چرا نمیتوانید زخمهای روحیِ شریک عاطفیتان را درمان کنید؟
در کودکی خیلی زود فهمیدیم که حفظ آرامش تا چه اندازه برای امنیتمان مهم است. یاد گرفتیم حالوهوای افراد قدرتمندتر را پیشبینی کنیم یا مراقب احساسات دیگران باشیم تا از تعارض یا طرد شدن جلوگیری کنیم. تبدیل شدیم به حامی، میانجی و «بزرگترِ عاقل» جمع.
به گزارش اینتیتر، در کودکی خیلی زود فهمیدیم که حفظ آرامش تا چه اندازه برای امنیتمان مهم است. یاد گرفتیم حالوهوای افراد قدرتمندتر را پیشبینی کنیم یا مراقب احساسات دیگران باشیم تا از تعارض یا طرد شدن جلوگیری کنیم. تبدیل شدیم به حامی، میانجی و «بزرگترِ عاقل» جمع.
به گزارش سایکولوژی تودی، اما این رفتارها اغلب راهی برای بقا بودند. با گذشت زمان، این نقش به بزرگسالی ما هم راه پیدا کرد و روابطمان را شکل داد. بسیاری از افرادی که در محیطهای آسیبزا یا سوءاستفادهگر رشد کردهاند، این الگو را به روابط عاطفی بزرگسالی میآورند؛ آنها ناخودآگاه تلاش میکنند شریک زندگیشان را «درست» کنند تا زخمهایی را که از مراقبان ناایمن گذشته بر جای مانده، التیام دهند. ما باور کرده بودیم اگر بتوانیم درد دیگران را مدیریت کنیم، شاید بالاخره به ثبات یا حمایت برسیم. این راهبردها در کودکی به ما کمک کردند زنده بمانیم، اما در بزرگسالی میتوانند به فداکاری افراطی و مرزهای مبهم تبدیل شوند.
مرزگذاری یعنی پذیرفتن اینکه دیگران چگونه میخواهند درمان شوند
بهبود از آسیبهای خانوادگی، مسیری عمیقاً شخصی است. بخشی از این مسیر، پذیرفتن این واقعیت است که افراد زندگیتان—مثل شریک عاطفی یا دوستان—ممکن است در همان مسیر شما نباشند. شاید نخواهند به شیوه شما درمان شوند، یا اصلاً به دنبال درمان نباشند.
پذیرفتن این حقیقت میتواند بسیار دشوار باشد، بهویژه وقتی عمیقاً به آنها اهمیت میدهید و بهترینها را برایشان میخواهید. بعضیها هنوز در انکار، اجتناب یا الگوهای قدیمی گرفتارند و برخی دیگر آنقدر زخمهایشان را واضح نمیبینند که نیاز به درمان را بپذیرند. اینها تجربههایی آشنا هستند؛ چون بسیاری از ما زمانی خودمان هم همین دفاعها را داشتهایم.
برخی بازماندگانِ آسیب در این مرحله گیر میکنند و تصور میکنند با «وادار کردن دیگران به درمان»، به آنها کمک میکنند. این موضوع را زیاد در مراجعانی میبینم که بهشدت میخواهند شریکشان زخمهای گذشتهاش را درمان کند و او را به انجام این کار هل میدهند. این موضوع به دغدغهای فراگیر تبدیل میشود؛ تا جایی که فرد حتی برای شریکش وقت درمان میگیرد یا مدام او را به مراجعه به مشاور تشویق میکند.
وقتی شریکمان را برای درمان تحت فشار میگذاریم، ممکن است ناخودآگاه در حال بازسازی همان پویاییهای دردناک کودکی باشیم—اشتیاقی که زمانی داشتیم والد یا مراقبمان خودشان تغییر کنند و درمان شوند. ما در کودکی طوری برنامهریزی شدهایم که بهترین تصویر را از والدینمان ببینیم. حتی اگر محبت یا مهربانی بهندرت وجود داشت، باز هم به «امکانش» دل میبستیم. با خود میگفتیم: «کاش تغییر کنند… کاش بفهمند به آنها نیاز دارم.» همین امید باعث میشد به آنها وابسته بمانیم و باور کنیم روزی بیدار میشوند و به همان پناه امن عاطفی تبدیل میشوند که نیاز داشتیم. برای بسیاری از ما، این امید هنوز هم در جایی از وجودمان زنده است.
حالا در بزرگسالی ممکن است همین الگو را با شریک عاطفیمان تکرار کنیم. زخمهای درماننشده او را میبینیم، اما توان بالقوهاش برای بهبود را هم میبینیم—درست مثل چیزی که زمانی در والدینمان میدیدیم. چون دوستش داریم، میخواهیم او هم این ظرفیت را ببیند. منابع معرفی میکنیم، او را به درمان تشویق میکنیم، یا حتی بار عاطفیاش را به دوش میکشیم، با این باور که اگر به اندازه کافی تلاش کنیم، تغییر خواهد کرد. باز هم همان امید آشنا: «اگر فقط…»
اما این کار همان احساس ناتوانی کودکی را بازتولید میکند: اینکه باید آنها تغییر کنند تا ما بالاخره احساس امنیت کنیم.
حقیقت تلخ این است که هیچ میزان از عشق یا تلاش نمیتواند کسی را وادار به درمان کند. و وقتی چنین تلاشی میکنیم، نهتنها رشد خودمان را متوقف میکنیم، بلکه در نقش مراقب، قهرمان یا حتی توانمندسازِ رفتارهای ناسالم باقی میمانیم و همان الگویی را تکرار میکنیم که قول داده بودیم بشکنیم. همانطور که مسیر والدینمان متعلق به خودشان بود، مسیر درمان شریکمان هم مسئولیت خودش است.
پذیرفتن این موضوع میتواند بسیار دشوار باشد، بهویژه اگر آرزوی رابطهای عمیقتر با شریکتان یا نوعی آرامش و جمعبندی در روابط خانوادگی داشته باشید. اما بخشی از درمان، یاد گرفتنِ مرزگذاری درباره چیزهایی است که در کنترل شماست و رها کردنِ نیاز به وادار کردن دیگران به درمان، آن هم مطابق با انتظارات شما. این به معنای بیتفاوت شدن یا از دست دادن امید نیست؛ بلکه یعنی مسئولیت درمان دیگران را بر دوش نگیرید. میتوانید عشق، همدلی و حمایت ارائه دهید، اما در نهایت هر فرد مسئول مسیر خودش است.
شکستن الگوی «درست کردن دیگران» مستلزم پذیرش دو حقیقت دشوار اما رهاییبخش است:
اول: ما نمیتوانیم به جای دیگران درمان را انجام دهیم، حتی اگر عمیقاً دوستشان داشته باشیم.
دوم: امنیت و ارزشمندی ما نباید به رشد یا تغییر شخص دیگری وابسته باشد.
این مطلب برگرفته و اقتباسشده از کتاب راهنمای شکستن چرخه برای روابط سالم است.