بدن و ذهن ما در لحظات و روزهای غم و بحران چه میکند؟
بدن و ذهن ما در بحران بهگونهای رفتار میکنند که هزاران سال به بقای انسان کمک کرده است. آنچه ما آن را «بینظمی» حس میکنیم، اغلب تلاش سیستمی هوشمند برای محافظت از ماست.
به گزارش اینتیتر به نقل از فرارو، وقتی خبر بدی میرسد، از دست دادن عزیزی، جدایی، بیماری، ورشکستگی یا هر بحران دیگری، بسیاری از ما با شگفتی میبینیم که بدن و ذهنمان رفتاری میکنند که انتظارش را نداشتیم. گاهی بیحس میشویم، گاهی نمیتوانیم بخوابیم، گاهی هیچچیز یادمان نمیماند. این واکنشها نشانهٔ ضعف نیستند؛ بخشی از سازوکار طبیعی و قدیمی بقا در ما هستند. شناختنشان به ما کمک میکند کمتر با خودمان بجنگیم.
۱. لحظهٔ اول: آژیر خطر در مغز
در لحظهٔ شنیدن خبر یا رویارویی با بحران، بخشی از مغز به نام آمیگدالا خطر را تشخیص میدهد و سیستم عصبی «جنگ یا گریز» را فعال میکند. غدد فوقکلیوی آدرنالین و کورتیزول ترشح میکنند. ضربان قلب بالا میرود، تنفس سطحی و تند میشود، عضلات منقبض میشوند و جریان خون به سمت اندامها میرود.
این سیستم برای رویارویی با خطرهای فیزیکی ساخته شده، اما مغز میان تهدید جسمی و تهدید عاطفی تفاوت چندانی نمیگذارد. به همین دلیل در غم شدید هم ممکن است احساس تپش قلب، لرزش دستها، تهوع، سرگیجه یا فشار روی قفسهٔ سینه داشته باشیم.
گاهی واکنش سومی هم دیده میشود: «انجماد». فرد خشکش میزند، احساس میکند در رؤیا یا پشت یک شیشه است و همهچیز غیرواقعی به نظر میرسد. این حالت که به آن بیحسی یا کرختی هیجانی هم میگویند، شیوهٔ مغز برای جلوگیری از غرق شدن در دردی است که هنوز آمادهٔ پذیرشش نیست.
۲. ذهن در روزهای اول: مه، فراموشی و تکرار
پس از شوک اولیه، ذهن وارد مرحلهای میشود که بسیاری آن را «مه مغزی غم» توصیف میکنند:
• تمرکز پایین میآید. مغز منابعش را صرف پردازش فاجعه میکند و برای کارهای روزمره انرژی کمتری میماند.
• حافظه مختل میشود. فراموش کردن قرارها، گم کردن وسایل و تکرار پرسشها شایع است.
• نشخوار فکری رخ میدهد. ذهن بارها سناریو را مرور میکند: «اگر آن روز طور دیگری عمل کرده بودم؟» این چرخه تلاشی است برای فهمیدن و کنترل چیزی که از کنترل خارج شده.
• تصمیمگیری دشوار میشود. حتی انتخابهای کوچک سنگین به نظر میرسند، چون بخش پیشپیشانی مغز، مسئول برنامهریزی و قضاوت، زیر فشار استرس کندتر کار میکند.
اینها همه موقتیاند و معمولاً با گذشت زمان و استراحت کمرنگ میشوند.
۳. بدن در روزهای غم: خستگی، خواب و اشتها
غم فقط احساس نیست؛ کار بدنی است. بدن در روزهای بحران معمولاً چنین نشانههایی بروز میدهد:
• اختلال خواب: بیخوابی، بیدار شدن زودهنگام یا برعکس، خواب زیاد.
• تغییر اشتها: برخی اشتهایشان را کاملاً از دست میدهند و برخی بیشتر میخورند.
• خستگی عمیق: حالتی که با خوابیدن هم کامل برطرف نمیشود.
• درد جسمی: سردرد، گردندرد، درد معده، کوفتگی عضلات.
• ضعف سیستم ایمنی: استرس طولانیمدت و کورتیزول بالا میتواند مقاومت بدن را در برابر بیماریها کم کند.
اصطلاح «دل شکسته» هم پشتوانهٔ علمی دارد. در موارد نادر، استرس هیجانی شدید میتواند سندرمی به نام کاردیومیوپاتی تاکوتسوبو را ایجاد کند که علائمی شبیه حملهٔ قلبی دارد. اگر در بحران درد قفسهٔ سینه یا تنگی نفس شدید دارید، آن را جدی بگیرید و با پزشک یا اورژانس تماس بگیرید.
۴. موجهای هیجانی: غم یک خط مستقیم نیست
غم معمولاً مثل موج میآید. لحظهای آرام هستیم و ناگهان با یک بو، آهنگ یا خاطره، موجی از اشک یا خشم سراغمان میآید. در این روزها ممکن است طیفی از احساسات را تجربه کنیم: اندوه، خشم، احساس گناه، ترس، تنهایی، و حتی گاهی آرامش یا خنده که بعدش با احساس گناه همراه میشود.
مدلهای مشهور «مراحل غم» نباید بهعنوان نقشهٔ ثابت دیده شوند. هر کس غم را به شیوهٔ خودش و با ریتم خودش میگذراند. هیچ ترتیب درست یا مدت زمان استانداردی وجود ندارد.
۵. چه چیزی کمک میکند؟
نمیتوانیم غم را حذف کنیم، اما میتوانیم بار آن را بر بدن و ذهن سبکتر کنیم:
1. به بدن خدمت کنید. نوشیدن آب، خوردن وعدههای کوچک و منظم، و تلاش برای خواب، پایههای اولیهٔ ثباتاند.
2. تنفس آهسته. چند دقیقه بازدمهای بلندتر از دم، سیستم عصبی پاراسمپاتیک را فعال میکند و به آرام شدن بدن کمک میکند.
3. حرکت ملایم. پیادهروی کوتاه یا کشش، انرژی انباشتهٔ استرس را تخلیه میکند.
4. اجازه دادن به احساسات. سرکوب احساس معمولاً آن را تقویت میکند. گریه، نوشتن یا صحبت کردن راههای سالم تخلیهاند.
5. ارتباط با دیگران. حضور یک دوست یا عضو خانواده، حتی بدون حرف زدن، سیستم عصبی را آرام میکند. مجبور نیستید قوی به نظر برسید.
6. سادهسازی زندگی. در روزهای سخت، انتظارات را پایین بیاورید و تصمیمهای بزرگ را به بعد موکول کنید.
7. روزمرگیهای کوچک. حفظ ساختاری ساده، مثل ساعت مشخص بیدار شدن یا یک وعدهٔ غذایی ثابت، حس ثبات میدهد.
۶. چه زمانی باید کمک حرفهای گرفت؟
بیشتر واکنشهای غم و بحران طبیعیاند و با گذر زمان و حمایت اطرافیان تخفیف مییابند. اما در این موارد بهتر است با روانشناس، روانپزشک یا پزشک مشورت کنید:
• احساس ناامیدی عمیق که هفتهها و ماهها بیوقفه ادامه دارد
• ناتوانی مداوم در انجام کارهای اولیهٔ زندگی مثل غذا خوردن یا مراقبت از خود
• افکار آسیب زدن به خود یا آرزوی مردن
• فلاشبکها، کابوسهای شدید یا اجتناب شدید که زندگی را مختل کردهاند
• استفادهٔ فزاینده از الکل یا مواد برای تحمل درد
اگر افکار آسیب به خود دارید، همین امروز با یک فرد مورد اعتماد یا خدمات اورژانس و خطوط حمایتی کشور خود تماس بگیرید. نیازی نیست تنها بمانید.
سخن پایانی
بدن و ذهن ما در بحران بهگونهای رفتار میکنند که هزاران سال به بقای انسان کمک کرده است. آنچه ما آن را «بینظمی» حس میکنیم، اغلب تلاش سیستمی هوشمند برای محافظت از ماست. با فهم این واکنشها میتوانیم بهجای سرزنش خود بپرسیم: «الان بدنم و ذهنم به چه نیاز دارند؟» و با مهربانی با خودمان رفتار کنیم. غم میگذرد، نه به این دلیل که فراموش میکنیم، بلکه چون یاد میگیریم با آن زندگی کنیم.