چرا بیشتر آدمها تابِ تنهایی با خودشان را ندارند؟
دخترم اخیراً وسط یک گفتوگوی داغ به من گفت: «تو هیچکس رو نداری.» و راست میگفت. هرچند پذیرفتنش از درون دردناک است، اما این واقعیتِ بیپرده زندگی من است. نمیتوانم بگویم صددرصد از آن راضیام. گاهی حس تنهایی سراغم میآید، اما گفتوگو با خودت بهتر از همصحبتی با کسی است که از نظر عاطفی یا ذهنی واقعاً حاضر نیست، یا فقط مثل صدای پسزمینه حضور دارد. واقعاً نمیدانم کدام بدتر است.
به گزارش اینتیتر، دخترم اخیراً وسط یک گفتوگوی داغ به من گفت: «تو هیچکس رو نداری.» و راست میگفت. هرچند پذیرفتنش از درون دردناک است، اما این واقعیتِ بیپرده زندگی من است. نمیتوانم بگویم صددرصد از آن راضیام. گاهی حس تنهایی سراغم میآید، اما گفتوگو با خودت بهتر از همصحبتی با کسی است که از نظر عاطفی یا ذهنی واقعاً حاضر نیست، یا فقط مثل صدای پسزمینه حضور دارد. واقعاً نمیدانم کدام بدتر است.
به گزارش سایکولوژی تودی، وقتی گفت «تو هیچکس رو نداری»، فکر کردم اگر دو سال پیش بود، این جمله نابودم میکرد. آن زمان احساس برملا شدن و شاید شرم میکردم. اما حالا حتی نمیتوانم دقیقاً اسم احساسم را بگذارم؛ چیزی میان شوک و تسلیم. انگار میگویم: بله، درست است؛ خب که چه؟ بگذار همین باشد. این مسیر من است؛ تجربهای شخصی برای شناخت خودم.
تمام زندگیام آدمهای زیادی دوروبرم بودند؛ نگهشان میداشتم همانطور که تلویزیون را روشن میگذاریم، حتی وقتی نگاهش نمیکنیم. از نظر روانشناختی، فقط تعداد ارتباطات اجتماعی مهم نیست؛ کیفیت و عمق عاطفی آنهاست که از سلامت روان حمایت میکند (Marinucci و همکاران، ۲۰۲۱).
یکبار از خالهام که ۶۳ سال دارد درباره جمع دوستانش پرسیدم. همیشه حس میکردم آنها واقعاً دوست نیستند؛ بیشتر شبیه رابطههای «امروز برای من، فردا برای تو» یا همراهانی برای پر کردن وقتاند، فارغ از تفاوتهای عمیقشان. خودش هم این را میدانست؛ احتمالاً دوستانش هم میدانستند.
از او پرسیدم: «چرا نگهشان میداری؟»
گفت: «در این سن، داشتن ارتباط اجتماعی و سیستم حمایتی بهتر است؛ بعضی جزئیات آزاردهنده را هم نادیده میگیری.»
شاید حق با او باشد. شاید روزی نظر من هم عوض شود. اما فعلاً نگه داشتن آدمها فقط برای امنیت یا حمایت احتمالی آینده، برایم صادقانه نیست. از اینکه آخر عمر تنها باشم نمیترسم. ایده زندگی آرام در جایی مقدس، خدمت کردن و همانجا به پایان رساندن روزهایم، همیشه برایم آرامشبخش بوده، نه افسردهکننده. امیدوارم آنقدر سالم باشم که بتوانم آب خودم را خودم حمل کنم! اگر زندگیام چنین پیش برود، میپذیرمش؛ دستکم میدانم با خودم صادق ماندهام.
شاید بزرگترین درس زندگی، رها کردن باشد؛ رها کردن هرچیز. اشیای مادی، موقعیتها، محیطها و حتی آدمها. منطق من این است: اگر ببینی فردی دیگر بازتاب عمیق تو نیست، اگر دیگر اشتیاقی برای آن رابطه نداری (نه فقط روابط عاشقانه)، اگر از آن عبور کردهای و تنها پیوندتان گذشته مشترک است، شاید زمان پایان آن رابطه رسیده باشد.
روش من این است: رها میکنم و جلو میروم. چرا باید انرژی بگذارم وقتی طرف مقابل آن عمق را نمیخواهد یا به آن نیاز ندارد؟ از نظر روانشناختی، رها کردن تمرینی برای تنظیم هیجانی و تعیین مرزهای شخصی است؛ چیزی که از سلامت روان محافظت میکند (Berking و Whitley، ۲۰۲۴).
اما از کجا بدانم واقعاً از کسی عبور کردهام و صرفاً از ترسِ ناامیدی عقب نمیکشم؟ این سؤال را زیاد از خودم میپرسم. وقتی میبینم کسی فقط به این دلیل رابطهای را حفظ میکند که «برای سنش درست است» یا «فرهنگش میگوید» یا «به خاطر بچهها» یا شاید «یک روز به درد بخورد»، میفهمم انگیزههایمان متفاوت است؛ و این یعنی در مسیرهای جداگانهای قدم میزنیم.
مدتی بعضی رابطهها را فقط به خاطر یادآوری گذشتهام نگه داشته بودم؛ کودک درونم، نوجوانیام، اوایل بزرگسالیام. بیآنکه بفهمم دیگر برای هیچکداممان کارکردی ندارند. اگر با خودم صادق باشم: آیا واقعاً به این ارتباط نیاز دارم، یا فقط از سر عادت چسبیدهام؟ نمیخواستم بپذیرم تلاشم بیثمر است و آنطور که امید داشتم دیده یا دریافت نمیشود.
شروع کردم به رها کردن رابطههایی که برایم معنا نداشتند. با کسانی که کنارشان خودم نبودم، قطع رابطه کردم. و در نهایت تنها ماندم. راضیام؟ گاهی بله. انگار تلویزیونِ پسزمینه خاموش شده و حالا فقط صدای خودم مانده است. اولش ناراحتکننده است، اما به طرز عجیبی مغذی. دیگر ناامیدیای نیست، اثبات کردنی در کار نیست، نیازی به تأیید یا سرزنش نیست. فقط سکوت.
قبلاً از قضاوت، سوءتفاهم و مخالفت جامعه میترسیدم. حالا اهمیتی نمیدهم. دفاعی به نظر میرسد؟ شاید. حتی کسانی که زمانی رازهایم را با آنها شریک بودم، دیگر کنارم نیستند. بیتفاوت شدهام یا خسته؟ شاید خسته. خسته از توضیح دادن. خسته از سازگار شدن در جایی که فهمیده نمیشوم. خسته از نقش بازی کردن.
واقعی بودن یعنی اجازه بدهم هر احساسی که در لحظه دارم، همان باشد؛ صادقانه. میدانم همه با این راحت نیستند و همه آن را دوست ندارند. از نظر روانشناختی، این همان اصالت هیجانی است؛ یعنی اجازه دهیم حالتهای درونی، رفتارمان را هدایت کنند، نه اینکه برای همرنگی اجتماعی آنها را سرکوب کنیم (Ryan و همکاران، ۲۰۰۰). آیا اشکالی دارد که همه برای من مناسب نباشند؟ نه. چون این یعنی خودم بودن. بله، ما موجوداتی اجتماعی هستیم و به ارتباط نیاز داریم؛ مادرم هم همین را میگوید و تا حدی با او موافقم. اما گونههایی هم هستند که در تنهایی رشد میکنند. نمیشود یک نسخه برای همه پیچید.
مثل درمان پزشکی است: نمیتوان یک نسخه را برای همه بیماران تجویز کرد. بعضی آلرژی دارند، بعضی عدمتحمل، بعضی نیاز به دوز متفاوت. رویکرد باید فردی باشد. شاید این یک دوره گذرا باشد، شاید هم نه. تا وقتی مرا به خودِ واقعیام نزدیک نگه میدارد، راضیام.
پس بله، من تنها هستم.
اما از نظر عاطفی و ذهنی آزادم. و در صلحم.
نمیدانم فصل بعدی زندگی چه خواهد بود، و با این ندانستن کنار آمدهام.