سارا ذوقی، بازیگر تئاتر: حدود ۲۵۰ کودک در مدرسه میناب، یک جنایت بزرگ را از نزدیک تجربه کردند
سارا ذوقی، بازیگر تئاتر در گفتگویی با اینتیتر از تئاتر، چالش های این رشته و تجربه سفر به میناب گفت. مشروح این گفتگو را در ادامه مطلب می خوانید.
اینتیتر - سحر سادات زمانی؛ در تعریف تئاتر آمده است: چیزی که به آن نگاه می کنند. تئاتر در تاریخ تا به امروز وسیله ای برای روایت تصویری از داستان های تخیلی و واقعی دنیای انسان ها بوده است. داستان هایی که از جنس واقعیت بودند و گاها بارها به دست افراد مختلفی در صحنه تئاتر روایت شده اند. در ماه های گذشته داستانی از جنس سخت واقعیت در ایران اتفاق افتاد. در یک روز ۱۶۸ دانش آموز ایرانی در میناب بخشی از خاک کشور به دست دشمن شهید شدند. میناب تبدیل به روایتی شده که قرار است در طی تاریخ به عنوان یکی از بزرگترین جنایت های جنگی بارها و بارها روایت شود.
این روزها میناب غم زده مهمانان بسیاری دارد. مهمانانی که برای کمک، همدلی و همدردی آمده اند. سارا ذوقی، بازیگر تئاتر و تسهیلگر کودک یکی از این مهمانانی است که چند باری به میناب سفر کرده. به این بهانه با او به گفتگو نشستیم و در ابتدا کمی از حرفه تئاتر و چالش هایش پرسیدیم و سپس به تجربیاتش در سفر میناب پرداختیم. در ادامه مشروح این گفتگو را می خوانید.
جرقه اصلی علاقه ام به تئاتر از تماشای یک نمایش ایجاد شد
سارا ذوقی درباره علت انتخاب رشته تئاتر به عنوان حرفه اش بیان کرد: اگر بخواهم از ابتدا توضیح بدهم، باید بگویم که سن زیادی ندارم و در حال حاضر ۲۲ ساله هستم. انتخاب این مسیر به زمانی برمیگردد که باید برای دوره دبیرستان انتخاب رشته میکردم. از همان ابتدا علاقه داشتم که در رشته هنر تحصیل کنم و بهطور مشخص وارد حوزه تئاتر شوم، اما خانوادهام با این انتخاب موافق نبودند. در نهایت رشته علوم انسانی را انتخاب کردم و در کنار تحصیل، در کلاسهای بازیگری نیز شرکت کردم.
جرقه اصلی این علاقه نیز از تماشای یک نمایش و قرار گرفتن در فضای تئاتر، بهخصوص فضای تئاتر مدرسهای و دانشآموزی، شکل گرفت. تقریباً همزمان با ورودم به دبیرستان، دوران کرونا آغاز شد و من در آن شرایط، بیش از گذشته با کلاسهای بازیگری همراه شدم. در نتیجه، بازیگری بهتدریج برایم جدیتر و پررنگتر شد.
شخصیت کوری براتر در نمایش «پابرهنه در پارک» بیشترین شباهت را به خود واقعی من داشت
این بازیگر تئاتر درباره نقشی که بیشترین شباهت را به خودش داشته، توضیح داد: در میان نقشهایی که تاکنون بازی کردهام، فکر میکنم شخصیتی که در نمایش «پابرهنه در پارک» ایفا کردم، بیشترین شباهت را به خود واقعی من داشت.
در این نمایش، نقش زنی را بازی میکردم که بهتازگی ازدواج کرده بود؛ طبیعتاً این بخش از زندگی شخصیت با واقعیت زندگی من همخوانی نداشت، اما ویژگیهای شخصیتی او بسیار به من نزدیک بود. او فردی بسیار پرشور، هیجانزده، فعال و شاد بود و به قول اطرافیان، روحیهای پرانرژی و سرشار از ذوق داشت که این ویژگیها به شخصیت من بسیار نزدیک بود.
افرادی که برای تماشای نمایش آمده بودند و من را میشناختند نیز همین موضوع را مطرح میکردند. تا جایی که به یاد دارم، نام کامل شخصیت «کوری براتر» بود. بعضی از تماشاگران و اطرافیان میگفتند: «انگار کوری خودت بود؛ واقعاً انگار خودت را بازی کردی.» من هم فکر میکنم این نقش بیشترین شباهت را به خود واقعی من داشت.
داستان و تیم مهم ترین عوامل انتخاب یک نقش برای من هستند
سارا ذوقی درباره نحوه انتخاب نقش هایش در تئاتر گفت: اولین و مهمترین نکته برای من این است که تا چه اندازه با متن، کلیت داستان و خود نقش ارتباط برقرار کنم و آن را دوست داشته باشم. در وهله دوم نیز تیمی که قرار است با آن همکاری کنم، برایم اهمیت زیادی دارد.
بارها پیش آمده که نقشهای خوبی به من پیشنهاد شده است، اما بعد از چند جلسه تمرین، به این نتیجه رسیدهام که نمیتوانم با ذهنیت کارگردان یا تیمی که در پروژه حضور دارند، کنار بیایم. در چنین شرایطی، حتی اگر خود نقش مناسب باشد، پروژه را ترک کردهام.
به همین دلیل، فکر میکنم در درجه اول، متن و قصه و در درجه دوم، تیم، کارگردان و سایر عوامل پروژه، مهمترین معیارهای من برای پذیرفتن یک نقش هستند.
نبودِ امنیت شغلی، یکی از مهمترین دغدغههای بازیگران تئاتر است
این بازیگر تئاتر درباره چالش های بازیگران تئاتر عنوان کرد: اگر بخواهم از نگاه خودم پاسخ بدهم، در حال حاضر مهمترین دغدغهای که دارم، «کار کردن» است. شرایط به اندازهای سخت شده که آدم نمیتواند از این موضوع مطمئن باشد که در یک موقعیت شغلی امن قرار دارد.
بازیگران تئاتر واقعاً در بسیاری از مواقع از جیب خودشان هزینه میکنند. وقتی چهره شناختهشدهای نباشی، وقتی بازیگر مطرح سینما نشده باشی و صرفاً در حوزه تئاتر فعالیت کنی، در بسیاری از پروژهها تقریباً هیچ عایدی مالی برایت وجود ندارد. حتی ممکن است برای حضور در یک پروژه، هزینه و انرژی زیادی صرف کنی، اما در نهایت درآمد و آورده مالی قابلتوجهی نداشته باشی.
از طرف دیگر، مسئله مهم این است که حتی وقتی یک پروژه به پایان میرسد، مشخص نیست پروژه بعدی چه زمانی و اصلاً آیا به سراغت خواهد آمد یا نه. این نبودِ امنیت شغلی، یکی از مهمترین دغدغههای بازیگران تئاتر است.
بازیگرانی هستند که شرایط متفاوتی دارند، اما حتی خود من در حال حاضر بیش از یک سال است که دوباره روی صحنه نرفتهام. این فاصله از صحنه نیز نشان میدهد که ادامه دادن مسیر حرفهای در تئاتر، بهخصوص برای بازیگران جوان، تا چه اندازه میتواند دشوار و همراه با عدم قطعیت باشد.
تئاتر امروز توانسته است با مسائل اجتماعی مردم ارتباط برقرار کند
سارا ذوقی از ارتباط تئاتر با مسائل اجتماعی گفت: به نظر من، تئاتر امروز توانسته است با مسائل اجتماعی مردم ارتباط برقرار کند. تئاتر یکی از پنجرههای بسیار بزرگ جامعه است و اگر نگاهی به سالنهای نمایش داشته باشیم، میبینیم که چه بهصورت مستقیم و چه غیرمستقیم، بازتاب واقعیتهای اجتماعی در آن دیده میشود. آثار و پیامدهایی که شرایط مختلف یک جامعه از نظر روحی، روانی، اقتصادی و معیشتی بر مردم میگذارد، در تئاتر بهوضوح قابل مشاهده است.
حتی از میزان استقبال مخاطبان از یک نمایش نیز میتوان تا حد زیادی متوجه شد که بخش بزرگی از جامعه درگیر چه مسائلی است. اینکه یک نمایش چرا برای مردم جذاب میشود و چرا مخاطبان بیشتری را به سالن میکشاند، میتواند نشانهای از دغدغهها و مسائل روز جامعه باشد.
در حال تهیه یک نمایش عروسکی برای کودکان میناب هستم
وی ادامه داد: اگر قرار باشد امروز نمایشی درباره ایران اجرا کنم، دغدغه اصلی من کودکان و آسیبهایی است که به آنها وارد شده است. در حال حاضر تمرکز بیشتری روی کودکان میناب پیدا کردهام و در حال تهیه یک نمایش عروسکی برای کودکان این منطقه هستم.
با توجه به اینکه مخاطب این نمایش کودک و نوجوان است، تلاش میکنم موضوع جنگ و اتفاقات و جنایتهایی را که رخ داده، به شکلی سادهتر، قابل فهمتر و با زبانی آرامتر به ذهن کودکان منتقل کنم. از همان ابتدای این مسیر و پس از سفری که به میناب داشتم و شرایط آنجا را از نزدیک دیدم، به این فکر افتادم که در شهر خودم، تهران، شرایط کودکان میناب را بازتاب دهم؛ چرا که بسیاری از کودکان تهران آگاهی چندانی از واقعیت اتفاقاتی که در میناب رخ داده ندارند. به همین دلیل تصمیم گرفتم درباره میناب یک اثر نمایشی تولید کنم.
خودم را متعلق به هیچ جبهه سیاسی و جریان خاصی نمیدانم
سارا ذوقی درباره علاقه مندی اش به کار با کودکان بیان کرد: یکی از دلایل علاقه من به حوزه تئاتر و فعالیت برای کودکان این است که خودم را متعلق به هیچ جبهه سیاسی و یا جریان خاصی نمیدانم. من از آن دسته جوانانی هستم که نگاه خنثی و میانهگرایی دارند و خودشان را درگیر جبههبندیها و مسائل سیاسی نمیکنند. با توجه به این نوع نگاه، به نظرم کودکان میتوانند پررنگترین جایگاه را در ذهن من داشته باشند؛ زیرا آنها نیز دقیقاً در موقعیتی شبیه به این قرار دارند.
کودکان آگاهی کافی نسبت به بسیاری از اتفاقاتی که در اطرافشان رخ میدهد ندارند، نمیتوانند درباره آنها تصمیمگیری کنند و امکان اظهارنظر آگاهانه درباره بسیاری از این مسائل را ندارند. از طرف دیگر، به اعتقاد من، کودکان بیگناهترین گروه در مواجهه با بسیاری از این اتفاقات هستند. بنابراین، این موضوع برای من یک دلیل منطقی و مهم برای تمرکز بیشتر بر حوزه کودک است.
دلیل دوم، جنبه احساسی این انتخاب است. واقعیت این است که من کودکان را دوست دارم و ارتباط گرفتن با آنها برایم بسیار راحتتر از ارتباط با بزرگسالان است. گفتوگو و تعامل با کودکان برای من لذتبخشتر است؛ زیرا بزرگسالان معمولاً ممکن است در صحبتهای شما چیزی پیدا کنند که بر اساس آن شما را قضاوت کنند، اما کودکان چنین نگاهی ندارند. آنها شما را صرفاً دوست دارند و معمولاً به این فکر نمیکنند که در آینده چه سودی از این رابطه خواهند برد یا چه اتفاقی ممکن است رخ دهد. همین موضوع باعث شد تصمیم بگیرم فعالیت خودم را به شکل آگاهانهتری در حوزه کودک افزایش دهم.
احساس میکردم حال کودکان میناب خوب نیست و باید کاری برای آنها انجام داد
سارا ذوقی از تجربه سفرهایش به میناب گفت: در مورد سفر به میناب نیز باید بگویم که در حال حاضر که این صحبتها را ضبط میکنم، حدود ۱۰ تا ۱۲ روز است که در جنوب کشور حضور دارم و هفت تا هشت روز از این مدت را بهطور کامل در میناب سپری کردهام. این سومین سفر من به میناب بود و این سفر نسبت به دو سفر قبلی برای من بسیار پربارتر و عمیقتر بود، چرا که مدت زمان بیشتری در آنجا ماندم.
در هر سه سفر، هدف من فقط و فقط فعالیت برای کودکان و تلاش برای بهتر کردن حال آنها بوده است. با وجود اینکه خودم یک فعال رسانهای هستم و هر جا فرصت پیدا کردم تلاش کردم بازتاب رسانهای از اتفاقات و شرایط آنجا داشته باشم، اما چیزی که در هر سه بار من را به سفر به میناب واداشت، این بود که احساس میکردم حال کودکان آنجا خوب نیست و باید کاری برای آنها انجام داد.
من به عنوان یک زن تنها، طبیعتاً ابزار و امکانات محدودی برای کمک داشتم. نزدیکترین ابزاری که در اختیارم بود، کتاب بود. من قصهگویی را خوب بلدم و به همین دلیل تعدادی از کتابهای کودک را با خودم بردم. با توجه به شرایطی که کودکان آنجا با آن مواجه بودند و مسائلی مانند اضطراب جدایی، خشم، استرس و دیگر آسیبهای روحی و روانی، تلاش کردم برای آنها کتاب بخوانم و با قصه و گفتوگو با آنها ارتباط برقرار کنم.
هدف من این بود که حتی اگر نتوانم در کوتاهمدت تغییر بزرگی ایجاد کنم، دستکم بتوانم اثری هرچند کوتاهمدت و در عین حال ماندگار در ذهن و روح آنها بگذارم؛ اثری که شاید در بلندمدت نیز بتواند به آنها کمک کند.
نخستین تصویری که از میناب در ذهن من ثبت شد،داستان حامی بود
این بازیگر تئاتر درباره تاثیرگذارترین تصویر میناب از نگاه خودش بیان کرد: اولین تصویری که از میناب در ذهن من ثبت شد، مربوط به نخستین سفری بود که به این شهر داشتم. در آن سفر، به دلیل شلوغی و شرایط خاص حاکم بر فضا، امکان اینکه بتوانم با تمرکز بیشتری به اطرافم، اتفاقاتی که در حال رخ دادن بود و جزئیات محیط توجه کنم، وجود نداشت. اوضاع بسیار درهموبرهم بود و من نیز در میان این هیاهو و رفتوآمد، در کنار گذار شهدا مشغول کار بودم.
در میانه کار، احساس کردم دیگر توان ادامه دادن ندارم. هوا بسیار گرم شده بود، حالم مساعد نبود و تعداد بچهها نیز زیاد بود؛ بهگونهای که کنترل آنها دشوار بود و به تعبیر خودم، «از سر و کول آدم بالا میرفتند». به همین دلیل، خودم را از آن فضا کنار کشیدم و وارد گلزار شهدا شدم. در آنجا، نخستین زیراندازی را که دیدم، انتخاب کردم و روی آن نشستم.
اردیبهشتماه بود و این نخستین سفر من به میناب محسوب میشد. در فضای گلزار شهدا، خانوادهها همراه با بچههایشان و با زیرانداز میآمدند و از اذان مغرب تا اذان صبح در آنجا حضور داشتند. من نیز بدون اینکه توجه کنم آن زیرانداز متعلق به چه کسی است، کجاست یا چه کسانی در اطراف آن حضور دارند، روی نخستین زیراندازی که به چشمم خورد نشستم.
خانوادهای در کنار یکی از مزارها حضور داشتند. پس از اینکه کمی حالم بهتر شد و توانستم تمرکز بیشتری پیدا کنم، شروع کردم به دقت کردن در اطرافم. آنجا متوجه شدم که در کنار مزار پسری به نام شهید حامی صادقی نشستهام. از همان لحظه، توجه من به خانواده حامی و افرادی که در اطراف مزار او حضور داشتند، جلب شد.
آن افراد از اقوام مادری حامی صادقی بودند و شروع کردند داستان حامی را برای من تعریف کردن. قصهای که شنیدم، برای من بسیار تلخ و دردناک بود؛ به حدی که امروز، حامی به واسطه همین روند و اتفاقاتی که پیرامون زندگی و شهادتش رخ داده است، جایگاه دیگری در قلب من پیدا کرده است.
من خانواده حامی را به شکل دیگری دوست دارم و نسبت به خود حامی نیز احساس متفاوتی دارم. بهویژه اینکه حامی به همراه مادرش، خانم ندا صلحیزاده، در مدرسه شهید شده بودند، به همین دلیل احساس میکنم توجه ویژهتر و عمیقتری نسبت به آنها پیدا کردهام و به شکل عجیبی دوستشان دارم.
حتی امروز هم کافی است نام حامی آورده شود تا من بهشدت احساساتی شوم. این، نخستین تصویری بود که از میناب در ذهن من ثبت شد؛ تصویری که بهوضوح، مثل سیلی حقیقتی بر صورتم نشست و باعث شد با واقعیت آنچه در میناب اتفاق افتاده بود، روبهرو شوم و بفهمم که این اتفاقات تا چه اندازه تلخ و دردناک بودهاند.
حدود ۲۵۰ کودک در مدرسه میناب، یک جنایت بزرگ را از نزدیک تجربه کردند
سارا ذوقی از تجربه گفت و گو با مردم میناب گفت: در گفتوگو با مردم میناب، روایتهای متعددی بیش از سایر روایتها مرا تحت تأثیر قرار داد. یکی از این روایتها، روایت حامی بود. حامی، همانطور که از صحبتهای اطرافیانش برمیآمد، وابستگی زیادی به مادرش داشت و این موضوع، روایت زندگی و فقدان او را برای من بسیار تأثیرگذارتر میکرد.
اما در کنار روایت حامی و شهید حامی صادقی، آنچه بیش از همه ذهن من را درگیر کرد، روایت تمام بچههای بازماندهای بود که احساس میکنم اصلاً و ابداً آنطور که باید، مورد توجه قرار نگرفتهاند و نمیفهمم چرا.
مدرسه شجر طیبه، در دو بخش دخترانه و پسرانه، ۴۰۳ دانشآموز داشته است؛ از این تعداد، ۱۲۰ نفر شهید شدند و ۲۸۳ دانشآموز زنده ماندند. حتی اگر در بهترین حالت فرض کنیم حدود ۳۰ نفر از دانشآموزان آن روز در مدرسه حضور نداشتند، غایب بودند، زودتر از مدرسه خارج شده بودند یا به هر دلیلی در محل حادثه نبودند، باز هم حدود ۲۵۰ دانشآموز در مدرسه حضور داشتند.
حدود ۲۵۰ کودک، یک جنایت بزرگ را از نزدیک تجربه کردند؛ کشتهشدن دوستان و رفیقهایشان را با چشم دیدند، آوار شدن مدرسه، یعنی خانه دومشان، را دیدند و با صحنههایی مواجه شدند که طبیعتاً برای یک کودک بسیار سنگین و غیرقابل تصور است.
وقتی پای صحبت تکتک این بچهها مینشستی، متوجه میشدی با چه حجم بزرگی از درد و خاطرات مواجه هستند. من روانشناس یا مشاور نیستم، اما در برخی مواقع پیش میآمد که ناچار بودم در چنین جایگاهی قرار بگیرم و هر آنچه را که بهصورت تجربی آموخته بودم و میدانستم، در عمل به کار بگیرم. این شرایط برای من بسیار عجیب و سخت بود.
بچهها حرفهایی را با من در میان میگذاشتند که تا آن زمان به هیچکس نگفته بودند؛ از تصاویری که هنوز در ذهنشان باقی مانده بود تا لحظههایی که از آن اتفاق به یاد داشتند. شنیدن این روایتها برای من بسیار دردناک بود.
من بچهها را بسیار دوست دارم و از یک طرف خوشحال بودم که به من اعتماد کردهاند و توانستهاند درباره چیزهایی که در ذهن و دلشان مانده، صحبت کنند؛ اما از طرف دیگر، واقعاً ناراحت میشدم. با خودم میگفتم: الهی بمیرم برای آن کودکی که زنده مانده، این صحنهها را دیده و حالا آن تصاویر از ذهنش بیرون نمیرود.
سؤال بزرگ برای من این بود که این کودکان چقدر زمان نیاز دارند تا بتوانند با این اتفاق کنار بیایند؟ چقدر زمان میبرد تا مرگ این همه آدم را که در اطرافشان بودهاند، بپذیرند و با واقعیت فقدان دوستان و همکلاسیهایشان کنار بیایند؟ این بخش از روایتها برای من بسیار سنگین و تأثیرگذار بود.
تجربه میناب در قالب یک نمایش عروسکی
این بازیگر تئاتر در پایان افزود: اگر بخواهم تجربه میناب را به یک نمایش تبدیل کنم، با توجه به صحبتهایی که پیشتر داشتم، در حال حاضر نقش من در این اثر، کارگردانی است. من یک نمایش عروسکی را کارگردانی میکنم که قصد دارم آن را روی صحنه ببرم.
نمیتوانم هیچکدام از این شخصیتها را بازی کنم. هرچقدر هم موضوع را از زوایای مختلف بررسی کنم، احساس میکنم نمیتوانم عمق ماجرا و عمق این اتفاق را با چند دیالوگ، میمیک، تغییرات بیان، سوزدار کردن صدا، بغض، آه و گریه به تصویر بکشم. به همین دلیل تصمیم گرفتهام از این بخش فاصله بگیرم و به جای بازی کردن یکی از شخصیتها، در جایگاه کارگردان و روایتگر بایستم.
در این نمایش، من دنیای بچههایی را روایت میکنم که پس از شهید شدنشان، در جهانی زیباتر و دلنشینتر، در کنار یکدیگر هستند، خوشحالاند و زندگی میکنند. موضوع اصلی نمایش من همین است.
در واقع، حتی نمیتوانم به بخش تلخ ماجرا فکر کنم. به همین دلیل به سراغ این نگاه رفتهام که شاید مهم نباشد چه اتفاقی افتاده است؛ مهم این است که اکنون بچهها در کنار یکدیگر هستند، خوشحالاند و امیدوارم جای آنها خوب باشد و در دنیایی بهتر زندگی کنند.