وقتی حالت تدافعی همسرتان، شما را کنترل میکند؛ داستانی از خشم، ترس و خودسرزنشگری
واکنشهای خشمگینانه و تدافعی در رابطه گاهی آنقدر شدید میشوند که طرف مقابل، بهجای بیان نیازها و احساسات خود، برای جلوگیری از دعوا، طردشدن یا ترک رابطه به عذرخواهی، سکوت و راضیکردن همسر روی میآورد. داستان نینا و استیو نمونهای از چرخهای است که در آن خشم، سرزنش، ترس و همدلیگریزی جای گفتوگوی سالم را میگیرد.
به گزارش اینتیتر، نینا و همسرش استیو در رستوران مورد علاقهشان شام میخوردند. آن شب رستوران بسیار شلوغ و پرسروصدا بود و این موضوع برای استیو که گوشهای حساسی داشت، آزاردهنده بود. با این حال، گفتوگوی آنها عمیق و صمیمی بود و بیشتر درباره پروژه تجاری جدید استیو میگذشت. نینا با علاقه به حرفهای همسرش گوش میداد و فقط درباره پروژه، بلکه درباره احساسات، چالشها و تجربههای او نیز کنجکاو بود.
به گزارش سایکولوژی تودی، پس از چند ساعت، گفتوگو به پایان رسید و آنها در سکوتی آرام، در حالی که دست یکدیگر را گرفته بودند، قهوه مینوشیدند.
در همین فضای صمیمی، نینا تصمیم گرفت درباره کشف تازهای که درباره خودش و در سطحی معنوی به آن رسیده بود با استیو صحبت کند. اما پاسخ استیو کوتاه و عصبی بود: «میشنوم چی میگی.» و دیگر هیچ نگفت.
نینا که از نبودِ هیچ پرسشی متعجب شده بود، با احتیاط به او گفت گاهی دوست دارد استیو درباره دنیای درونی او نیز مانند پروژهها و موضوعات دیگر کنجکاو باشد. او بدون سرزنش توضیح داد که وقتی تلاشش برای ایجاد ارتباط عمیقتر بیپاسخ میماند، احساس تنهایی و طردشدن میکند.
او گفت همانطور که خودش دوست دارد درباره علایق و احساسات استیو کنجکاو باشد، نیاز دارد همسرش نیز به او کمک کند افکار و احساساتش را بهتر بشناسد.
اما واکنش استیو خشمگینانه بود. او گفت چیزی از مسائل معنوی نمیداند و نمیفهمد چطور باید درباره چنین موضوعی سؤال بپرسد. نینا توضیح داد که مسئله دانستن درباره معنویت نیست؛ او فقط میخواهد استیو خودش و معنای این تجربه برای زندگیاش را بهتر بشناسد.
همین توضیح، خشم استیو را بیشتر کرد و ناگهان شروع به فریاد زدن کرد. او نینا را متهم کرد که همیشه میخواهد او را تغییر دهد و گفت دیگر حاضر نیست درباره «اشتباهاتش» چیزی بشنود. حتی تهدید کرد اگر نینا او را همانطور که هست نمیپذیرد، از زندگی مشترک خارج خواهد شد.
استیو آن شب روی مبل خوابید و روز بعد نیز بدون صحبت با نینا از خانه خارج شد. این رفتار برای آنها به الگویی تکراری تبدیل شده بود: خشم، کنارهگیری، ناپدیدشدن و سپس قرار گرفتن استیو در نقش قربانی.
نینا بهتدریج دچار اضطراب و ترس شد. با وجود اینکه در ذهنش میدانست اتفاق رخداده ناعادلانه و غیرقابلقبول بوده، بدنش در وضعیت هشدار قرار گرفته بود. او شروع کرد به زیر سؤال بردن رفتار خودش: آیا زمان مناسبی را برای صحبت انتخاب کرده بود؟ آیا رستوران شلوغ باعث عصبانیت استیو شده بود؟ آیا توقع زیادی برای دیدهشدن و شنیدهشدن داشت؟
در واقع، خودسرزنشگری آغاز شده بود.
صبح روز بعد، نینا وارد مرحلهای شد که در چنین چرخههایی میتواند به «واکنش جلب رضایت» یا fawning منجر شود. او تلاش کرد با خوشرویی، تعریف کردن از استیو، صحبت درباره برنامههای آینده، خریدن شیرینی مورد علاقه او و پختن شام، دوباره رابطه را آرام کند. حتی از او خواست به تختخواب برگردد و رابطه جنسی برقرار کردند.
نینا برای جلوگیری از تنش، احساسات خودش را کنار گذاشته بود و بهطور ناخودآگاه نقش فردی را پذیرفته بود که باید همیشه «خوب» و سازگار باشد.
چند روز بعد، وقتی استیو آرامتر شد و پیشنهاد داد دوباره به همان رستوران بروند، نینا گفت نمیخواهد دوباره در محیطی قرار بگیرد که ممکن است باعث تکرار آن اتفاق شود.
استیو بار دیگر خشمگین شد. او گفت نینا او را فردی «ناامن» و دارای مشکل معرفی کرده و اتفاق هفته قبل را بیش از حد بزرگ کرده است. او حاضر نبود عذرخواهی کند و تأکید داشت که هیچ کار اشتباهی انجام نداده است.
در این میان، مسئله اصلی نینا ــ یعنی احساس تنهایی و نیاز به دیدهشدن و شناخت عمیقتر ــ کاملاً فراموش شده بود. سرزنش جای همدلی را گرفته بود.
اما این بار بدن نینا واکنش متفاوتی نشان داد. شروع به لرزیدن کرد و احساس کرد وارد حالت شوک شده است. سالها تحمل خشم، تلاش برای آرامکردن همسر و کنار گذاشتن نیازهای خودش، سرانجام او را به نقطهای رسانده بود که دیگر نمیتوانست ادامه دهد.
او ناگهان با تمام وجود فریاد زد: «سر من داد نزن.»
این جمله را بارها تکرار کرد و سپس از خانه خارج شد. زنی که بعداً به خانه بازگشت، دیگر همان آدم سابق نبود.
گاهی انسان پیش از آنکه مجبور شود کاملاً از پا بیفتد، میتواند الگوهای ناسالم یک رابطه را شناسایی و متوقف کند. برای این کار، باید واکنش خودمان به خشم طرف مقابل و مشارکت ناخودآگاه در چرخه دفاعی و سرزنش را تغییر دهیم.