چرا نباید خودمان را به خاطر «به اندازه کافی خوب نشدن» سرزنش کنیم؟
در دنیای سلامت روان، اتفاق عجیبی در حال رخ دادن است. ما بیش از هر زمان دیگری با زبان و اصطلاحات رواندرمانی آشنا شدهایم، درباره سبکهای دلبستگی خود اطلاعات داریم و برای تعیین و حفظ مرزهای شخصی آمادهتریم، اما پژوهشها نشان میدهند ناامنی روانی در حال افزایش است.
به گزارش اینتیتر، در دنیای سلامت روان، اتفاق عجیبی در حال رخ دادن است. ما بیش از هر زمان دیگری با زبان و اصطلاحات رواندرمانی آشنا شدهایم، درباره سبکهای دلبستگی خود اطلاعات داریم و برای تعیین و حفظ مرزهای شخصی آمادهتریم، اما پژوهشها نشان میدهند ناامنی روانی در حال افزایش است.
به گزارش سایکولوژی تودی، چطور ممکن است با وجود هزاران متخصص و اینفلوئنسر که به ما درباره رسیدن به سبک دلبستگی ایمن آموزش میدهند، وضعیت ما ظاهراً بدتر شود؟ حتی این احتمال وجود دارد که آگاهی تازه ما از اختلالها و مشکلات روانی، به جای کمک، گاهی به عاملی برای آسیب بیشتر تبدیل شود.
وقتی نسبت به احساسات خود واکنش افراطی نشان میدهیم
به عنوان یک روانشناس، متوجه شدهام که نسبت به احساسات طبیعی و ناخوشایند خود بیش از اندازه واکنش نشان میدهیم. بعد هم احساساتمان را به عنوان مدرکی برای اثبات «به اندازه کافی درمان نشدن» خود در نظر میگیریم.
این مسئله نگرانکننده است، زیرا پژوهشها نشان میدهند آگاهی بیشتر از احساسات، اگر با قضاوت درباره آنها همراه شود، حتی میتواند شرایط را بدتر کند.
در یکی از مطالعات، افرادی که آگاهی بیشتری نسبت به احساسات خود داشتند، یا بیش از همه دچار نگرانی و نشخوار فکری میشدند یا کمترین میزان این مشکلات را داشتند. عامل تعیینکننده این تفاوت، نحوه مواجهه آنها با احساسات بود: اینکه آیا میتوانستند بدون واکنش افراطی، احساسات خود را مشاهده کنند یا نه.
برای مثال، وقتی دلتنگ فردی میشویم که از نظر عاطفی در دسترس نیست، ممکن است به جای اینکه آن را یک تجربه انسانی بدانیم، فوراً آن را به مشکلات مربوط به رابطه با پدر یا گذشته خود نسبت دهیم. وقتی درباره رابطه قبلی و خیانتی که در آن تجربه کردهایم نشخوار فکری میکنیم، ممکن است به جای پذیرفتن غم طبیعی ناشی از فقدان رابطه، آن را نشانهای از «دلبستگی اضطرابی» بدانیم.
حتی وقتی به والدینی وابستگی عاطفی داریم که به مرزهای ما احترام نمیگذارند، ممکن است به جای اینکه تلاش کنیم پیچیدگی رابطه را بپذیریم، آن را نشانهای از «وابستگی ناسالم» بدانیم.
انگار کتابی برای نحوه درست احساس کردن وجود دارد و اگر احساسی متفاوت از آنچه تصور میکنیم «باید» داشته باشیم تجربه کنیم، نتیجه میگیریم که مشکلی اساسی در ما وجود دارد.
اما احساسات آسیبپذیر و ناخواسته بخشی از زندگی انسان هستند. قرار نیست انسان در تمام لحظات زندگی از آنها رها باشد.
وقتی سلامت روان را به عنوان وضعیت پیشفرض و طبیعی در نظر میگیریم، ممکن است بیماری یا رنج را چیزی موقتی و غیرعادی تصور کنیم. این نگاه حتی میتواند بر نحوه مراقبت ما از خودمان اثر بگذارد.
اگر بیش از حد متقاعد شویم که باید کاملاً «درمان شده» باشیم و دیگر نباید نیازمند، کوچکنظر، خشمگین یا رنجیده باشیم، ممکن است در لحظاتی که چنین احساساتی داریم، دست از مراقبت از خود برداریم.
به جای اینکه به خودمان بگوییم «اشکالی ندارد که چنین احساسی داشته باشم؛ من انسانم»، از خود میپرسیم: «چرا اینقدر خرابم؟»
چرا خودمان را بابت بهبود پیدا نکردن سرزنش میکنیم؟
سرزنش کردن خود به دلیل اینکه هنوز به اندازه کافی «خوب» یا «درمانشده» نیستیم، معمولاً از نیتی خیرخواهانه آغاز میشود.
وقتی رنج میکشیم، این تصور میتواند نوعی خیال آرامشبخش در اختیارمان قرار دهد: شاید اگر خودمان را به اندازه کافی سرزنش و تنبیه کنیم، روزی به فردی کمتر غیرمنطقی، کمتر آشفته و بیشتر درمانشده تبدیل شویم.
اما این انتظار میتواند ما را گرفتار چرخهای بیپایان کند؛ چرخهای که در آن همیشه منتظر نسخهای بهتر و بینقصتر از خودمان هستیم.
پذیرش احساسات چگونه میتواند ما را آزاد کند؟
پذیرفتن اینکه احتمالاً هرگز به طور کامل از احساسات ناخوشایند و آزاردهنده رها نخواهیم شد، ممکن است در ابتدا ناامیدکننده باشد. خیال داشتن آرامش کامل درونی از بین میرود.
اما همین پذیرش میتواند آزادیبخش باشد.
وقتی دیگر انتظار نداریم روزی به یک نسخه کاملاً درمانشده و خیالی از خودمان تبدیل شویم، از قرار گرفتن در وضعیت انتظار دائمی خارج میشویم. دیگر احساساتمان را با معیار یک «کمال عاطفی» فرضی مقایسه نمیکنیم.
در این حالت، احساسات فقط وجود دارند. نه لازم است آنها را خوب یا بد بدانیم و نه لازم است با هر احساسی درباره ارزش خودمان قضاوت کنیم.
وقتی دست از آزمودن و ارزیابی دائمی احساسات خود برداریم، دیگر به دلیل داشتن آنها خودمان را معیوب نمیدانیم.
حساسیت، رنجش، خودمحوری یا حتی نیازمندی همیشه نشانه بد بودن ما نیستند. آنها میتوانند بخشی از تجربه انسانی باشند؛ تجربهای که ذاتاً با پیچیدگی، آسیبپذیری و تناقض همراه است.
قرار نیست صرفاً به این دلیل که احساس ناخوشایند کمتری داریم، انسان بهتری باشیم.
روانشناس، ماریون وودمن، این موضوع را چنین بیان کرده است: «تلاش برای بهتر بودن از آنچه هستیم، آسانتر از تلاش برای همان کسی بودن است که هستیم.»
هدف از بهبود روانی این نیست که دیگر هرگز احساس درماندگی، پرخاشگری، ناسپاسی یا ناامیدی نداشته باشیم. هدف این است که وقتی چنین احساساتی داریم، خودمان را به خاطر آنها شرمنده و سرزنش نکنیم.
بهبود هرگز به معنای بینقص شدن نبوده است؛ بلکه بیشتر به معنای پذیرفتن این واقعیت است که میتوانیم با وجود نقصها و احساسات ناخوشایندمان، همچنان با خودمان کنار بیاییم.