شخصیت انسان؛ حاصل ژنها بیش از آنچه رواندرمانی سنتی میپندارد
بیشتر درمانگران بالینی هنوز میزان تأثیر عوامل ژنتیکی بر شکلگیری صفات شخصیتی و رشد شخصیت را دستکم میگیرند.
به گزارش اینتیتر، بیشتر درمانگران بالینی هنوز میزان تأثیر عوامل ژنتیکی بر شکلگیری صفات شخصیتی و رشد شخصیت را دستکم میگیرند. این موضوع در حوزه ژنتیک رفتاری چندان محل اختلاف نیست، اما در تفکر بالینی روزمره همچنان بهطور شگفتانگیزی بحثبرانگیز باقی مانده است.
به گزارش سایکولوژی تودی، مطالعات دوقلوها و فرزندخواندگی به نتیجهای قابل توجه رسیدهاند: حدود نیمی یا حتی بیش از نیمی از تفاوتهای فردی در اغلب صفات شخصیتی ناشی از عوامل ژنتیکی است (Vukasović & Bratko, 2015). وقتی این عوامل با تأثیرات محیطیِ غیرمشترک ترکیب میشوند، مجموعاً بیش از ۹۰ درصد واریانس شخصیت را توضیح میدهند. آنچه بهطور چشمگیری غایب است، نقش پررنگ «محیط مشترک» است؛ یعنی همان ویژگیهای کلی تربیت خانوادگی که بسیاری از مدلهای رواندرمانی بهطور ضمنی آنها را تعیینکننده میدانند (Krueger et al., 2008).
این شواهد باعث شده در چند سال گذشته نگاه خودم را بازنگری کنم. مانند بسیاری از درمانگرانی که در سنت روانکاوی آموزش دیدهاند، من هم زمانی تصور میکردم تجربههای رابطهای اولیه نقش اصلی را در تبیین شخصیت بزرگسالی دارند. اکنون معتقدم این دیدگاه، توان توضیحدهندگی محیط کودکی را بیش از حد بزرگ میکند و در عین حال، ظرفیت واقعی خودِ رواندرمانی را دستکم میگیرد.
دادهها واقعاً چه میگویند؟
تأثیر ژنتیک به معنای تغییرناپذیری یا جبر زیستی نیست. صفات شخصیتی میتوانند در طول زمان شکل بگیرند، تعدیل شوند و به شیوههای متفاوتی بروز پیدا کنند؛ از جمله از طریق رواندرمانی. آنچه ژنتیک به چالش میکشد، امکان تغییر نیست، بلکه این فرض است که ساختار شخصیت بزرگسالی بهترین توضیحش را در تجربههای کودکی مییابد.
محیط خانوادگی مشترک سهم بسیار اندکی در تفاوتهای شخصیت بزرگسالان دارد. خواهر و برادرهایی که در یک خانه بزرگ شدهاند، وقتی شباهت ژنتیکی کنترل میشود، اغلب تفاوتی بیش از افراد غریبه با یکدیگر ندارند (Krueger et al., 2008). در مقابل، عوامل محیطیِ غیرمشترک بخش عمده واریانس باقیمانده را توضیح میدهند و بسیاری از آنها خارج از دوران کودکی اولیه رخ میدهند (Plomin, 2011).
این یافتهها برای مدلهای رواندرمانیای که بر روایتهای ساده رشدی تکیه دارند، چالشبرانگیز است. در این مدلها، صفات پایدار اغلب بهعنوان پیامدهای تروما، اختلال دلبستگی یا خطاهای والدینی تفسیر میشوند. این توضیحات جذاباند، اما اغلب فراتر از آن چیزی میروند که شواهد علمی پشتیبانی میکند.
پیامدها برای رواندرمانی
اگر صفات اصلی شخصیت بهشدت تحت تأثیر ژنتیک باشند، بسیاری از ویژگیهایی که بیماران با خود به درمان میآورند، لزوماً محصول آسیبهای دوران کودکی نیستند؛ بلکه بخشی از سرشت و آمادگی ذاتی فردند. پذیرش این واقعیت از اهمیت رواندرمانی نمیکاهد، بلکه وظیفه واقعی آن را روشنتر میکند.
رواندرمانی میتواند و واقعاً هم به تغییر کمک میکند: تغییر در تنظیم هیجان، الگوهای بینفردی، خودفهمی و شیوه بروز صفات شخصیتی در گذر زمان. اما این تغییر نه از طریق یافتن منشأ کودکی برای هر ویژگی پایدار، بلکه با کمک به بیمار برای درک چگونگی تکرار الگوهای رابطهای در زمان حال حاصل میشود.
برخی رویکردهای معاصر روانپویشی همین واقعیت را پذیرفتهاند. درمانهایی مانند رواندرمانی متمرکز بر انتقالِ کرنبرگ یا «مدیریت خوب روانپزشکی» گندرسون، بهصراحت نقش سرشت و عوامل ژنتیکی را به رسمیت میشناسند و بهجای کاوش افراطی در علل پنهان کودکی، بر فهم الگوهای کنونی هیجان، روابط و رفتار تمرکز میکنند.
این تمایز از نظر بالینی اهمیت زیادی دارد. شدت هیجانی، تکانشگری، بدگمانی یا وسواسمندی ممکن است بازتاب صفات پایدار باشند، نه صرفاً آثار ماندگار تروما. وقتی درمانگر خلاف این را فرض میکند، درمان ممکن است به بازسازیهای پیچیدهای از کودکی کشیده شود که پشتوانه تجربی محکمی ندارند.
تجربههای کودکی همچنان مهماند، اما نقش آنها اغلب نادرست فهمیده میشود. رشد حاصل تعامل میان سرشت ذاتی و محیط است؛ کودک به همان اندازه که از محیط تأثیر میپذیرد، محیط را نیز شکل میدهد. آنچه بهنظر یک تربیت آسیبزا میآید، گاه تا حدی بازتاب خلقوخوی دشواری است که تعارض یا ناهماهنگی بیشتری را برمیانگیزد.
استدلالهای مطرحشده بر یک فرض ساده استوارند که همیشه بهصراحت بیان نمیشود: اینکه حقیقت اهمیت دارد و نظریه بالینی باید بر بهترین شواهد موجود تکیه کند، نه بر سنت یا ترجیح شخصی.
اثربخشی رواندرمانی در این است که به بیماران کمک میکند با ساختار روانیای که واقعاً دارند—ساختاری شکلگرفته از تعامل سرشت ذاتی و عمدتاً عوامل محیطیِ غیرمشترک—آگاهانهتر و منعطفتر زندگی کنند. درمانی که بر این واقعیت بنا شود، محدودتر نیست؛ صادقانهتر است و در نهایت، انسانیتر.