چرا از زندگی‌مان ناراضی هستیم؟ پشت این ناکامی‌ها یک خواسته پنهان است

کد خبر : ۴۶۲۹۹۶
چرا از زندگی‌مان ناراضی هستیم؟ پشت این ناکامی‌ها یک خواسته پنهان است

گاهی احساس می‌کنیم از زندگی خود ناراضی و خسته‌ایم، اما نمی‌توانیم دقیقاً توضیح دهیم چه چیزی اشتباه است. شاید شغل‌مان بد نباشد، رابطه‌مان قابل قبول باشد و حتی زندگی‌مان از بیرون کاملاً عادی به نظر برسد، اما همچنان احساس کنیم در جایی گیر کرده‌ایم.

به گزارش اینتیتر، این نارضایتی ممکن است یک دلیل مشخص داشته باشد: خواسته‌ای که مدت‌هاست آن را پنهان کرده‌ایم.

به گزارش سایکولوژی تودی، ناامیدی و سرخوردگی همیشه فقط یک حالت روحی نیستند که باید منتظر بمانیم تا از بین بروند. گاهی این احساسات مانند یک علامت عمل می‌کنند و به ما می‌گویند هدفی داریم که به دلیلی نتوانسته‌ایم به سمت آن حرکت کنیم.

چرا خواسته‌ها و جاه‌طلبی‌های خود را پنهان می‌کنیم؟

بسیاری از ما از کودکی یاد گرفته‌ایم که نباید بیش از حد جاه‌طلب باشیم.

ممکن است در خانواده‌ای بزرگ شده باشیم که موفقیت زیاد، حسادت دیگران، تمسخر یا حتی ناراحتی افراد نزدیک را به دنبال داشته است. به همین دلیل، کودک به‌تدریج یاد می‌گیرد خواسته‌های بزرگ خود را پنهان کند.

شاید در کودکی آرزوهای بزرگی داشته‌ایم، اما بعدها آنها را کنار گذاشته‌ایم. نه لزوماً چون دیگر آنها را نمی‌خواستیم، بلکه چون به این نتیجه رسیده‌ایم که دنبال کردنشان می‌تواند برای فرد دیگری دردسرساز باشد.

در برخی موارد، این باورها در روان‌شناسی «باورهای بیماری‌زا» یا Pathogenic Beliefs نامیده می‌شوند؛ یعنی باورهایی که از تجربیات دوران کودکی شکل گرفته‌اند و بعدها می‌توانند باعث ایجاد مشکلات روانی یا رفتاری شوند.

این باورها معمولاً آگاهانه نیستند. ممکن است حتی خاطره مشخصی از شکل‌گیری آنها نداشته باشیم، اما همچنان بر تصمیم‌های امروزمان تأثیر بگذارند.

کودک چگونه خودش را مقصر اتفاقات می‌داند؟

کودکان جهان را متفاوت از بزرگسالان درک می‌کنند.

آنها هنوز نمی‌توانند به‌خوبی بفهمند که پدر، مادر یا دیگر اعضای خانواده زندگی، مشکلات و تصمیم‌های مستقلی از آنها دارند. بنابراین ممکن است اتفاقات مختلف را به خودشان نسبت دهند.

برای مثال، اگر پدر خانواده خانه را ترک کند و مادر بعد از آن سال‌ها تنها بماند، کودک ممکن است در ذهن خود نتیجه بگیرد که «من باعث این اتفاق شدم» یا اینکه خوشبخت شدن دوباره مادر نوعی خیانت به او خواهد بود.

این برداشت ممکن است از نظر منطقی اشتباه باشد، اما برای کودک نوعی سازوکار محافظتی محسوب می‌شود.

اگر مشکل تقصیر من باشد، پس شاید پدر آدم بدی نبوده و مادر هم به دلیل انتخاب خودش مرا ترک نکرده است.

مشکل اینجاست که چنین محاسباتی ممکن است سال‌ها بعد نیز در ذهن فرد باقی بماند.

وقتی موفقیت ما شبیه خیانت به عزیزان می‌شود

فرض کنید زنی در کودکی شاهد بوده که مادرش هیچ‌گاه فرصت داشتن یک زندگی حرفه‌ای موفق را پیدا نکرده است.

این زن در بزرگسالی توانایی بالایی دارد و می‌تواند تحصیلاتش را ادامه دهد یا به شغل مورد علاقه‌اش برسد، اما هر بار که به موفقیت نزدیک می‌شود، متوقف می‌شود.

او ممکن است تصور کند اگر بیشتر از مادرش موفق شود، به نوعی مادرش را کوچک کرده است.

یا مردی را تصور کنید که در خانواده‌ای بزرگ شده که هیچ‌کس از شهر محل زندگی خود خارج نشده است. وقتی پیشنهاد شغلی بسیار خوبی در شهر دیگری دریافت می‌کند، ناگهان دلایل مختلفی برای نپذیرفتن آن پیدا می‌کند.

ممکن است بگوید «می‌ترسم شکست بخورم»، اما ترس واقعی شاید چیز دیگری باشد: اینکه با رفتن، از خانواده‌اش فاصله بگیرد و از آنها پیشی بگیرد.

در چنین شرایطی، فرد آگاهانه احساس نمی‌کند که به خانواده‌اش وفادار مانده است. آنچه آگاهانه تجربه می‌کند، احساس ناکامی، سردرگمی و گیر افتادن است.

اما در لایه عمیق‌تر، ممکن است نوعی وفاداری پنهان وجود داشته باشد.

چرا از شکست نمی‌ترسیم، بلکه گاهی از موفقیت می‌ترسیم؟

در بسیاری از بحث‌ها درباره شکست، به ما گفته می‌شود که از شکست می‌ترسیم یا خودمان را تخریب می‌کنیم.

اما گاهی مسئله برعکس است.

ممکن است از موفق شدن و پشت سر گذاشتن افرادی که دوستشان داریم بترسیم.

این احساس می‌تواند به چیزی شبیه «احساس گناه بازماندگان» یا Survivor's Guilt مرتبط باشد. در این حالت، فرد احساس می‌کند برخورداری او از موفقیت، رفاه یا فرصت بیشتر، به نوعی به معنای محروم ماندن شخص دیگری است.

باوری که در پس این احساس قرار دارد ممکن است چنین باشد:

«اگر من این را داشته باشم، کسی که دوستش دارم در مقایسه با من احساس کوچکی خواهد کرد.»

یا:

«اگر من بیشتر داشته باشم، یعنی آنها کمتر داشته‌اند.»

این باورها می‌توانند آن‌قدر عمیق باشند که فرد حتی متوجه حضورشان نشود.

ناکامی همیشه به معنای ناتوانی نیست

یک نکته امیدوارکننده در این دیدگاه وجود دارد: خواسته‌های ما معمولاً کاملاً تصادفی نیستند.

ذهن انسان به‌طور کلی با شرایط و توانایی‌هایش سازگار است. به همین دلیل، بعید است فردی در میانسالی به شکل مداوم آرزوی تبدیل شدن به یک ورزشکار المپیکی در رشته‌ای را داشته باشد که هیچ توانایی یا سابقه‌ای در آن ندارد.

این به آن معنا نیست که هر چیزی که آرزو می‌کنیم حتماً محقق خواهد شد. شرایط زندگی، امکانات، زمان و عوامل بیرونی نقش مهمی دارند.

اما خودِ وجود یک خواسته می‌تواند نشانه‌ای باشد که ما ظرفیت یا علاقه‌ای واقعی نسبت به آن داریم.

بنابراین، اگر مدت‌هاست آرزوی انجام کاری را دارید و نمی‌توانید آن را از ذهن خود بیرون کنید، شاید بهتر باشد به جای اینکه فوراً آن را غیرواقع‌بینانه بدانید، بررسی کنید چرا از دنبال کردنش جلوگیری می‌کنید.

چگونه بفهمیم چه چیزی ما را متوقف کرده است؟

نمی‌توانیم صرفاً تصمیم بگیریم که دیگر احساس گناه نکنیم یا یک باور قدیمی را کنار بگذاریم.

باورهای عمیق معمولاً فقط با شنیدن یک جمله منطقی تغییر نمی‌کنند. آنها بیشتر از طریق تجربه تغییر می‌کنند.

یک روش پیشنهادی این است که زمانی را در خلوت به خود اختصاص دهید و فهرستی از خواسته‌هایتان بنویسید.

در این فهرست همه چیز را وارد کنید؛ از آرزوهای بزرگ و بلندپروازانه گرفته تا خواسته‌های کوچک و حتی چیزهایی که از مطرح کردنشان خجالت می‌کشید.

در این مرحله بیش از حد واقع‌گرا نباشید. قرار نیست فوراً بررسی کنید که هر خواسته چقدر عملی یا منطقی است.

بعد به واکنش‌های ذهنی خود هنگام نوشتن توجه کنید.

ممکن است جملاتی مانند اینها ظاهر شوند:

«من چه کسی هستم که فکر کنم می‌توانم این کار را انجام دهم؟»

«اگر این کار را انجام بدهم، مجبور می‌شوم خانواده‌ام را نادیده بگیرم.»

«مردم فکر می‌کنند خودم را خیلی مهم می‌دانم.»

«مادرم هیچ‌وقت چنین کاری نکرد.»

این جملات را نیز جداگانه یادداشت کنید.

گاهی همین اعتراض‌های ظاهراً منطقی، سرنخ اصلی هستند. آنها می‌توانند باورهایی را نشان دهند که سال‌ها بدون آنکه متوجه باشیم، تصمیم‌های ما را تحت تأثیر قرار داده‌اند.

فقط یک قدم کوچک بردارید

پس از شناسایی یک خواسته، لازم نیست زندگی خود را یک‌شبه تغییر دهید.

یک هدف را انتخاب کنید و در همین هفته فقط یک قدم مشخص و کوچک در جهت آن بردارید.

اگر همیشه آرزو داشته‌اید تحصیل‌تان را ادامه دهید، درباره یک دوره یا دانشگاه تحقیق کنید.

اگر می‌خواهید شغل جدیدی داشته باشید، یک فرصت شغلی را بررسی کنید.

اگر می‌خواهید کاری خلاقانه را آغاز کنید، نخستین اقدام عملی را انجام دهید.

هدف در این مرحله رسیدن به موفقیت نهایی نیست. هدف، شکستن دیواری است که شاید سال‌ها جلوی شما بوده، بدون اینکه حتی آن را ببینید.

وقتی خواسته پنهان آشکار می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟

گاهی احساس سرخوردگی حتی قبل از رسیدن به هدف کاهش پیدا می‌کند.

دلیلش این است که دیگر با یک مانع نامرئی مبارزه نمی‌کنید. حالا می‌دانید چه می‌خواهید و متوجه شده‌اید چه چیزی جلوی حرکت شما را گرفته است.

از سوی دیگر، ممکن است متوجه شوید فردی که تصور می‌کردید باید به خاطر او از موفقیت خود صرف‌نظر کنید، اساساً نیازی به این فداکاری نداشته است.

خطر ممکن است واقعی بوده باشد، اما شما علت آن نبوده‌اید.

گاهی ما همچنان بر اساس محاسبه‌ای زندگی می‌کنیم که در پنج‌سالگی انجام داده‌ایم؛ محاسبه‌ای که ممکن است بر اساس اتفاقات واقعی شکل گرفته باشد، اما نتیجه‌گیری آن اشتباه بوده است.

موفقیت شما لزوماً کسی را کوچک نمی‌کند

یکی از مهم‌ترین نکات این دیدگاه این است که موفقیت یک نفر الزاماً به معنای شکست یا کوچک شدن فرد دیگری نیست.

ممکن است سال‌ها تصور کرده باشید خوشحال‌تر، موفق‌تر یا آزادتر شدن شما باعث ناراحتی کسی می‌شود که دوستش دارید.

اما زندگی معمولاً چنین معادله ساده‌ای ندارد.

شما می‌توانید بیشتر داشته باشید، بدون اینکه از سهم دیگران کم شود. می‌توانید مسیر متفاوتی انتخاب کنید، بدون اینکه خانواده یا گذشته خود را انکار کنید.

احساس سرخوردگی گاهی نشانه این نیست که باید بیشتر خودتان را کنترل کنید. شاید برعکس، نشانه این باشد که بخشی از وجودتان مدت‌هاست می‌خواهد کاری انجام دهد و شما هنوز اجازه نداده‌اید صدایش را بشنوید.

شناختن آن خواسته و برداشتن یک قدم کوچک به سمتش، می‌تواند آغاز خروج از احساس گیر افتادن باشد.

نظرات بینندگان