بلکه این است:
اختلالات خوردن فقط درباره غذا نیستند، اما غذا و رفتارهای مرتبط با خوردن بخش مهمی از خود اختلال و درمان آن هستند.