پزشکی آهسته چیست؟ چرا درمان علائم همیشه برای شناخت بیماری کافی نیست؟
ویکتوریا سوئیت، پزشک و نویسنده کتاب «پزشکی آهسته»، دو شیوه متفاوت برای درک بدن انسان را توضیح میدهد. در پزشکی مدرن، بدن اغلب مانند یک ماشین دیده میشود؛ کافی است بخش خراب را پیدا کنیم، آن را تعمیر یا جایگزین کنیم و کار تمام شود.
به گزارش اینتیتر، اما سوئیت با الهام از نوشتههای هیلدگارد بینگن، راهی قدیمیتر برای نگاه کردن به بدن را دوباره مطرح میکند: بدن مانند باغی است که باید از آن مراقبت کرد.
به گزارش سایکولوژی تودی، وقتی تعادل یک باغ به هم میخورد، وظیفه باغبان فقط حذف بخش آسیبدیده نیست. او باید موانع رشد را کنار بزند و شرایط لازم برای بهبود را فراهم کند؛ نور خورشید، آب، مواد مغذی و زمان. پس از آن، نیروی ذاتی ترمیم که هیلدگارد آن را «ویریدیتاس» مینامید، میتواند کار خود را انجام دهد و بدن به سطحی از خودتنظیمی برسد که امروزه آن را «همایستایی» یا هومئوستاز مینامیم.
سوئیت این رویکرد را «پزشکی آهسته» مینامد. این مفهوم به معنای رد کردن پزشکی سریع نیست. در شرایط اورژانسی، سرعت کاملاً ضروری است. مسئله زمانی آغاز میشود که در موارد پیچیده، تمرکز پزشک بر چیزی که باید فوراً درمان شود، جای بررسی عمیقتر منشأ درد و بیماری را بگیرد.
پزشکی برای انواع مختلف رنج، به سرعتهای متفاوتی نیاز دارد.
دو بخش جدا از هم، دو شیوه متفاوت برای شناخت بیماری
نویسنده این موضوع را از تجربه شخصی خود میداند؛ بیماری او به بررسی پیچیدهتری نیاز داشت، اما چنین بررسیای دریافت نکرد.
در دسامبر ۲۰۱۶، پس از چهارمین اقدام به خودکشی در فاصله تنها ۹ هفته، او در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان و در کمای القاشده پزشکی قرار داشت.
پزشک بخش مراقبتهای ویژه سؤالی از خانواده او پرسید که هیچ روانپزشکی پیش از آن نپرسیده بود:
«درباره پاتریک بگویید. او بهعنوان یک انسان چه ویژگیهایی دارد؟»
پزشک این سؤال را به این دلیل مطرح کرده بود که در حال بررسی امکان قطع درمانهای حمایتی از حیات بود. مادر نویسنده گریه کرد و اعضای خانواده حدود ۱۰ دقیقه درباره اینکه پاتریک پیش از فروپاشی زندگیاش چه فردی بود، صحبت کردند.
سؤالی که میتوانست آغازگر هر جلسه روانپزشکی باشد، زمانی مطرح شد که زندگی او در آستانه پایان قرار داشت.
چند روز بعد، پس از خارج کردن لوله تنفسی، یکی از پزشکان به مادر او خبر داد که نتیجه آزمایش خون برای سفلیس مثبت شده است. آزمایش مایع مغزی نخاعی نیز ابتلا به نوروسفیلیس را تأیید کرد؛ عفونتی ناشی از یک باکتری مارپیچی که میتواند بخشهایی از مغز مسئول تنظیم خلقوخو، کنترل تکانهها و ادراک را ملتهب کند.
سفلیس مدتهاست به دلیل تواناییاش در شبیهسازی بیماریهای روانپزشکی، «بیماری بزرگ مقلد» نامیده میشود.
پزشک از این یافته هیجانزده بود و گفت شاید سرانجام علت بیماری مشخص شده باشد.
اما تیم روانپزشکی چنین برداشتی نداشت.
آنچه پس از آن اتفاق افتاد، به جای یک رویکرد یکپارچه، به جدایی دو حوزه از یکدیگر تبدیل شد. پزشکان داخلی درمان با پنیسیلین وریدی را آغاز کردند، در حالی که روانپزشکان همچنان افسردگی و اضطراب او را بهعنوان مشکلی جداگانه درمان میکردند.
دو بخش جداگانه وجود داشتند و دو گزارش مشاوره جداگانه نوشته شد. هیچکس بررسی نکرد که آیا نوروسفیلیس ممکن است با یک زمینه آسیبپذیری نسبت به اختلال دوقطبی ارتباط داشته باشد یا خیر.
همچنین کسی میان دوره شیدایی که پیش از ماهها افسردگی و افکار خودکشی رخ داده بود و باکتریهای سفلیس که اکنون در مایع مغزی نخاعی او تأیید شده بودند، ارتباطی برقرار نکرد.
تشخیص صحیح، یعنی اختلال دوقطبی نوع یک، چهار سال بعد داده شد.
چهار سال بدون دریافت لیتیوم. چهار سالی که در آن هر موج افزایش اعتمادبهنفس، بهعنوان اراده قوی تعبیر میشد و هر سقوط روحی، نوعی شکست اخلاقی تلقی میشد.
کمتر از یک ماه پس از بستری شدن، یکی از بستگان او در پیامی احتمال اختلال دوقطبی را مطرح کرده بود. او چیزی را تشخیص داده بود که متخصصان نتوانسته بودند بهروشنی بیان کنند.
اما دانش و شهود خانواده، بدون پشتوانه رسمی نظام پزشکی، نه روپوش سفید دارد، نه نسخه و نه کد تشخیصی.
این همان شکافی است که پزشکی آهسته تلاش میکند آن را پر کند.
تجربه نویسنده نمونهای شدید از یک مشکل گستردهتر است: مدیریت علائم میتواند بهتدریج به چارچوبی تبدیل شود که مانع دیدن علت بیماری میشود. پزشکان ممکن است آنقدر در درمان علائم مهارت پیدا کنند که پرسیدن درباره منشأ آنها را متوقف کنند.
کنت لودمرر، مورخ پزشکی، در کتاب «بگذار درمانم کنند» توضیح میدهد که چگونه برای روانپزشکان آسانتر شد که به جای مشاوره و رواندرمانی، دارو تجویز کنند؛ حتی برای بیمارانی که بیشترین بهره را میتوانستند از درمانهای غیردارویی ببرند.
شرکتکنندگان در یک کنفرانس دانشگاه هاروارد نیز درباره هزینه انسانی این روند هشدار داده بودند؛ اینکه دشواری پزشکان برای اختصاص زمان کافی به بیماران، درک حرفه پزشکی از هدف و ماهیت واقعی درمان را تغییر داده است.
پرسش پیش از پاسخ
مادر نویسنده در تمام آن سالها تنها کسی بود که پرسش درست را مطرح میکرد:
«منشأ این رنج کجاست؟»
او پاسخی برای این سؤال نداشت، اما پرسش درستی داشت.
در پزشکی آهسته، پرسش درست نقطه آغاز مراقبت باکیفیت است.
مادر نویسنده تحصیلات کارشناسی ارشد در پرستاری و اخلاق زیستی داشت، اما آموزش تخصصی در حوزه سلامت روان ندیده بود. با این حال، او سالها شاهد فروپاشی تدریجی فرزندش بود و نوعی دانش در اختیار داشت که از مشاهدهای طولانیمدت و نزدیک به دست آمده بود.
او میتوانست الگوی تغییرات را ببیند، زیرا فرزندش را در بازههای ۱۵ دقیقهای نمیدید.
باغبان یک گیاه را فقط یک بار بررسی نمیکند، ظاهر آن را ارزیابی نمیکند و سپس برای همیشه رهایش نمیکند. باغبانی به حافظه، مشاهده و درک زمینه نیاز دارد؛ چیزهایی که در بسیاری از ویزیتهای ۱۵ دقیقهای پزشکی جایی برای آنها وجود ندارد.
وقتی سرانجام تشخیص اختلال دوقطبی نوع یک داده شد، این تشخیص توسط نظامی ارائه شد که در دوران همهگیری با کمبود منابع و فشار کاری شدید مواجه بود.
مادر نویسنده طی سالها مجموعهای دقیق از رفتارهای نگرانکننده او جمعآوری کرده بود؛ از جمله اتفاقات مختلف، ایمیلها و اطلاعاتی که از دوستان و اعضای خانوادهای به دست آمده بود که فعالیتهای او در شبکههای اجتماعی را دنبال میکردند.
با این حال، این اطلاعات در اختیار روانپزشک معالج قرار نداشت. پزشک بر اساس اطلاعاتی تصمیمگیری میکرد که خود بیمار در جریان یک دوره شیدایی ارائه میداد.
از سوی دیگر، بیماری او با «آنوزوگنوزیا» همراه بود؛ وضعیتی که در آن آسیب مغزی باعث میشود فرد نتواند بیماری خود را تشخیص دهد. بنابراین اطلاعاتی که او از وضعیت خودش ارائه میکرد، از همان ابتدا میتوانست قابل اعتماد نباشد.
اطلاعات مادر، که میتوانست بخشی مهم از سابقه بالینی بیمار باشد، باید در برنامه درمان قرار میگرفت. اما نظام درمانی فضای کافی برای آن نداشت.
نویسنده تأکید میکند که بسیاری از پزشکانی که به او خدمات درمانی ارائه کردند، متخصصانی توانمند و مسئولیتپذیر بودند. مشکل، بیشتر در فرهنگ و شیوهای از «پزشکی سریع» بود که نمیتوانست تمام ابعاد رنج او را در کنار یکدیگر ببیند.
اطلاعاتی که مادر میتوانست در اختیار پزشکان قرار دهد، همان چیزی بود که هیچکس فرصت کافی برای شنیدن آن را پیدا نکرد.
پزشکی آهسته در روانپزشکی چه شکلی دارد؟
در روانپزشکی، پزشکی آهسته بیش از هر چیز به معنای «زمان» است.
زمان برای گرفتن یک شرح حال کامل؛ نه فقط فهرستی از علائم، بلکه داستان زندگی فرد و اطلاعاتی که خانواده نیز میتواند به آن اضافه کند.
زمان برای فکر کردن خلاقانه به این احتمال که یک عفونت مغزی تأییدشده، که از نظر تاریخی میتواند علائمی شبیه بیماریهای روانپزشکی ایجاد کند، چگونه ممکن است با بیماری روانپزشکی واقعی فرد ارتباط داشته باشد.
و زمان برای داشتن تواضع تشخیصی؛ یعنی آمادگی برای نگاه کردن فراتر از ابزارهای دارویی، زمانی که درمان بارها شکست میخورد، علائم تغییر میکنند یا داستان بیماری با تشخیص موجود سازگار نیست.
مسئله این نبود که آیا تشخیص اولیه احمقانه یا غیرمنطقی بوده است. پرسش اصلی این بود که آیا کسی حاضر بود منشأ رنج را جستوجو کند یا نه.
زمان برای تردید و پرسش.
پزشکی آهسته نمیتواند وعده دهد که همیشه پاسخ را پیدا خواهد کرد. تنها میتواند شرایطی ایجاد کند که در آن، شاید سرانجام پرسش درست مطرح شود؛ درست مانند باغبانی که کنار گیاه در حال پژمردن زانو میزند و پیش از آنکه سراغ ابزارهایش برود، تلاش میکند بفهمد زیر خاک چه اتفاقی در حال رخ دادن است.