شغل عجیب مدیرعاملی مغز؛ آیا واقعاً کنترل ذهن خود را در دست داریم؟

کد خبر : ۴۶۳۰۴۱
شغل عجیب مدیرعاملی مغز؛ آیا واقعاً کنترل ذهن خود را در دست داریم؟

«وقتی بزرگ شدی، دوست داری چه‌کاره شوی؟» این یکی از همان سؤال‌های ساده‌ای است که تقریباً همه کودکان بارها با آن روبه‌رو می‌شوند.

به گزارش اینتیتر،  پاسخ من در دوره‌های مختلف کودکی تغییر می‌کرد؛ زمانی نانوا می‌خواستم باشم، مدتی گل‌فروش، بعد سازنده آلات موسیقی و حتی در مقطعی کارمند سازمان ملل.

به گزارش سایکولوژی تودی، اما وقتی یکی از دوستانم گفت «می‌خواهم مدیرعامل یک شرکت بزرگ شوم»، تعجب کردم. احتمالاً آن جمله فقط یکی از همان حرف‌های کودکانه بود، اما عجیب اینکه هنوز هم بعد از سال‌ها آن را به خاطر دارم.

بخشی از تعجبم این بود که اصلاً نمی‌دانستم چطور می‌توان مدیرعامل شد یا مسیر رسیدن به چنین جایگاهی چیست. اما دلیل اصلی چیز دیگری بود: خودم هیچ‌وقت نمی‌خواستم مدیرعامل باشم، حتی اگر در یک داستان کمدی کسی ناگهان این شغل را به من پیشنهاد می‌کرد.

چرا؟

مشکل من ترس از کار زیاد نیست. چیزی که بیشتر مرا آزار می‌دهد، نمودارهای پیچیده سازمانی است؛ همان خطوط و فلش‌هایی که از یک بخش به بخش دیگر می‌روند و به من یادآوری می‌کنند مدیرعامل بیش از هر فرد دیگری از اتفاقاتی که در سطح عملیاتی رخ می‌دهد فاصله دارد.

مدیرعامل گزارش‌ها را می‌خواند، اما لزوماً نمی‌داند این گزارش‌ها دقیقاً چگونه تهیه شده‌اند. شاید چیزی که واقعاً از آن می‌ترسم، نداشتن کنترل و ناتوانی از دانستن همه اتفاقاتی است که در یک سازمان رخ می‌دهد.

مغز ما شبیه یک شرکت بزرگ است

با این حال، ساختار یک شرکت بزرگ شباهت عجیبی به چیزی دارد که هر روز با آن زندگی می‌کنیم: مغز خودمان.

اگرچه مغز یکی از اندام‌های بدن ماست و هر روز از آن استفاده می‌کنیم، اما در واقع نمی‌توانیم فعالیت‌های درونی آن را در سطح سلولی و عصبی مستقیماً مشاهده کنیم.

ما مغز خود را با «خود» و ذهنمان یکی می‌دانیم. احساس شادی، غم و خشم را تجربه می‌کنیم، زبان به کار می‌بریم، خاطرات را به یاد می‌آوریم و تصمیم می‌گیریم. اما در هر لحظه، مغز مانند کارخانه‌ای عظیم و پرجنب‌وجوش در حال انجام حجم فوق‌العاده‌ای از پردازش‌های ناخودآگاه است.

ترکیب اطلاعات حسی، تنظیم خودکار عملکردهای بدن، بازیابی خاطرات، پیش‌بینی اتفاقات، ارزیابی شرایط، آماده‌سازی حرکات و ده‌ها فرآیند دیگر، همزمان در مغز جریان دارند.

آنچه ما به صورت آگاهانه تجربه می‌کنیم، تنها بخش کوچکی از این فعالیت است؛ چیزی شبیه خلاصه مدیریتی یک شرکت، نه تمام فایل‌های مالی و جدول‌های پشت آن.

از این منظر، همه ما مدیرعامل مغز خود هستیم.

این ایده با نظریه‌های جدید درباره توجه و آگاهی نیز همخوانی دارد. پژوهش‌ها نشان می‌دهند حجم عظیمی از پردازش‌های عصبی خارج از آگاهی ما اتفاق می‌افتد.

فیلسوف، توماس متزینگر، این ایده را یک گام جلوتر می‌برد. از دیدگاه او، مغز مدلی از «خود» و جهان می‌سازد و ما محتوای این مدل را تجربه می‌کنیم، نه سازوکار پیچیده‌ای را که آن را ساخته است.

بخش عمده فعالیت عصبی نیز در بخش‌های تخصصی مغز باقی می‌ماند و تنها بخشی از اطلاعات به چیزی شبیه «جلسه هیئت‌مدیره» آگاهی راه پیدا می‌کند.

یک مدیرعامل خوب هم قرار نیست همه جزئیات یک سازمان را بداند. او باید بتواند وظایف را واگذار کند و به جای کنترل تک‌تک فعالیت‌ها، مسیر کلی سازمان را مشخص کند.

تصمیم‌گیری در مغزی پر از تضاد

در یک سازمان بزرگ، بخش‌های مختلف ممکن است اهداف متفاوتی داشته باشند. واحد مالی شاید بخواهد هزینه‌ها را کاهش دهد، در حالی که بخش تحقیق و توسعه روی پروژه‌ای بلندمدت سرمایه‌گذاری می‌کند.

اطلاعاتی که به مدیرعامل می‌رسد نیز ممکن است پیچیده، ناقص یا حتی متناقض باشد. بنابراین مدیر باید میان منافع و اولویت‌های مختلف تصمیم بگیرد.

مغز ما نیز دقیقاً چنین وضعیتی دارد.

سیستم‌های مختلف مغز با اولویت‌های متفاوت فعالیت می‌کنند. نیازهای ابتدایی و غریزی، پاداش، عادت، خاطره، نیاز به تعلق اجتماعی، برنامه‌ریزی بلندمدت و پیش‌بینی آینده ممکن است همزمان ما را به سمت‌های متفاوتی بکشند.

حتی یک تصمیم ساده مثل اینکه برای ناهار همبرگر بخوریم یا سالاد، می‌تواند نتیجه رقابت میان چندین اولویت متفاوت باشد.

در شرکت‌ها و مغز انسان، تناقض و آشفتگی الزاماً نشانه شکست نیست. شاید تضاد، بخشی طبیعی از تجربه زندگی در یک سیستم پیچیده زیستی باشد.

بنابراین اگر گاهی نمی‌دانیم چرا چیزی را می‌خواهیم یا چرا همزمان دو میل متناقض داریم، این لزوماً به معنای آن نیست که «خودمان را نمی‌شناسیم». شاید فقط داریم تجربه طبیعی یک سیستم بسیار پیچیده را پشت سر می‌گذاریم.

اما مدیرعامل مغز دقیقاً چه کسی است؟

اینجاست که استعاره مدیرعامل کمی دچار مشکل می‌شود.

مدیرعامل یک شرکت، فردی مستقل از کارکنان و خود شرکت است. می‌توان او را عزل کرد و فرد دیگری را جایگزین کرد.

اما ما نمی‌توانیم خودمان را از مغزمان جدا کنیم.

هیچ انسان کوچکی داخل سر ما ننشسته که به نورون‌ها دستور بدهد چه کاری انجام دهند. بنابراین وقتی می‌گوییم «ما مدیرعامل مغز خود هستیم»، دقیقاً منظورمان از «ما» چیست؟

پاسخ این است: هیچ مدیرعامل واحدی در مغز وجود ندارد.

علوم اعصاب مدرن نشان می‌دهد افکار آگاهانه، توجه، اهداف و ارزش‌های ما نیز از فعالیت یک سیستم توزیع‌شده و پیچیده پدیدار می‌شوند.

با این حال، همین سیستم پیچیده به شکلی شگفت‌انگیز می‌تواند درباره خودش فکر کند، اولویت تعیین کند و بر رفتار بعدی خود تأثیر بگذارد.

بنابراین شاید نسخه دقیق‌تر این استعاره چنین باشد: ما باید تلاش کنیم مدیرعامل خوبی برای مغز خود باشیم، در حالی که می‌دانیم هیچ‌گاه نمی‌توانیم همه اتفاقاتی را که زیر جمجمه‌مان رخ می‌دهد ببینیم.

مدیرعامل خوب قرار نیست همه‌چیز را کنترل کند

یک مدیرعامل بد ممکن است تلاش کند تک‌تک بخش‌های سازمان را کنترل کند، تمام اختلاف‌ها را از بین ببرد و اصرار داشته باشد سازمان دقیقاً مطابق برنامه او رفتار کند.

اما یک مدیرعامل خوب می‌داند چنین چیزی غیرممکن است.

سازمان بیش از حد بزرگ و پیچیده است و فرآیندهای زیادی در آن جریان دارد که مدیرعامل هرگز نمی‌تواند همه آنها را به طور کامل ببیند.

کاری که او می‌تواند انجام دهد، تعیین مسیر و هدایت سازمان است.

مغز ما نیز احتمالاً از ما چیزی شبیه همین می‌خواهد.

ما نمی‌توانیم انتخاب کنیم چه فکری ناگهان به ذهنمان وارد شود، چه احساسی در ما شکل بگیرد یا چه انگیزه‌ای توجه ما را جلب کند. حتی نمی‌توانیم نورون‌هایی را که این افکار و احساسات را ایجاد کرده‌اند، مستقیماً بررسی کنیم.

گاهی حتی نمی‌دانیم چرا چیزی را می‌خواهیم.

اما می‌توانیم تصمیم بگیریم به چه چیزی اهمیت بیشتری بدهیم.

می‌توانیم انتخاب کنیم به چه چیزهایی بارها و بارها توجه کنیم، چه عادت‌هایی را پرورش دهیم، خودمان را در چه محیط‌هایی قرار دهیم و زمانی که بخش‌های مختلف وجودمان ما را به سمت‌های متفاوت می‌کشند، به کدام ارزش‌ها بازگردیم.

شاید این همان شغل عجیب و ناخواسته‌ای باشد که هر یک از ما از بدو تولد به عهده گرفته‌ایم: هدایت سازمانی باورنکردنی و فوق‌العاده پیچیده، در حالی که تنها بخش بسیار کوچکی از فعالیت‌های آن را می‌بینیم.

سی سال گذشته است و هنوز هم نمی‌خواهم مدیرعامل یک شرکت بزرگ باشم.

اما ظاهراً از همان ابتدا مدیرعامل یک سازمان بسیار پیچیده‌تر بوده‌ام؛ سازمانی که هیچ راهی برای استعفا از آن وجود ندارد.

نظرات بینندگان