پرده برداری از ارتباط مهم میان اضطراب، خشم و خلاقیت!

کد خبر : ۴۶۵۹۶۰
پرده برداری از ارتباط مهم میان اضطراب، خشم و خلاقیت!

روانشناسان در اتاق درمان تلاش میکنند تا اضطراب مراجعان را درمان کنند. این در حالی اتفاق می افتد که میان اضطراب، خشم و خلاقیت یک رابطه حیاتی وجود دارد.

به گزارش اینتیتر، یکی از نکاتی که روان‌درمانگران باید برای کمک به افرادی که از اضطراب رنج می‌برند توضیح دهند، ارتباط میان اضطراب، خشم و خلاقیت است؛ ارتباطی که هنوز به‌خوبی شناخته نشده، اما از نظر روان‌شناختی اهمیت زیادی دارد.

نقش محوری روان‌درمانی در درمان اضطراب

به گزارش سایکولوژی تودی، برآوردهای سازمان جهانی بهداشت نشان می‌دهد صدها میلیون نفر در سراسر جهان با اختلالات اضطرابی تشخیص‌داده‌شده زندگی می‌کنند و بسیاری از آنها از خدمات درمانی سرپایی، مانند روان‌درمانی فردی یا مداخلات دارویی، بهره می‌برند. در آمریکا نیز بخشی از بزرگسالان برای مدیریت اضطراب از داروهای روان‌پزشکی، از جمله داروهای ضداضطراب و ضدافسردگی، استفاده می‌کنند.

اگرچه داروها می‌توانند به کاهش شدت علائم اضطراب کمک کنند، درمان اضطراب نباید لزوماً به مصرف دارو محدود شود. نویسنده مقاله معتقد است استفاده از دارو به‌عنوان تنها روش درمان، بدون توجه به عوامل روان‌شناختی اضطراب، ممکن است در بلندمدت کافی نباشد.

هدف روان‌درمانی این است که فرد درک روشن‌تری از منشأ و معنای زیستی، روان‌شناختی و وجودی اضطراب خود پیدا کند و مهارت‌هایی برای مدیریت سازنده آن بیاموزد. این مهارت‌ها می‌توانند شامل مراقبه، شناخت الگوهای هیجانی و بررسی ارتباط اضطراب با خشم و خلاقیت باشند.

ارتباط میان اضطراب، خشم و خلاقیت چیست؟

نویسنده برای توضیح این ارتباط به مفهومی اشاره می‌کند که رولو می، روان‌شناس وجودگرا، آن را «دایمونیک» یا نیروی دایمونیک نامیده است. منظور از این مفهوم، هیجان‌های شدید، پرشور و بالقوه مخرب انسانی است؛ احساساتی که گاهی چنان قدرتمند می‌شوند که فرد برای مدتی تحت تأثیر آنها قرار می‌گیرد و کنترل رفتارش دشوارتر می‌شود.

رولو می در یکی از آثار خود می‌نویسد: «فرهنگ ما از ما می‌خواهد بیشتر خشم خود را سرکوب کنیم و در نتیجه، بخش بزرگی از خلاقیتمان را نیز سرکوب می‌کنیم.»

از دیدگاه نویسنده، همین مسئله درباره اضطراب نیز صدق می‌کند. خشم، رنجش، عصبانیت و اضطراب در زندگی انسان معاصر حضوری پررنگ دارند و یکی از عوامل احتمالی تشدید آنها، انکار یا سرکوب مزمن این هیجان‌هاست.

خشم و اضطراب هر دو می‌توانند بخشی از این نیروی هیجانی باشند. هنگامی که فرد به‌طور مداوم احساسات خود را انکار یا سرکوب می‌کند، ممکن است این هیجان‌ها شدیدتر شوند و به شیوه‌هایی ناسازگارانه بروز پیدا کنند.

برای مثال، خشمی که فرصت بیان و پردازش پیدا نمی‌کند، ممکن است به رنجش طولانی‌مدت، تلخی، خصومت، نفرت، پرخاشگری یا رفتار خشونت‌آمیز تبدیل شود.

اضطراب سرکوب‌شده نیز ممکن است با گذشت زمان شدت پیدا کند و با علائمی مانند حملات وحشت‌زدگی، ترس‌های شدید یا رفتارهای وسواس‌گونه همراه شود. البته این به معنای آن نیست که همه اختلالات اضطرابی ناشی از خشم سرکوب‌شده‌اند؛ اضطراب علل متعدد زیستی، روان‌شناختی و محیطی دارد.

نویسنده همچنین توضیح می‌دهد که سرکوب خشم می‌تواند در برخی افراد به اضطراب دامن بزند؛ زیرا آنها از پذیرفتن احساسات ناخوشایند خود می‌ترسند و ممکن است مسئولیت تجربه این هیجان‌ها را نپذیرند. در چنین شرایطی، فرد به‌صورت آگاهانه یا ناآگاهانه خشم و اضطراب خود را به دیگران یا محیط اطراف نسبت می‌دهد و در نتیجه، جهان را تهدیدآمیزتر تجربه می‌کند.

از این منظر، اضطراب گاهی مانند تب، نشانه‌ای از وجود مسئله‌ای عمیق‌تر است؛ مسئله‌ای که ممکن است به احساسات نادیده‌گرفته‌شده یا تعارض‌های درونی مربوط باشد. گاهی پشت اضطراب، خشمی پنهان وجود دارد و گاهی نیز خشم شدید می‌تواند پوششی برای اضطراب باشد. اینکه کدام احساس در هر فرد نقش پررنگ‌تری دارد، به شرایط و تجربه‌های شخصی او بستگی دارد.

چرا انسان به خلاقیت نیاز دارد؟

از دیدگاه نویسنده، خلاقیت یکی از ظرفیت‌های اساسی انسان و عاملی مهم در حفظ سلامت روان است. اضطراب، خشم و دیگر هیجان‌های شدید، از جمله تنهایی، فقدان، سوگ و عشق، می‌توانند انگیزه‌ای برای آفرینش و فعالیت خلاقانه باشند.

خلاقیت در این چارچوب صرفاً به نقاشی، موسیقی یا نوشتن محدود نمی‌شود؛ بلکه هر فعالیتی را در بر می‌گیرد که به فرد امکان دهد احساسات و نیروهای درونی خود را به شکلی سازنده بیان کند.

به همین دلیل، خلاقیت می‌تواند راهی برای مدیریت اضطراب و خشم باشد. به‌جای اینکه فرد صرفاً بکوشد احساسات ناخوشایند خود را خاموش کند، می‌تواند آنها را به فعالیتی معنادار تبدیل کند.

این نیاز به بیان خلاقانه مختص هنرمندان نیست. هر فردی، صرف‌نظر از شغل یا توانایی هنری، می‌تواند به شیوه خود خلاق باشد. سرکوب مداوم این ظرفیت ممکن است احساس ناکامی، اضطراب، تحریک‌پذیری و خشم را تشدید کند.

نویسنده برای توضیح این موضوع از مثالی ساده استفاده می‌کند: همان‌طور که گاو شیرده در صورت دوشیده‌نشدن روزانه ممکن است بیمار شود، انسان نیز به فرصتی برای آفرینش و بیان توانایی‌های خود نیاز دارد. این مثال استعاری است و نباید آن را به‌عنوان یک قانون علمی قطعی درباره سلامت روان در نظر گرفت.

روان‌درمانگر اتو رانک در سال ۱۹۳۶ اصطلاح فرانسوی «هنرمند ناکام» را برای اشاره به فردی به کار برد که میل به آفرینش دارد، اما نمی‌تواند آن را محقق کند. از این منظر، ناکامی طولانی‌مدت در بیان خلاقانه ممکن است به تجربه‌ای از محرومیت درونی تبدیل شود.

تحلیلگر یونگی، لیلیانه فرای‌رون، نیز به جنبه پیچیده‌تری از خلاقیت اشاره کرده است: خلاقیت همیشه و در همه شرایط پیامدهای مثبت ندارد. هنگامی که آفرینش به ضرورتی درونی تبدیل می‌شود، نیروهای روانی قدرتمند دیگری نیز ممکن است فعال شوند؛ نیروهایی که در صورت نبود راه‌های سازنده برای بیان، می‌توانند به رفتارهای مخرب منجر شوند.

بر این اساس، نویسنده استدلال می‌کند که محرومیت مزمن از بیان خلاقانه ممکن است با ناکامی، اضطراب، خشم و افسردگی همراه شود. او تأکید دارد که فعالیت سازنده و ابراز وجود می‌تواند به مدیریت هیجان‌ها کمک کند.

این فعالیت‌ها لزوماً پیچیده یا هنری نیستند. نظافت خانه، چمن‌زنی، آشپزی، نوشتن، نقاشی، یادداشت‌برداری روزانه یا نواختن یک ساز، همگی می‌توانند فرصت‌هایی برای تمرکز، ابراز وجود و هدایت انرژی روانی به سمت فعالیتی سازنده فراهم کنند.

البته خلاقیت جایگزین درمان تخصصی اختلالات اضطرابی نیست. در مواردی که اضطراب شدید یا ناتوان‌کننده است، روان‌درمانی و در صورت نیاز درمان دارویی همچنان اهمیت دارند.

هنرمندانی که با اضطراب زندگی کردند

مقابله با اضطراب، به‌جای تلاش برای سرکوب کامل آن، ممکن است فرصت‌هایی برای شناخت بهتر احساسات و بیان خلاقانه آنها ایجاد کند.

اینگمار برگمان، فیلم‌ساز برجسته سوئدی، در بخش‌هایی از زندگی خود با اضطراب شدید دست‌وپنجه نرم می‌کرد. هرمان ملویل، ونسان ون‌گوگ و جکسون پولاک نیز از جمله هنرمندانی هستند که تجربه‌های دشوار روانی در زندگی آنها مطرح شده است.

ادوارد مونک، نقاش نروژی، نیز در آثار خود به مضامینی مانند اضطراب و رنج انسانی پرداخت. آثار او نمونه‌ای شناخته‌شده از تبدیل تجربه‌های هیجانی شدید به بیان هنری هستند.

بااین‌حال، این نمونه‌ها به‌تنهایی ثابت نمی‌کنند که اضطراب موجب خلاقیت می‌شود یا رنج روانی شرط ضروری آفرینش هنری است. آنچه می‌توان از این تجربه‌ها آموخت، این است که هنر گاهی می‌تواند وسیله‌ای برای بیان، فهم و پردازش احساساتی باشد که بیان مستقیم آنها دشوار است.

جمع‌بندی

اضطراب و خشم همیشه احساساتی نیستند که بتوان با نادیده‌گرفتن آنها از میانشان برد. گاهی تلاش مداوم برای سرکوب هیجان‌ها، به‌جای حل مسئله، به تشدید ناراحتی روانی منجر می‌شود.

از دیدگاه مطرح‌شده در این مقاله، خلاقیت یکی از راه‌های احتمالی برای مواجهه سازنده با این احساسات است. این خلاقیت می‌تواند در قالب هنر یا فعالیت‌های ساده روزمره ظاهر شود و به فرد کمک کند تجربه‌های درونی خود را بهتر بشناسد و بیان کند.

پیام اصلی این است که هدف مدیریت اضطراب، صرفاً خاموش‌کردن علائم نیست؛ بلکه شناخت منشأ احساسات، یادگیری شیوه‌های سالم مواجهه با آنها و یافتن راه‌هایی برای استفاده سازنده از ظرفیت‌های درونی نیز اهمیت دارد.

نظرات بینندگان